اثر بخشی واقعیت درمانی در تمایز یافتگی وهموابستگی زوجین ناسازگار- قسمت 6

ادراکات مراجع چه چیزهایی هستند؟ مراجع در حال حاضر در حوزه انجام دادن،‌ فکر کردن، ‌احساس کردن و فیزیولو‍ژی چه می کند؟ مراجع چگونه به انجام کارهایی می پردازد که او را دورتر یا نزدیک تر به خواسته هایش می کند؟ برنامه ریزی برای تغییر چگونه باید باشد؟ (سامرز ,فلانگان ،‌2004). مشخصه واقعیت درمانی شامل مشاهدات و بازخورد معطوف به چگونگی تسهیل سازی دنیای کیفی، سطح تعهد و منبع کنترل از طرف درمانگر (W)،‌ کلیت رفتار(D)،‌ خود ارزشیابی بسیار معنادار ( E) و برنامه ریزی موثر (P) است (ووبلدینگ و بریکل ،‌2006). گلاسر بعد از مرور کارهای ویلیام پاورز ، در سال 1972 ” کنترل درمانی ” را بنیان گذاشت اگرچه این شیوه درمانی در سال 1984 شناخته شد . او اعتقاد داشت که کنترل درمانی شروع خوبی بود زیرا چهارچوبی برای کاربرد واقعیت درمانی فراهم می نمود. او بعد از 14 سال آموزش این عقیده نامش را به ” نظریه انتخاب ” تغییر داد. استدلالش برای تغییر نام همخوانی پایین آن با این اصل راهنمایی انسان ها بود که به سال 1964 بر می گشت: “این عقیده که انسان ها حق انتخاب دارند ” ( هووات،2001). گلاسر در صدد بود در نظریه روان درمانی خود تا آنجا که امکان دارد میزان مسئولیت انسان را در قبال رفتار خویش افزایش دهد. نظریه کنترل در این راستا او را راضی نمی کند زیرا کنترل نتیجه یک فرایند بازخوردی شبیه به آنچه در سازه های مکانیکی یا زیستی رخ می دهد، است بدون آنکه سامانه موجود از خود مسئولیت داشته باشد. در یک نظام کنترل مکانیکی یا زیستی ” سامانه ” رفتار خود را کنترل نمی کند بلکه سلسله محرک های رفت و برگشتی بدون خواست و اراده او رفتارش را شکل می دهد. گلاسر می خواست فراتر از این برود، بنابراین نظریه انتخاب را مطرح ساخت. مطابق این دیدگاه کنترل انسان بر رفتار خود یک کنترل آگاهانه است به طوری که خودش ” رفتار کلی ” (کلیت رفتار ) خود را انتخاب می کند و خودش مسئول انتخاب های خویش است. انسان خواسته ها، انتظارات، افکار، عقاید و اعمال خود را طوری انتخاب می کند که بتواند بهترین و خوشایند ترین حالت را در خویش ایجاد کند و رفتار نتیجه انتخاب انسان است ( گلاسر، 2000، 2001 ) (فرحبخش, 1385)
تئوری انتخاب:
واقعیت درمانی اساسا از یک تئوری استراتژیک به نام “تئوری انتخاب” برای کمک به افراد استفاده می‌کند. افرادی که تاکنون از روش‌های ناکارآمد برای رسیدن به اهداف خود استفاده کرده‌اند. روش‌هایی که با توجه به زمان، موقعیت، دانش و اطلاعات دوره انتخابی مورد نظر صحیح بوده‌اند و راهی بهتر از آن‌ها نبوده است؛ چرا که در صورت وجود انتخاب می‌شدند. تئوری انتخاب به عنوان روانشناسی کنترل درونی ,در نقطه مقابل روانشناسی کنترل بیرونی است وآموزه اصلی این نظریه این است که ما انسان ها بیش از آ نچه تصور می کنیم بر زندگی خود تسلط داریم ولی متاسفانه بخش زیادی از این کنترل ها غیر موثر ونا کار آمد ند ویاد نگرفته ایم انتخاب های موثر داشته باشیم (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391).گلسر در سال 1998 با ارائه تئوری انتخاب به عنوان نظریه زیر بنایی تبیین گر فنون وروش های واقعیت درمانی ,تلاش نموده است در مقام یک نظریه پرداز ,ابتدا توضیح دهد مردم چرا وچگونه رفتارهای خود را انتخاب می کنند ,سپس برای کمک به کسانی که رفتارهای ناکار آمد وموثر انتخاب می کنند روش های مداخله را در قالب روش های واقعیت درمانی ارایه کند. واقعیت درمانی بر بنیاد تئوری انتخاب به عنوان سیستم تبیین گر چگونگی عملکرد مغز استوار است.با تئوری انتخاب گلاسر توضیح می دهد که ما به عنوان انسان چگونه برای به دست آوردن آنچه می خواهیم دست به انتخاب می زنیم.براساس این نظریه ,آنچه از ما سر می زند رفتاراست(با چهار مولفه فکر,عمل,احساس وفیزیولوژی)وتمام رفتارهای ما هدفمند بوده واز درون ما نشأت می گیرند. به این معنا که انگیزش درونی ,همواره باعث شکل گیری وصدور تک تک رفتارهای ما می شود(گلسر 2012 ) (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391). طبق نظریه انتخاب مغز انسان همانند یک سیستم کنترل , شبیه ترموستات یا سیستم کنترل کننده تهویه که به جستجوی نظم بخشی به رفتار خود است,عمل می کند که به دنبال تغییر در دنیای بیرون خود است (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391).نظریه انتخاب اعلام می دارد که ما به صورت لوح سفید به دنیا نیامده ایم که منتظر بمانیم تا نیروهای دنیای بیرون ما را با انگیزه کنند. بلکه ما با پنج نیاز که به صورت ژنتیکی رمز گذاری شده اند به دنیا می آییم:بقا، محبت و تعلق پذیری ،قدرت یا پیشرفت ، آزادی یا استقلال و تفریح- که مارا در زندگی بر انگیخته می کنند (کوری جرالد(2012). ترجمه:سید محمدی, 1392) .یکی دیگر از مفاهیم نظریه انتخاب این است که ” کلیت رفتار” دربرگیرنده همه رفتارهای انسان است. کلیت رفتار شامل چهار بخش جدا اما در ارتباط با هم است که عبارتند از: انجام دادن، فکر کردن،‌احساس کردن و فیزیولوژی (احساسات فیزیولوژیکی).این چهار بخش مثل چهار چرخ یک ماشین هستند که انجام دادن و فکر کردن چرخ های جلوی آن هستند و ما همیشه بر این دو چرخ کنترل مستقیم داریم زیرا بر آنچه انتخاب می کنیم که انجام دهیم و فکر کنیم کنترل مستقیم داریم. هیچکس نمی تواند ما را مجبور به انجام دادن و فکر کردن کاری کند که خودمان نمی خواهیم بلکه ما در جهت کلیت ماشین رفتار خودمان هستیم (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391). رفتار شدیدا آشفته عاطفی بهترین انتخابی است که یک فرد توانسته برای رسیدن به اهداف و ارضای نیازهای خود انتخاب کند. به نظر گلاسر آنچه در روانپزشکی سنتی بیماری روانی نامیده می شود انتخاب نامناسب، انتخاب رفتار غیر موثر و ناکافی است که به وسیله آن می خواهد نیازهای خود را ارضاء کند( گلاسر، 2000،2001( (فرحبخش, 1385). گلاسر خاطر نشان ساخت: “آنچه به عنوان بیماری روانی خوانده می شود در حقیقت شامل صدها راهی است که انسان ها هنگام عاجز ماندن در ارضای نیازهای اساسی ژنتیکی خود انتخاب می کنند تا رفتار کنند (Petersen, 2005). گلاسر (2005) بر اثربخشی ایجاد روابط به عنوان جایگزین داروهای روان پزشکی تاکید دارد. بسیاری از مردم احساس می کنند که داروها می تواند آنها را کمک کند اما طبق نظر گلاسر داروهای روان پزشکی نه تنها می تواند به مغز آسیب رساند بلکه آنها را به این برداشت رهنمون می کند که نیروهای بیرونی برای بهبودی سلامت روان نیاز است. گلاسر بارها خاطر نشان ساخت که نظریه انتخاب و واقعیت درمانی نظام کنترل درونی را شکل می دهند. همچنانکه قبلا خاطر نشان ساخت نظریه انتخاب یک نظام کنترل درونی است و چرایی و چگونگی انتخاب گزینه هایی که جهت زندگی ما را تعیین می کنند را تشریح می کند (Wubbolding, 2006). زمانی که انسان رفتارهای کارآمد تر و مفید تری را برای ارضاء نیاز خود انتخاب کند علائم به سرعت برطرف می گردند. او به طور فراوان از اصطلاح ” ارتباط بد ” برای توصیف روابطی استفاده می کند که در آن رفتارهای غیرموثر و ناکارآمد اعمال می گردد. در این ارتباط بد، فرد رفتار مخرب و دردسرزایی را انتخاب می کند که عموما بیماری روانی، جرم، اعتیاد و تعارض زناشویی نامیده می شود . نظریه انتخاب می گوید 99درصد کسانی که با دیگران مشکل دارند از یک عقیده باستانی یا عوامانه استفاده می کنند که همان روان شناسی کنترل بیرونی است ( گلاسر 2000، 2001). (فرحبخش, 1385). توصیف گلاسر از رفتار بیش از آنکه رفتارگرایانه باشد، ‌انسان گرایانه است و او از پنج نیاز اساسی برای توصیف چگونگی رفتار ما استفاده می کند (Malone, 2002). ویلیام گلاسر به ما می آموزد که انگیزش رفتار انسان درونی است و به توسط تکانه هایی می باشد که ریشه در ساختار ژنتیکی دارند و سعادت انسان به طور بسیار زیادی به چگونگی اداره همین تکانه ها وابسته است. این بیانی فرافیزیکی درباره ماهیت انسان است (Skeen, 2002). انسان ها تنها بعد از ایجاد ارزشیابی معنادار و درونی اثربخش نظام کنترل یا نظام انتخاب خودشان می توانند رفتار را تغییر دهند ( ووبلدینگ و همکاران،‌2001). گلاسر بیشتر به این مبحث می پردازد که تمام مشکلات در زمان حال قرار دارند. به عنوان مثال یک فردی که مورد سوء استفاده قرار گرفته است ممکن است که به علت گذشته ناگوارش به طور متفاوتی در زمان حال رفتار کند اما او هنوز به طور کامل توانایی انجام آن را از دست نداده است. درگذشته , مورد سوء استفاده قرار گرفتن، طرد شدن و نادیده گرفته شدن , مساله مورد نظر نیست. این بدین معناست که جستجوی در تجارب اولیه می تواند مطرح باشد اما ارتباط کمی با حل مساله فعلی دارد. گلاسر تاکید دارد که هسته تمام مسائل فعلی، مسائل ارتباطی هستند. به عنوان مثال اگر مراجع رابطه ضعیفی با مشاور داشته باشد جلسه مشاوره سودمندی چندانی نخواهد داشت (Marshal, 2004) . در نظریه انتخاب اساسا اعتقاد بر این است که تنها خود فرد می تواند کاری برای خودش انجام دهد و هیچکس بدون اجازه او نمی تواند چنین کاری کند( جونز و پریش، 2005) (قربانعلی پور, 1393).
ده اصل بدیهی تئوری انتخاب:
اساس “نظریه انتخاب” شالوده‌ای نظری در مورد رفتار آدمی، چرایی و چگونگی آن است. در تئوری انتخاب ده اصل بدیهی وجود دارد که عبارتند از:
1-تنها فردی که می‌توانیم رفتارش را کنترل کنیم، خود ما هستیم.
2-تنها چیزی که می‌توانیم به فرد دیگری بدهیم “اطلاعات” است.
3- تمام مشکلات دامنه‌دار و پایدار روانشناختی از مشکلات ارتباطی نشأت می‌گیرند.
4- وجود یک رابطه مشکل‌دار، همواره بخشی از زندگی کنونی ماست.
5- آنچه در گذشته بر ما رفته است، بر شرایط کنونی ما اثری شگرف و غیرقابل انکار دارد. اما ما می‌توانیم نیازهای بنیادین خود را به طور مناسبی ارضا کرده و برای ارضای آن‌ها در آینده طرح و برنامه‌ریزی انجام دهیم.
6- هر یک از ما یک جهان کیفی (دنیای مطلوب) خاص خود را در ذهن خویش به عنوان “جهان مطلوبِ” خود دارد.
7-تمام آنچه از ما سر می‌زند “فقط یک رفتار” است.
8- تمام رفتارهای ما از یک کلیت برخوردار است که از 4 مؤلفه (بخش) تشکیل شده است که عبارتند از: فکر، احساس، فیزیولوژی (کارکرد بدن یا احساسات جسمانی)، عمل
9- تمام رفتار کلی ما انتخاب شده است. ما بر عناصر و مؤلفه‌های عمل و فکر به صورت مستقیم کنترل داریم و بر بخش احساسات و فیزیولوژی(احساسات جسمانی) به صورت غیرمستقیم، از طریق آن‌که چگونه فکر یا عملی را انتخاب کنیم، کنترل داریم.
10- تمام رفتار کلی ما به وسیله “فعل” یا “اسم” خاصی نام‌گذاری شده و قابل شناسایی‌اند. مثلاً : افسردگی (اسم)، افسردگی کردن (فعل) یا ترس (اسم)، ترسیدن (فعل).همان طور که گفته شد بر اساس تئوری انتخاب: همه آنچه از ما سر می‌زند رفتار است و همه رفتارهای ما معطوف به هدفی است. ما هیچ رفتاری را بدون هدف انجام نمی‌دهیم. هدف چیست؟ هدف کوچکترین تا بزرگترین رفتار ما، برای ارضای 5 نیاز فطری ماست.
5 نیاز ژنتیکی:
نیاز به بقاء عبارتست از : مسکن، پوشاک و خوراک که پول در تامین آن‌ها نقش اساسی را ایفا می‌کند، به همراه احساس امنیت مولفه‌های اصلی نیاز به بقا محسوب می‌شوند.
نیاز به تعلق شامل نیاز به عشق،شراکت و همکاری میباشد. این نیاز توسط دوستان خانواده حیوانات خانگی ،گیاهان،آلبوم تمبر،تیمها و کلوبها ارضا میشود.ژنهای عشق واحساس تعلق ما خواستار آنند کهعشق ورزیدن را در تمام طول عمر خود حفظ کنیم,توقعی که در دنیای بیرونی برآورده کردنش بسیار دشوار است (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391).
نیازبه قدرت به معنی بهره کشی از دیگران نیست ،بلکه منظور از آن پیشرفت،شایستگی ودستاورد احساس خود ارزشمندی و به حساب آمدن است (پروچسکا، اوجیمز؛ نورکراس؛ سی‌جان(1390).ترجمه: سید محمدی).در بین نیاز های انسان”نیاز به قدرت”متمایز وشاخص است. اما قدرت به معنایی که انسان ها دنبال آن هستند,یعنی قدرت برای قدرت,خاص نوع انسان است.بسیاری از افراد برای دستیابی به قدرت از این که به هر کاری که لازم می بینند دست بزنند,هیچ ابایی ندارند.حتی اگر به قیمت قربانی کردن زندگی زناشویی,رابطه با فرزند ووالدین یا تخریب رقیب تجاری باشد.در جامعه مبتنی برکنترل بیرونی که ما در آن زندگی می کنیم واقعیت را قدرتمندان تعریف می کنند.نیاز به قدرت درما از زمان شیر خوارگی شروع به رشد می کند,در نوجوانی باعث می شود از آن چه انگیزه حفظ بقا یا دریافت مهر ومحبت از دیگران بود فراتر برویم.در این دوران هر کاری را بر اساس سلسله مراتب قدرت انجام می دهیم.اما در دنیای نطریه انتخاب بسیاری از افراد بی انکه خودشان بخواهند حرف آخر را بزنند,از گوش دادن به نظر دیگران لذت می برند.در جامعه مبتنی بر انتخاب که تأکید بر خوب کنار آمدن با یکدیگر است,زور گویی وتحمیل خود به دیگری بسیار کم رخ می دهد.در چنین جامعه ای دلیلی بر قضاوت کردن درباره دیگری باقی نمی ماند وافراد برای حل اختلافات وتفاوت هایشان با هم تلاش می کنند (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391).
نیاز به آزادی،استقلال یا خود مختاری،اینکه فرد بتواند برای تعیین نحوه ی زندگی خود حق انتخاب داشته باشد و هیچ گزینه ای به او تحمیل نشود.همانگونه که قدرت دیگران به خصوص زمانی که از آن به عنوان تهدیدی علیه اراده ما استفاده می کنند نگرانمان می سازد,به همان نسبت وقتی احساس می کنیم آزادی ما تهدید شده است نگران می شویم.هرگاه آزادی خود را از دست می دهیم یکی از خصوصیات انسانی انسانی خود را از دست خواهیم داد.هر چه آزادتر باشیم وبتوانیم نیازهای خود را به طریقی ارضا کنیم که مانع نیازهای دیگران نشویم,بیش تر می توانیم از خلاقیتمان در جهت منافع خود ودیگران استفاده کنیم (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391).
تفریح یعنی کاری را فقط و فقط برای لذت بردن انجام دادن.تفریح در نظریه انتخاب ,پاداش ژنتیکی یادگیری است.ماوارثان کسانی هستیم که بهتر وبیشتر آموخته اند.این بهتر وبیشتر آموختن به آنانت مزیت حفظ بقا وزنده ماندن داده است وبه این ترتیب نیاز به تفربح ونشاظط در ژن های ما جای گرفته است.خنده ویادگیری ,شالوده روابط بلند مدت موفقیت آمیز است (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391).هر یک از ما از تمام این نیازها برخورداریم ولی نیرومندی آنها تفاوت دارد (کوری جرالد(2012). ترجمه:سید محمدی, 1392). به اعتقاد گلسر این پنج نیاز اساسی ,ژنتیکی هستند ونه آموخته شده;کلی هستند ونه خاص,جهانی هستند وهمگانی ونه محدود به فرهنگ ونژاد خاص.مردم در تمام اعمال وکردارهایشان به دنبال ارضا یا حفظ این پنج نیاز هستند.چنانچه افراددر ارضای این نیازها موفق شوند احساس خواهند کرد بر زندگی خود کنترل دارند.افرادگاهی نیز برای ارضای نیازهای خود دست به انتخاب هایی می زنندکه ممکن است موثر وکار آمد نباشند,در آن صورت احساس ناکامی می کنند وبرای کاهش احساس ناکامی به رفتارهای خاصی مانند :خشم ,پرخاشگری ,افسردگی ,نارضایتی ,کم کاری ,قهر,خشونت ,لجاجت,مصرف مواد و…روی می آورند.افراد درانجام این رفتارها دست به انتخاب می زنند وفکر می کنند این انتخاب آن ها را بهتر به هدفشان می رساند (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391). واقعیت درمانگران نظریه انتخاب را به درمانجویان می آموزند تا آنها بتوانند نیاز ناکام شده را تشخیص داده و بکوشند آنرا ارضا کنند (کوری جرالد(2012). ترجمه:سید محمدی, 1392).
از نظر گلاسر نیازهای اساسی در بین تمام انسان ها مشترک است منتها راههای برآورده کردن آن جنبه کاملا شخصی دارد زیرا عوامل اجتماعی(فرهنگ،دین،قومیت،نژاد و…) از یک سو و نوع تجارب فرد از سوی دیگر در آن تاثیر مستقیم دارد.
دنیای مطلوب در نظریه انتخاب:
براساس نظریه انتخاب دلیل ادراکات متفاوت ما از واقعیت ,به دنیای مهم دیگری مربوط است که خاص هرکدام از ماست وآن را دنیای مطلوب می نامیم.این دنیای کوچک وشخصی که هر کسی به فاصله کمی از تولدش شروع به خلق آن در حافظه اش می کند ودر تمام طول عمر باز آفرینی آن را ادامه می دهد,از گروه کوچکی از تصاویر خاص تشکیل شده است که بیش از هر تصویر دیگری می شناسیم.دنیای مطلوب ما حاوی دانش ومعلوماتی است که بیش ترین اهمیت را برای ما دارد (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391).دنیای کیفی همان تصاویر ذهنی فرد از “آرمان شهر “یا مدینه فاضله شخصی است که سه بخش دارد:
انسان های دوست داشتنی،اشیاء دوست داشتنی و تجارب دوست داشتنی.در مدینه فاضله ی هر فرد “انسان “مهمترین عناصر محسوب میشوند.از این جهت است که نارضایتی در روابط بین فردی در کانون تمرکز درمان گلاسر قرار گرفته است.دنیای کیفی ما شبیه آلبوم عکس است.کسانی که تحت درمان قرار میگیرند عموما هیچ کس را در دنیای کیفی خود ندارند یا غالبا کسی را در دنیای کیفی خود دارند که نمیتوانند به صورت رضایتبخشی با او ارتباط برقرار کنند. هنر درمان،وارد شدن به دنیای کیفی درمانجویان است (کوری جرالد(2012). ترجمه:سید محمدی, 1392). دنیای کیفی از برداشت هایی از مردم،‌ موقعیات و چیزهایی که مثبت هستند ساخته شده است. این برداشت ها و تصورات برای فرد بسیار در ارتباط با برآوردن نیاز است. معمولا نیازهای ما به شکل تصاویر تداعی می شوند و این تصاویر بیانگر زندگی توام با ارضای نیاز است که ما دوست داریم چنین زندگی ای را تجربه نماییم (Sohn, 2004).
توجیه رفتار توسط نظریه انتخاب:
نظریه انتخاب توضیح میدهد که تمام کارهایی که ما را از لحظه تولد تا مرگ انجام میدهیم با چند مورد استثنا ،انتخاب شده است.رفتار کامل به ما می آموزد که تمام رفتارها از چهار عنصر جدا نشدنی تشکیل میشوند:عمل ،تفکر ،احساس و

پست شد در : .