اثر بخشی واقعیت درمانی در تمایز یافتگی وهموابستگی زوجین ناسازگار- قسمت 3

از مواد مخدر مشکل ساز مرتبط است. ارتباطات ضعیف، عوامل استرس زای مالی از موارد معمول ِ سوء مصرف الکل هستند. اثر منفی مصرف الکل بر خانواده‌ی فرد، مانند پریشانی روانی و رفتار اجتماعی همسر، مشکلات تحصیلی و عاطفی در کودکان بروز کرده و استرس در نظام خانواده را افزایش می دهد و بنابراین ممکن است منجر به ایجاد یا تشدید استفاده از مواد شود. مشکل عاطفی هم با رضایت فردی به هم پیوند می خورد. به گفته پاتر (2007)، یک فرد هم وابسته مانند یک معتاد ممکن است تحمل بالایی به دیگران نشان دهد با رفتاری نامناسب، گاهاً توهین آمیز و پرخاش‌گرانه. همچنین هم وابسته هایی نیز وجود دارند که در برابر توسعه روابط نزدیک مقاومت کرده و حتی گاهاً به علت ترس از طرد شدنشان آن را رد می کنند. آن ها به علت این ترس، مجرد یا دور از سایرین باقی می مانند و دوستان، همسایگان و اجرای کار آن ها را نادیده می گیرند. رشد نامنظمی در نوشیدن اغلب در نتیجه یک مشکل در درون خانواده است. وظیفه اصلی خانواده این است که واکنش پذیری بسیار زیاد در مقابل فرد الکلی را با خونسردی برطرف کنند و در خانواده سردی احساسی را افزایش دهند (Zaidi, 2015).
در حالی که “تشخیص و درمان هم‌وابستگی” (1986) بسیار مهم است، گنجاندن هم‌وابستگی به عنوان یک اختلال شخصیتی جداگانه که ارزش بحث و گنجاندن در کتابچه راهنمای تشخیصی و آماری دارد، بحث هایی صورت گرفته است. علاوه بر آن بیان می کند که هم‌وابستگی یک اختلال قابل تشخیص، با تشخیص های گوناگون اختلال شخصیتی است که به طور معمول در خانواده هایی یافت می شود که بیشترین وابستگی به مواد شیمیایی را دارند (Zaidi, 2015).
هم‌وابستگی و ویژگی های شخصیتی و رابطه ای
محققان دریافته اند که هم‌وابستگی در جمعیت دانشجویی با از دست دادن خود (کراترز و وارن 1996)، منبع کنترل خارجی (اسپرینگر و همکاران 1998) و رفتارهای والدین گرا (ولز و همکاران 1999) ، به شدت در ارتباط است که این یافته ها با مفهوم تعریف شده توسط وایتفیلد (1991) درباره هم‌وابستگی به عنوان از دست دادن خودِ واقعی همراه با گسترش رفتارهای کنترل گرا سازگار است.
همچنین تحقیقات نشان داده اند که هم‌وابستگی در جمعیت دانشجویی به طور چشمگیری با خجالت زدگی (چن 1999 و ولز 2008)، عزت نفس یا اعتماد به نفس پایین (اسپرینگر و همکاران 1998، لیندلی جیوردانو و هامر 1999 ، ولز 1999)، مشکلات رابطه ای (چن و ویو 2004، چن ویو و لی 2006، کرستر و لومباردو 1999، کالن و کار 1999؛ ولز 2006) ، همچنین مشکلات روانی (کالن و کار 1999، اسپرینگر و همکاران 1998) مرتبط است. در میان این ها، عزت نفس پایین و مشکلات رابطه ای بیشترین ارتباط را با هم‌وابستگی داشتند که به طور مداوم در بین دانشجویان مطالعات اخیر در کشورهای غربی و تایوان یافت شد. به نظر می رسد عواملی چون عزت نفس پایین، مشکلات جسمی یا عاطفی مثل احساس شرم بسیار زیاد، احساس گناه، و اضطراب در میان مردمی که هم‌وابستگی دارند رایج است. به طور مثال، اسپرینگر و همکاران (1998) دریافتند که هم‌وابستگی رابطه زیادی با اضطراب اجتماعی علاوه بر عزت نفس پایین دارد. نتایج مطالعات کالن و کار (1999) نشان داد که گروه هایی با هم‌وابستگی بالا مشکلات جسمی بیشتری علاوه بر اضطراب، افسردگی، شکایات جسمانی، و اختلال در عملکرد اجتماعی داشتند. همچنین گروه با هم‌وابستگی بالا گزارش کرده است که مطالعات تحقیقاتی خاص در هر دو کشور آمریکا و تایوان برخی تناقضات را در یافته های مربوط به ویژگی های شخصیتی مرتبط با هم‌وابستگی، برجسته کرده است. به طور مثال، ولز و همکاران (1999) دریافتند که عزت نفس پایین، مستعد خجالت زدگی، و رفتارهای والدین گرا به طور قابل توجهی به ویژگی های هم‌وابستگی در نمونه ای از 200 دانشجوی کارشناسی آمریکایی مرتبط بود. در این پژوهش، اعتماد به نفس پایین به عنوان بالاترین واریانس در هم‌وابستگی به شمار می رود. یافته ای غیرمنتظره این بود که احساس گناه به طوری قابل توجه اما معکوس با هم‌وابستگی رابطه داشت. بر این اساس، ولز و همکاران پیشنهاد کردند که هم‌وابستگی بیشتر نشان دهنده یک سازمان مبتنی بر شرم خودساخته توسط عزت نفس پایین است، تا مستعد گناهکاری (Shih-Hua, 2010).
بر خلاف یافته های ولز و همکاران(1999)، در یک مطالعه متشکل از 678 دانشجوی کارشناسی تایوانی که در روابط دوستیابی بودند یا هستند، چن و ویو (2008) گزارش کردند که دانشجویان با ویژگی های هم‌وابستگی بیشتر، تمایل به داشتن احساسات شرم و گناه قوی تر، و احساس غرور ضعیف تری دارند. علاوه بر این، با استفاده از تجزیه و تحلیل همبستگی متعارف، چن و ویو نشان دادند که دانشجویانی با ویژگی های هم‌وابستگی در تایوان هنگامی که به دیگران اهمیت می دادند احساس غرور، و زمانی که فقط بر خودشان تمرکز داشتند و برای دیگران اهمیتی قایل نبودند احساس شرم و گناه می کردند.
بر اساس تحقیق ویتفیلد (1991)، مشکلات رابطه ای اساسی ترین ویژگی های هم‌وابستگی هستند چراکه هم‌وابستگی درباره انحراف روابط سالم است. در نتیجه ی انتشار هویت و انحرافات مرزی، کسانی که هم وابسته هستند ممکن است برای احیای معنای فردی و به کار گیری عزت نفس، از طریق مراقبت بیش از اندازه و کنترل کننده قابل ملاحظه دیگران اقدام کنند (کرماک 1986، ولز و همکاران 1998). در هر دو کشور غربی و تایوانی، یافته های پژوهش اخیر به طور مداوم نشان دهنده رابطه میان هم‌وابستگی و روابط ناکارآمد در جوامع دانشگاهی می باشد (Shih-Hua, 2010).
در ایرلند، مشخص شد که دانشجویانی با سطح هم‌وابستگی بالاتر، با شریک وابسته به مواد شیمیایی در رابطه اند و مشکلات بیشتری در عملکرد روابط فعلی یا اخیر خود دارند (کالن و کار 1999). در آمریکا، دانشجویانی با سطح هم‌وابستگی بالاتر همچنین تمایل به گزارش ویژگی های هم وابسته مثل تمرکز خارجی و کنترل بیش از حد در روابط معنادار فعلی خود دارند (چارکو و نلسون 2000، کرستون و لومباردو 1999 ). علاوه بر این، مشخص شد که هم‌وابستگی به طور منفی با سبک دلبستگی ایمن در ارتباط است در حالی که به طور مثبت با سبک دلبستگی ناایمن مثل سبک های گرفتار دلبستگی و اجتنابی مرتبط است (اسپرینگر و همکاران 1998، ولز 2006). در حالی که سبک های دلبستگی به طور چشمگیری به هم‌وابستگی مرتبط بود، نتایج پژوهش ولز و همکاران (2006) به طور خاص نشان دهنده این بود که رابطه بین هم‌وابستگی و دلبستگی قوی تر از رابطه بین هم‌وابستگی و دلبستگی اجتنابی نبود. همچنین نتایج این پژوهش نشان داد که هم‌وابستگی به از شکل افتادگی و ویژگی های خودشیفتگی پنهان مربوط بود. در نتیجه، ولز و همکاران بیان کردند که دانشجویانی با ویژگی های هم‌وابستگی ممکن است عملکرد خود-قربانی کردن نا امن و مراقبت کننده داشته باشند. همچنین آن‌ها ممکن است ترس از آسیب دیدن در روابط پیدا کنند و از صمیمیت به همان اندازه ای که ذهنشان با یک نگرانی برای حفظ یا کنترل یک رابطه ایمن مشغول می شود، خودداری کنند (Wells, 2006)
در تایوان به طور مشابه، هم‌وابستگی، مرتبط با عملکرد رابطه و صمیمیت در جوامع دانشگاهی مشاهده شد. چن، لین و ویو(2004) و چن و ویو(2008) دانشجویانی را که در روابط دوستیابی بوده اند یا هستند مورد پژوهش قرار دادند آن ها بیان کردند افرادی که ویژگی های هم‌وابستگی بیشتری داشتند، مایل به داشتن صمیمیت در سطوح پایین تری بودند. علاوه بر این، آن ها تضاد و دوگانگی بیشتر همچنین رضایت کمتری در روابط صمیمانه خود داشتند. با این حال، در پژوهش چن و ویو برخی یافته هایی موجود بود که به نظر ضد و نقیض می رسید. با استفاده از تجزیه و تحلیل همبستگی متعارف، آن ها دریافتند که دانشجویان تایوانی با صمیمیت بالاتر و رضایت بیشتر در روابط صمیمانه شان، به دیگران اهمیت بیشتری می دادند و ابراز وجود بیشتری می کردند.همچنین، دانشجویانی با خود-ارزش پایین تر و مشکلات خانوادگی کمتر، تضاد و دوگانگی کمتر و در روابط رضایت بیشتری داشتند. این یافته ها ممکن است به وسیله پایبندی به ارزش های فرهنگی تایوانی که دیگر گرا هستند و نیز تاکید بر هماهنگی بین فردی، توضیح داده شود. در نتیجه، چن و ویو بیان کردند که مطالعات آینده نیازمند به کار گیری زمینه های فرهنگی در زمان بررسی رابطه بین هم‌وابستگی و صفات مرتبط با آن، دارد (Shih-Hua, 2010).
تمایز یافتگی
تمایز یافتگی مهمترین مفهوم نظریه سیستم های خانواده است و بیانگر میزان توانایی فرد در تفکیک فرآیندهای عقلانی و احساسی از یکدیگر است. به عبارتی دیگر، رسیدن به حدی از استقلال عاطفی که فرد بتواند در موقعیت های عاطفی و هیجانی، بدون غرق شدن در جو عاطفی آن موقعیت ها، به صورت خودمختار و عقلانی تصمیم گیری کند.
تمایز نایافتگی را در دو سطح می توان بررسی کرد:
1-به عنوان فرآیندی که در درون فرد رخ می دهد.
2-به عنوان فرآیندی که در روابط بین افراد به وقوع می پیوندند.
در سطح درون فردی، تمایز نایافتگی یا هم آمیختگِی، زمانی رخ می دهد که اشخاص احساسات خود را از تفکرشان تفکیک نمی کنند و به جای آن در احساسات غرق می شوند. در سطح بین شخصی، شخص تمایز نایافته، تمایل دارد یا به طور کامل جذب احساسات دیگران شود و با جو عاطفی محیط حرکت کند و یا برعکس، علیه دیگران واکنش نشان دهد (جلسو و فریتز ، 2001) (شیشه بر, 1393) .
برای تمایز یافتگی می توان 4 مولفه تعریف کرد که عبارتند از :
1-واکنش پذیری عاطفی : حالتی است که در آن، احساسات فرد بر عقل و منطقش غلبه دارد و تصمیم گیری های فرد فقط بر اساس واکنش های عاطفی صورت می گیرد.
2-جایگاه من : به معنای داشتن عقاید و باورهای مشخص در زندگی است. افراد تمایز یافته از هویت شخصی قوی یا جایگاه من نیرومندی برخوردارند و به خاطر کسب رضایت دیگران رفتار و عقاید خود را تغییر نمی دهند.
3-گریز عاطفی : کودکانی که در فرآیند فرافکنی خانواده قرار می گیرند و به طور معمول در زمان بزرگسالی یا حتی قبل از آن، از راهبردهای مختلفی برای فرار از بند پیوندهای عاطفی حل نشده خانواده استفاده می کنند. که این راهبردها می تواند فاصله گرفتن فیزیکی از خانواده یا ایجاد موانع روانی مانند صحبت نکردن با یکی از اعضای خانواده باشد.
4- هم آمیختگی با دیگران : بوئن، تمایزیافتگی را روی پیوستار فرضی نشان می دهد که در یک طرف آن تمایزیافتگی و در طرف دیگر آن هم آمیختگی با دیگران قرار دارد. افراد هم آمیخته به شدت به تایید و حمایت اطرافیان خود نیاز دارند و رفتارهایشان تحت تاثیر سیستم عاطفی محیط و واکنش اطرافیان شکل می گیرد (Skowron. Dendy, 2004).
افراد تمایزیافته تعریف مشخصی از خود و عقایدشان دارند، می توانند جهت خویش را در زندگی انتخاب نمایند و در موقعیت های عاطفی شدید که در بسیاری از افراد منجر به بروز رفتارهای غیرارادی و گرفتن تصمیم های نافرجام می شود، کنترل خود را از دست ندهند و با در نظر گرفتن عقل و منطق تصمیم گیری کنند. در مقابل، افراد تمایز نایافته که هویت تعریف شده ای برای خود ندارند، در تنش ها و مسائل بین اشخاصی موجود، همراه با موج عاطفی خانواده حرکت می کنند. و در نتیجه، اضطراب مزمن بالایی را تجربه می کنند و مستعد بروز انواع بیماری ها هستند. همچنین، واژه¬ی تمایز یافتگی بیشتر به یک فرآیند اشاره دارد تا یک هدف قابل حصول؛ فرآیندی که فرد با حرکت در مسیر آن می تواند، به تدریج به استقلال و وابستگی سالم دست یابد و خود را از اضطراب مزمن و رنج های غیرضروری است.
سطح تمایز یافتگی هر فرد به بهترین صورت، در موقعیت های استرس زای خانواده قابل مشاهده است و درجه ای که فرد قادر است علی رغم اضطراب شدید در خانواده، رفتارش را منطبق بر اصول صریح و اندیشمندانه کنترل کند، میزان تمایزیافتگی او را نشان می دهد.
به عنوان مثال، می توان به دانشجویی اشاره کرد که دور از خانواده زندگی می کند و در طول تعطیلات میان ترم برای شرکت در مراسم ازدواج خواهرش به خانه می¬رود. در میان تنش هایی که به طور معمول حول چنین رویدادی رخ می دهد، او تا چه حد در کینه ها، تعارض ها، ائتلاف ها و آشوب های عاطفی خانواده غرق می شود؟ درجه ی تمایزیافتگی این فرد را می توان با توجه به میزانی که او قادر است در این رویداد خوشایند خانوادگی شرکت کند و لذت ببرد و در عین حال به قدر کافی فاصله ی خود را حفظ کند تا در سیستم عاطفی خانواده غرق نشود، تعیین کرد.
همچنان که اشاره شد، مفهوم تمایز یافتگی توسط موری بوئن ، یکی از خلاق ترین متفکران حوزه ی خانواده درمانی، ارائه شده است. او معقتد است که مشکلات جاری خانواده، منعکس کننده ی مسائل حل نشده ی خانواده ی اصلی است و این مسائل حل نشده ممکن است به صورت الگوهای رفتاری منطبق بر نشانه های بیماری بروز کند. بوئن، خانواده را به عنوان یک «واحد عاطفی» معرفی می کند که دارای شبکه ای از ارتباط های درهم تنیده است و زمانی می توان آن را بهتر درک کرد که در یک چهار چوب چند نسلی یا تاریخی مورد تجزیه و تحلیل قرار بگیرد. از طرفی اضطراب مزمن به عنوان جزء لاینفک همه ی سیستم های زنده در این واحد عاطفی نیز با درجات مختلف، بسته به موقعیت خاص خانواده و ملاحظه های فرهنگی حضور دارد (نیکخواه, 1390).
روال کاردر رویکرد بوتن:
موری بوئن ومیشل کر معماران وحامیان اصلی خانواده درمانی بوتنی بوده اند. بااین حال مبتکر اصلی این رویکرد موری بوئن بوده است که ازهمان آغاز عقایدی را تدوین کردکه منجر به یک نظریه متمایز درخانواده درمانی شد (گلادینگ، ساموئل2000ترجمه بهاری, 1390)
بوئن مبدع نظریه نظامهای خانواده است وخانواده رایک واحد عاطفی وشبکه های از روابط درهم تنیده می پندارد.مشارکتهای نظری او به علاوه اقدامات درمانی توام با آنها به منزله پلی است بین رویکردهای روان پویشی که بررشدوتحول خویشتن، مباحث بین نسلی، واهمیت گذشته تأکید می ورزند ورویکردهای مبتنی بر نظریه سیستم ها که توجه خودرا به تکوین کنونی واحد خانواده وتعاملهای آن درحال حاضر محدود می کند (گلدنبرگ، ایرنه و گلدنبرگ، هربرت ترجمه شاهی براواتی, 1388). یک بخش نظام خانوادگی دربخشهای دیگرودرخانواده به عنوان یک کل تغییراتی را به وجود خواهد آورد. الگوهای رفتاری در طول زمان به وجود می آیندواغلب برای چندین نسل تکرار می شوند. هر خانوده فشارهایی را متحمل می شوند تا به اجبار موجب تطابق رفتار هر یک ازاعضا گردد (کارلسون و اسپری.الولویس جی ترجمه نوابی نژاد, 1387)
علاقمندی او درآن زمان همزیستی مادر- فرزند بود ,که منتج به مفهوم تمایز خویشتن شد. مهمترین دستاوردبوئن, غیر مثلثی کردن خود از والدینش بود که عادت کرده بودند در مورد یکدیگر پیش او شکایت کنند. اومتوجه شد تکرارکردن چیزی که فرد به شما درمورد دیگری می گوید، راهی است برای توقف مثلث سازی . درطی تلاش هایی که بوئن درخانواده خویش انجام داد، کشف کرد که متمایز کردن خویش بزرگترین دستاورد دررشدیک فرداست. متمایز کردن خود ازخانواده وقتی کامل می شود که این روابط بدون قرارگرفتن درواکنش های عاطفی ویا مثلثها باشد. توانایی برای بی طرف ماندن وتوجه به فرآیند ونه محتوای بحث های خانوادگی چیزی است که درمانگر از یک شرکت درنمایش خانوادگی متمایز می سازد. بوئن برای کنترل سطح هیجان اعضای خانواده را تشویق می کرد تابا او حرف بزنند نه با یکدیگر (نیکولز،مایکل و نیکولز، شوارتز، ریچارد.2006دهقانی, 1393)بوئن وپیروانش معتقدندکه تغییردرنظریه بوئن مبتنی بردیدگاه های طبیعی است,که آدمی رامحصول فرآیندی تکاملی می داند، ودرعین حال ،واجدویژگی هایی است که درتمامی فرآیندهای طبیعی حضور دارد.
نیرومحرکه زیر بنایی بسیاری از رفتارهای بشر منبعث از فرازونشیب زندگی خانوادگی وکش وقوسهای همزمان میان اعضای خانواده برسردوری ازهم ودرعین حال،باهم بودن است (وایلی ،1990) (گلدنبرگ، ایرنه و گلدنبرگ، هربرت ترجمه شاهی براواتی, 1388). بوئن معتقد است در جامعه ی انسانی نوعی « نیروی زندگی» که از ریشه ای غریزی برخوردار است، کودک رو به رشد را به شخصی برخوردار از عواطف مجزا تبدیل می کند که می تواند به تفکر، احساس یا عمل بپردازد. در واقع، این نیرو، نیرویی است که افراد را به سمت «تمایزیافتگی» سوق می دهد. هم زمان نیروی دیگری که آن هم ریشه ی غریزی دارد، کودک و خانواده را به حفظ پیوندهای عاطفی یا «باهم بودن» سوق می دهد. در نتیجه ی این نیروهای تعادلی، هیچ کس به جدایی عاطفی کامل از خانواده دست نخواهد یافت؛ لیکن از لحاظ مقدار تمایزی که هر فرد به دست می آورد، تفاوت های قابل ملاحظه ای وجود دارد. همچنین از لحاظ استقلال عاطفی ای که فرزندان متعلق به یک خانواده به آن می رسند نیز اختلاف هایی وجود دارد (گلدنبرگ، ایرنه و گلدنبرگ، هربرت ترجمه شاهی براواتی, 1388). بوئن در آغاز کارش مفهوم «خودجمعی نامتمایز خانواده» را برگرفته از مفاهیم روان تحلیل گری برای توضیح مفهوم « به هم چسبیدگی» عاطفی خانواده ابداع کرد؛ وضعیتی که در آن «نوعی وحدت عاطفی مشترک در تمام سطوح وجود دارد». گاه نزدیکی عاطفی به قدری شدید است که اعضای خانواده احساس می کنند از احساسات، افکار، تخیل ها و رویاهای یکدیگر باخبرند؛ که البته این صمیمت می تواند به حالت ناخوشایند نزدیکی مفرط و در نهایت طرد متقابل بین دو عضو ختم شود.
بوئن، مفهومی را که در آغاز، به زبان روانکاوی، «خودجمعی نامتمایز خانواده» نامید، بعدها به زبان نظریه ی سیستم ها تحت عنوان «هم آمیختگی- تمایزیافتگی» تعریف کرد. هر دو اصطلاح موید

پست شد در : .