دانلود فیلم جدید با زیرنویس -خانوادگی – فانتزی – رازآلود-رزمی – کمدی- عاشقانه-ماجراجویی-مستند- وسترن-ورزشی-هیجانی

فیلمستان دانلود فیلم با لینک مستقیم

دانلود فیلم بزرگسالان

دانلود فیلم ,دانلود سریال,دانلود فیلم اکسترنال,دانلود فیلم خارجی,دانلود فیلم ایرانی,دانلود فیلمهای خارجی,دانلود فیلم سه بعدی,دانلود فیلم سه بعدی,دانلود فیلم

 

دانلود آرشیو فیلم بلوری,دانلود آرشیو فیلم بر,دانلود فیلم mkv,دانلود فیلم دوبله,دانلود فیلم دوبله,دانلود فیلم دوبله بر,دانلود فیلم هندی,دانلود 250 فیلم برتر سایت IMDB,دانلود کنسرت

 

دانلود زیرنویس

 

فیلم

دانلود فیلم جدید

نمونه جستجو شده ها :

چگونه با گوشی فیلم دانلود کنیم

چگونه از گوگل فیلم دانلود کنیم

چگونه از سایت فیلم دانلود کنیم

چگونه با گوشی دانلود کنیم

چگونه با گوشی اندروید فیلم دانلود کنیم

چطوری میتونم ازگوگل فیلم دانلودکنم

چگونه سریع فیلم دانلود کنیم

چطورازاینترنت فیلم دانلودکنم

در موضوعات و دسته بندی های :

دانلود فیلم

فیلمستان (95)
بزرگسال (484)
بزرگسالان (70)
اکشن (632)

ماجراجویی (243)
مستند (94)
وسترن (28)
ورزشی (52)
هیجانی (715)
هندی (210)
سریال ایرانی (6)
کشتی کج (21)
نمونه مطالب :
کانال تلگرام فیلمستان
دانلود فیلم Goran 2016
دانلود فیلم بزرگسال

پست شد در : .

۴ شیوه مطالعه و برنامه‌ریزی برای موفقیت در کنکور سراسری

۴ شیوه مطالعه و برنامه‌ریزی برای موفقیت در کنکور سراسری

۱-   مطالعه و برنامه‌ریزی همگام با برنامه کنکور 98:

در این روش محور اصلی برنامه شما، برنامه مدرسه یا آزمون است و شما باید همگام با برنامه اصلی به مطالعه درس هرروز در همان روز بر اساس اصول تنوع مطالعاتی و … بپردازید. به‌طور تقریبی در ماه‌های مهر، آبان، آذر، بهمن، اسفند و نیمه دوم فروردین داوطلبان آزمون سراسری بر این اساس مطالعه می‌کنند.

مطالب و نکات کنکوری

۲-   جمع‌بندی مبحثی:

بی‌تردید مهم‌ترین دوران مطالعاتی در آزمون سراسری دوره‌های جمع‌بندی مبحثی است. در این دوره شما باید به جمع‌بندی مبحثی بخشی از مباحث به‌طور مشخص بپردازید و خیال خودتان را از آن مباحث راحت ‏کنید.داوطلبان ا باید به جمع‌بندی مبحثی مباحث مربوط بپردازند که در ادامه در مورد آن گفتگو خواهیم کرد.

مطالب انگیزشی کنکور

۳-   جمع‌بندی نهایی:

این دوره که آخرین جمع‌بندی شما برای آمادگی آزمون سراسری است شیوه مطالعه متفاوتی خواهد داشت.

وی تاکید کرد:هدف از توضیح این ۴ روش این بود که بدانید روش مطالعه برای جمع‌بندی مبحثی دروس نیمسال دوم متفاوت از سایر دوره‌هاست، این دوران علاوه بر اینکه متفاوت است دارای اهمیت بسیار زیادی نیز هست.

سایت دانشجوفا

پست شد در : .

اثر بخشی واقعیت درمانی در تمایز یافتگی وهموابستگی زوجین ناسازگار- قسمت 7

فیزیو لوژی.
– عمل : به رفتار فعال اطلاق میشود مثلا راه رفتن ،حرف زدن یا حرکت کردن.
– تفکر: هم شامل افکار ارادی و غیر ارادی است مثل خیالبافی ها و خوابها.
– احساسات: شامل شادی ،رضایت ،دلهره ودیگر احساسات خوشایند و یا دردناک میشوند.
– فیزیولوژی: مکانیسمهای بدنی ارادی و غیر ارادی است مثل عرق کردن و ادرار کردن.
گلاسر رفتار انسان را به یک اتومبیل تشبیه میکند. نیازهای اساسی انسان (تعلق خاطر ،قدرت ،آزادی،تفریح و بقاء)موتور ماشین هستند. این ماشین توسط خواستها هدایت میشود. چرخهای عقب آن هم احساسات و فیزیولوژی هستند.عمل و تفکر درست مثل چرخهای جلوی ماشین جهت رفتار را تعیین میکنند.طبق نظریه انتخاب تغییر دادن مستقیم احساسات یا فیزیولوژی بدون کمک گرفتن از عمل یا تفکر دشوار است.این در حالی است که میتوانیم صرف نظر از احساسات شخصی ،عمل یا تفکر خود را تغییر دهیم (شارف. ریچارد اس . ترجمه: فیروز بخت, 1390).
کنترل بیرونی :
گلسر روانشناسی جهانی را که به خاطر از بین بردن اختیار وآزادی شخصی ,روابط را تخریب می کند روانشناسی کنترل بیرونی می نامد.کنترل می تواند به نرمی نگاهی حاکی از عدم تایید یا به شدت تهدید به قتل باشد.هرچه که باشد تلاشی است برای مجبور ساختن مادر اقدام به کاری که شاید مایل به انجام آن نیستیم.عملی که در آخر این باور را در ما ایجاد می کند که دیگران واقعا می توانند وادارمان کنند به شکل خاصی رفتار یا احساس کنیم. این باور آزادی واختیار شخصی مورد نیاز مار ا سلب می کند (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391).
فرضیه عملیاتی که روانشناسی کنترل بیرونی در جهان به کار می گیرد این است:افراد را که کار خطایی انجام میدهند تنبیه کنید,آنگاه آنها کاری را انجام خواهند داد که ما میگوییم درست است.سپس به آنها پاداش دهید وآن ها به انجام کاری که ما میخواهیم ادامه خواهند داد.این چهارچوب ذهنی بر اندیشه اکثر مردم روی کره زمین حاکم است.باعث تاسف است که تقریبا هیچ فردی متوجه این نکته نیست که روانشناسی کنترل کننده ,اجبار گرا وزورگرا موجب ناخشنودی گسترده ای است که با وجود سعی وکوشش زیاد هنوز نتوانسته ایم آن را کاهش دهیم(صاحبی,1391).کنترل بیرونی برای افراد قدرتمند موثر است چون بیش تر اوقات خواسته شان را به دست می آورند.برای ضعیفان نیز موثر است چون تاثیرش را بر روی فرد دیگری به کار می گیرند.موضوع مهم این است :باور به کنترل بیرونی وبه کار گیری آن به همه افراد اعم از کنترل کننده وکنترل شونده آسیب می رساند.این روانشناسی چنان گسترش یافته که تمام جنبه های زندگی مار ا فرا گرفته است وشادمانی ,سلامت ,زندگی زناشویی ,خانواده ,توانایی آموختن وتمایل به کار با کیفیت را تخریب می کند.کنترل بیرونی علت بسیاری از خشونت ها ,جرایم ,اعتیادها وروابط جنسی بدون عشق در جامعه است (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391).
سه باور رایج درکنترل بیرونی:1)من به هر نشانه ساده بیرونی پاسخ میدهم.
2)من میتوانم دیگران را به انجام کاری وادار کنم که مایل نیستند ودیگران نیز می توانند فکر ,عمل واحساس مرا تعین کنند.
3)این حق وحتی وظیفه اخلاقی من است تا کسانی را که از فرامین ودستورات من پیروی نمی کنند تحقیر ,تهدید یا تنبیه کنم وبرای آن که دستوراتم را انجام دهند,اگر لازم بود آن ها را تشویق نمایم وپاداش دهم.
این سه باور رایج شالوده اصلی روانشناسی کنترل بیرونی است که اساسا تمام دنیا را تحت حاکمیت خود دارد.
اساس این باورها –این که ماتوسط عوامل بیرونی برانگیخته می شویم –نادرست است (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391).
از سوی دیگر در مباحث مربوط به زوجین گلاسر عنوان میکند که ناکامی زوجین در زندگی زناشوییشان بیش از هر علت دیگر به سنتی برمی گردد که من آن را ((کنترل بیرونی))می نامم وبه نظر ما 99/99 درصد مردم جهان به خاطر به کارگیری عادت کنترل بیرونی در کنار آمدن با دیگران دچار مشکل می شوند. فرض اصلی کنترل بیرونی این است که :اگر من احساس ناخشنودی می کنم ,خود من مسوول این احساس نیستم ,بلکه دیگران ورویدادها وعوامل خارج از کنترل من آن را در من ایجاد کرده اند ومقصرند یا دست خودم نیست ,بلکه مغز من به لحاظ ساختاری یا شیمیایی به گونه ای است که بدون آن که من بخواهم این مشکل را ایجاد می کند (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391). وافراد برای انجام این وظیفه یعنی تغییر دادن دیگری ,معمولا از یکسری رفتارهای کلیشه ای استفاده میکنند.این رفتارها هفت رفتار مخرب کنترل بیرونی است.وافراد بدون آن که فکر کنند این رفتارها تا چه میزان عامل ناخشنودی خودمان بوده وهستند.این رفتارهای مخرب عبارتند از :
انتقاد کردن,کنترل کردن,شکوه کردن,غرغر کردن,تهدید کردن وتنبیه کردن

پست شد در : .

اثر بخشی واقعیت درمانی در تمایز یافتگی وهموابستگی زوجین ناسازگار- قسمت 6

ادراکات مراجع چه چیزهایی هستند؟ مراجع در حال حاضر در حوزه انجام دادن،‌ فکر کردن، ‌احساس کردن و فیزیولو‍ژی چه می کند؟ مراجع چگونه به انجام کارهایی می پردازد که او را دورتر یا نزدیک تر به خواسته هایش می کند؟ برنامه ریزی برای تغییر چگونه باید باشد؟ (سامرز ,فلانگان ،‌2004). مشخصه واقعیت درمانی شامل مشاهدات و بازخورد معطوف به چگونگی تسهیل سازی دنیای کیفی، سطح تعهد و منبع کنترل از طرف درمانگر (W)،‌ کلیت رفتار(D)،‌ خود ارزشیابی بسیار معنادار ( E) و برنامه ریزی موثر (P) است (ووبلدینگ و بریکل ،‌2006). گلاسر بعد از مرور کارهای ویلیام پاورز ، در سال 1972 ” کنترل درمانی ” را بنیان گذاشت اگرچه این شیوه درمانی در سال 1984 شناخته شد . او اعتقاد داشت که کنترل درمانی شروع خوبی بود زیرا چهارچوبی برای کاربرد واقعیت درمانی فراهم می نمود. او بعد از 14 سال آموزش این عقیده نامش را به ” نظریه انتخاب ” تغییر داد. استدلالش برای تغییر نام همخوانی پایین آن با این اصل راهنمایی انسان ها بود که به سال 1964 بر می گشت: “این عقیده که انسان ها حق انتخاب دارند ” ( هووات،2001). گلاسر در صدد بود در نظریه روان درمانی خود تا آنجا که امکان دارد میزان مسئولیت انسان را در قبال رفتار خویش افزایش دهد. نظریه کنترل در این راستا او را راضی نمی کند زیرا کنترل نتیجه یک فرایند بازخوردی شبیه به آنچه در سازه های مکانیکی یا زیستی رخ می دهد، است بدون آنکه سامانه موجود از خود مسئولیت داشته باشد. در یک نظام کنترل مکانیکی یا زیستی ” سامانه ” رفتار خود را کنترل نمی کند بلکه سلسله محرک های رفت و برگشتی بدون خواست و اراده او رفتارش را شکل می دهد. گلاسر می خواست فراتر از این برود، بنابراین نظریه انتخاب را مطرح ساخت. مطابق این دیدگاه کنترل انسان بر رفتار خود یک کنترل آگاهانه است به طوری که خودش ” رفتار کلی ” (کلیت رفتار ) خود را انتخاب می کند و خودش مسئول انتخاب های خویش است. انسان خواسته ها، انتظارات، افکار، عقاید و اعمال خود را طوری انتخاب می کند که بتواند بهترین و خوشایند ترین حالت را در خویش ایجاد کند و رفتار نتیجه انتخاب انسان است ( گلاسر، 2000، 2001 ) (فرحبخش, 1385)
تئوری انتخاب:
واقعیت درمانی اساسا از یک تئوری استراتژیک به نام “تئوری انتخاب” برای کمک به افراد استفاده می‌کند. افرادی که تاکنون از روش‌های ناکارآمد برای رسیدن به اهداف خود استفاده کرده‌اند. روش‌هایی که با توجه به زمان، موقعیت، دانش و اطلاعات دوره انتخابی مورد نظر صحیح بوده‌اند و راهی بهتر از آن‌ها نبوده است؛ چرا که در صورت وجود انتخاب می‌شدند. تئوری انتخاب به عنوان روانشناسی کنترل درونی ,در نقطه مقابل روانشناسی کنترل بیرونی است وآموزه اصلی این نظریه این است که ما انسان ها بیش از آ نچه تصور می کنیم بر زندگی خود تسلط داریم ولی متاسفانه بخش زیادی از این کنترل ها غیر موثر ونا کار آمد ند ویاد نگرفته ایم انتخاب های موثر داشته باشیم (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391).گلسر در سال 1998 با ارائه تئوری انتخاب به عنوان نظریه زیر بنایی تبیین گر فنون وروش های واقعیت درمانی ,تلاش نموده است در مقام یک نظریه پرداز ,ابتدا توضیح دهد مردم چرا وچگونه رفتارهای خود را انتخاب می کنند ,سپس برای کمک به کسانی که رفتارهای ناکار آمد وموثر انتخاب می کنند روش های مداخله را در قالب روش های واقعیت درمانی ارایه کند. واقعیت درمانی بر بنیاد تئوری انتخاب به عنوان سیستم تبیین گر چگونگی عملکرد مغز استوار است.با تئوری انتخاب گلاسر توضیح می دهد که ما به عنوان انسان چگونه برای به دست آوردن آنچه می خواهیم دست به انتخاب می زنیم.براساس این نظریه ,آنچه از ما سر می زند رفتاراست(با چهار مولفه فکر,عمل,احساس وفیزیولوژی)وتمام رفتارهای ما هدفمند بوده واز درون ما نشأت می گیرند. به این معنا که انگیزش درونی ,همواره باعث شکل گیری وصدور تک تک رفتارهای ما می شود(گلسر 2012 ) (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391). طبق نظریه انتخاب مغز انسان همانند یک سیستم کنترل , شبیه ترموستات یا سیستم کنترل کننده تهویه که به جستجوی نظم بخشی به رفتار خود است,عمل می کند که به دنبال تغییر در دنیای بیرون خود است (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391).نظریه انتخاب اعلام می دارد که ما به صورت لوح سفید به دنیا نیامده ایم که منتظر بمانیم تا نیروهای دنیای بیرون ما را با انگیزه کنند. بلکه ما با پنج نیاز که به صورت ژنتیکی رمز گذاری شده اند به دنیا می آییم:بقا، محبت و تعلق پذیری ،قدرت یا پیشرفت ، آزادی یا استقلال و تفریح- که مارا در زندگی بر انگیخته می کنند (کوری جرالد(2012). ترجمه:سید محمدی, 1392) .یکی دیگر از مفاهیم نظریه انتخاب این است که ” کلیت رفتار” دربرگیرنده همه رفتارهای انسان است. کلیت رفتار شامل چهار بخش جدا اما در ارتباط با هم است که عبارتند از: انجام دادن، فکر کردن،‌احساس کردن و فیزیولوژی (احساسات فیزیولوژیکی).این چهار بخش مثل چهار چرخ یک ماشین هستند که انجام دادن و فکر کردن چرخ های جلوی آن هستند و ما همیشه بر این دو چرخ کنترل مستقیم داریم زیرا بر آنچه انتخاب می کنیم که انجام دهیم و فکر کنیم کنترل مستقیم داریم. هیچکس نمی تواند ما را مجبور به انجام دادن و فکر کردن کاری کند که خودمان نمی خواهیم بلکه ما در جهت کلیت ماشین رفتار خودمان هستیم (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391). رفتار شدیدا آشفته عاطفی بهترین انتخابی است که یک فرد توانسته برای رسیدن به اهداف و ارضای نیازهای خود انتخاب کند. به نظر گلاسر آنچه در روانپزشکی سنتی بیماری روانی نامیده می شود انتخاب نامناسب، انتخاب رفتار غیر موثر و ناکافی است که به وسیله آن می خواهد نیازهای خود را ارضاء کند( گلاسر، 2000،2001( (فرحبخش, 1385). گلاسر خاطر نشان ساخت: “آنچه به عنوان بیماری روانی خوانده می شود در حقیقت شامل صدها راهی است که انسان ها هنگام عاجز ماندن در ارضای نیازهای اساسی ژنتیکی خود انتخاب می کنند تا رفتار کنند (Petersen, 2005). گلاسر (2005) بر اثربخشی ایجاد روابط به عنوان جایگزین داروهای روان پزشکی تاکید دارد. بسیاری از مردم احساس می کنند که داروها می تواند آنها را کمک کند اما طبق نظر گلاسر داروهای روان پزشکی نه تنها می تواند به مغز آسیب رساند بلکه آنها را به این برداشت رهنمون می کند که نیروهای بیرونی برای بهبودی سلامت روان نیاز است. گلاسر بارها خاطر نشان ساخت که نظریه انتخاب و واقعیت درمانی نظام کنترل درونی را شکل می دهند. همچنانکه قبلا خاطر نشان ساخت نظریه انتخاب یک نظام کنترل درونی است و چرایی و چگونگی انتخاب گزینه هایی که جهت زندگی ما را تعیین می کنند را تشریح می کند (Wubbolding, 2006). زمانی که انسان رفتارهای کارآمد تر و مفید تری را برای ارضاء نیاز خود انتخاب کند علائم به سرعت برطرف می گردند. او به طور فراوان از اصطلاح ” ارتباط بد ” برای توصیف روابطی استفاده می کند که در آن رفتارهای غیرموثر و ناکارآمد اعمال می گردد. در این ارتباط بد، فرد رفتار مخرب و دردسرزایی را انتخاب می کند که عموما بیماری روانی، جرم، اعتیاد و تعارض زناشویی نامیده می شود . نظریه انتخاب می گوید 99درصد کسانی که با دیگران مشکل دارند از یک عقیده باستانی یا عوامانه استفاده می کنند که همان روان شناسی کنترل بیرونی است ( گلاسر 2000، 2001). (فرحبخش, 1385). توصیف گلاسر از رفتار بیش از آنکه رفتارگرایانه باشد، ‌انسان گرایانه است و او از پنج نیاز اساسی برای توصیف چگونگی رفتار ما استفاده می کند (Malone, 2002). ویلیام گلاسر به ما می آموزد که انگیزش رفتار انسان درونی است و به توسط تکانه هایی می باشد که ریشه در ساختار ژنتیکی دارند و سعادت انسان به طور بسیار زیادی به چگونگی اداره همین تکانه ها وابسته است. این بیانی فرافیزیکی درباره ماهیت انسان است (Skeen, 2002). انسان ها تنها بعد از ایجاد ارزشیابی معنادار و درونی اثربخش نظام کنترل یا نظام انتخاب خودشان می توانند رفتار را تغییر دهند ( ووبلدینگ و همکاران،‌2001). گلاسر بیشتر به این مبحث می پردازد که تمام مشکلات در زمان حال قرار دارند. به عنوان مثال یک فردی که مورد سوء استفاده قرار گرفته است ممکن است که به علت گذشته ناگوارش به طور متفاوتی در زمان حال رفتار کند اما او هنوز به طور کامل توانایی انجام آن را از دست نداده است. درگذشته , مورد سوء استفاده قرار گرفتن، طرد شدن و نادیده گرفته شدن , مساله مورد نظر نیست. این بدین معناست که جستجوی در تجارب اولیه می تواند مطرح باشد اما ارتباط کمی با حل مساله فعلی دارد. گلاسر تاکید دارد که هسته تمام مسائل فعلی، مسائل ارتباطی هستند. به عنوان مثال اگر مراجع رابطه ضعیفی با مشاور داشته باشد جلسه مشاوره سودمندی چندانی نخواهد داشت (Marshal, 2004) . در نظریه انتخاب اساسا اعتقاد بر این است که تنها خود فرد می تواند کاری برای خودش انجام دهد و هیچکس بدون اجازه او نمی تواند چنین کاری کند( جونز و پریش، 2005) (قربانعلی پور, 1393).
ده اصل بدیهی تئوری انتخاب:
اساس “نظریه انتخاب” شالوده‌ای نظری در مورد رفتار آدمی، چرایی و چگونگی آن است. در تئوری انتخاب ده اصل بدیهی وجود دارد که عبارتند از:
1-تنها فردی که می‌توانیم رفتارش را کنترل کنیم، خود ما هستیم.
2-تنها چیزی که می‌توانیم به فرد دیگری بدهیم “اطلاعات” است.
3- تمام مشکلات دامنه‌دار و پایدار روانشناختی از مشکلات ارتباطی نشأت می‌گیرند.
4- وجود یک رابطه مشکل‌دار، همواره بخشی از زندگی کنونی ماست.
5- آنچه در گذشته بر ما رفته است، بر شرایط کنونی ما اثری شگرف و غیرقابل انکار دارد. اما ما می‌توانیم نیازهای بنیادین خود را به طور مناسبی ارضا کرده و برای ارضای آن‌ها در آینده طرح و برنامه‌ریزی انجام دهیم.
6- هر یک از ما یک جهان کیفی (دنیای مطلوب) خاص خود را در ذهن خویش به عنوان “جهان مطلوبِ” خود دارد.
7-تمام آنچه از ما سر می‌زند “فقط یک رفتار” است.
8- تمام رفتارهای ما از یک کلیت برخوردار است که از 4 مؤلفه (بخش) تشکیل شده است که عبارتند از: فکر، احساس، فیزیولوژی (کارکرد بدن یا احساسات جسمانی)، عمل
9- تمام رفتار کلی ما انتخاب شده است. ما بر عناصر و مؤلفه‌های عمل و فکر به صورت مستقیم کنترل داریم و بر بخش احساسات و فیزیولوژی(احساسات جسمانی) به صورت غیرمستقیم، از طریق آن‌که چگونه فکر یا عملی را انتخاب کنیم، کنترل داریم.
10- تمام رفتار کلی ما به وسیله “فعل” یا “اسم” خاصی نام‌گذاری شده و قابل شناسایی‌اند. مثلاً : افسردگی (اسم)، افسردگی کردن (فعل) یا ترس (اسم)، ترسیدن (فعل).همان طور که گفته شد بر اساس تئوری انتخاب: همه آنچه از ما سر می‌زند رفتار است و همه رفتارهای ما معطوف به هدفی است. ما هیچ رفتاری را بدون هدف انجام نمی‌دهیم. هدف چیست؟ هدف کوچکترین تا بزرگترین رفتار ما، برای ارضای 5 نیاز فطری ماست.
5 نیاز ژنتیکی:
نیاز به بقاء عبارتست از : مسکن، پوشاک و خوراک که پول در تامین آن‌ها نقش اساسی را ایفا می‌کند، به همراه احساس امنیت مولفه‌های اصلی نیاز به بقا محسوب می‌شوند.
نیاز به تعلق شامل نیاز به عشق،شراکت و همکاری میباشد. این نیاز توسط دوستان خانواده حیوانات خانگی ،گیاهان،آلبوم تمبر،تیمها و کلوبها ارضا میشود.ژنهای عشق واحساس تعلق ما خواستار آنند کهعشق ورزیدن را در تمام طول عمر خود حفظ کنیم,توقعی که در دنیای بیرونی برآورده کردنش بسیار دشوار است (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391).
نیازبه قدرت به معنی بهره کشی از دیگران نیست ،بلکه منظور از آن پیشرفت،شایستگی ودستاورد احساس خود ارزشمندی و به حساب آمدن است (پروچسکا، اوجیمز؛ نورکراس؛ سی‌جان(1390).ترجمه: سید محمدی).در بین نیاز های انسان”نیاز به قدرت”متمایز وشاخص است. اما قدرت به معنایی که انسان ها دنبال آن هستند,یعنی قدرت برای قدرت,خاص نوع انسان است.بسیاری از افراد برای دستیابی به قدرت از این که به هر کاری که لازم می بینند دست بزنند,هیچ ابایی ندارند.حتی اگر به قیمت قربانی کردن زندگی زناشویی,رابطه با فرزند ووالدین یا تخریب رقیب تجاری باشد.در جامعه مبتنی برکنترل بیرونی که ما در آن زندگی می کنیم واقعیت را قدرتمندان تعریف می کنند.نیاز به قدرت درما از زمان شیر خوارگی شروع به رشد می کند,در نوجوانی باعث می شود از آن چه انگیزه حفظ بقا یا دریافت مهر ومحبت از دیگران بود فراتر برویم.در این دوران هر کاری را بر اساس سلسله مراتب قدرت انجام می دهیم.اما در دنیای نطریه انتخاب بسیاری از افراد بی انکه خودشان بخواهند حرف آخر را بزنند,از گوش دادن به نظر دیگران لذت می برند.در جامعه مبتنی بر انتخاب که تأکید بر خوب کنار آمدن با یکدیگر است,زور گویی وتحمیل خود به دیگری بسیار کم رخ می دهد.در چنین جامعه ای دلیلی بر قضاوت کردن درباره دیگری باقی نمی ماند وافراد برای حل اختلافات وتفاوت هایشان با هم تلاش می کنند (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391).
نیاز به آزادی،استقلال یا خود مختاری،اینکه فرد بتواند برای تعیین نحوه ی زندگی خود حق انتخاب داشته باشد و هیچ گزینه ای به او تحمیل نشود.همانگونه که قدرت دیگران به خصوص زمانی که از آن به عنوان تهدیدی علیه اراده ما استفاده می کنند نگرانمان می سازد,به همان نسبت وقتی احساس می کنیم آزادی ما تهدید شده است نگران می شویم.هرگاه آزادی خود را از دست می دهیم یکی از خصوصیات انسانی انسانی خود را از دست خواهیم داد.هر چه آزادتر باشیم وبتوانیم نیازهای خود را به طریقی ارضا کنیم که مانع نیازهای دیگران نشویم,بیش تر می توانیم از خلاقیتمان در جهت منافع خود ودیگران استفاده کنیم (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391).
تفریح یعنی کاری را فقط و فقط برای لذت بردن انجام دادن.تفریح در نظریه انتخاب ,پاداش ژنتیکی یادگیری است.ماوارثان کسانی هستیم که بهتر وبیشتر آموخته اند.این بهتر وبیشتر آموختن به آنانت مزیت حفظ بقا وزنده ماندن داده است وبه این ترتیب نیاز به تفربح ونشاظط در ژن های ما جای گرفته است.خنده ویادگیری ,شالوده روابط بلند مدت موفقیت آمیز است (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391).هر یک از ما از تمام این نیازها برخورداریم ولی نیرومندی آنها تفاوت دارد (کوری جرالد(2012). ترجمه:سید محمدی, 1392). به اعتقاد گلسر این پنج نیاز اساسی ,ژنتیکی هستند ونه آموخته شده;کلی هستند ونه خاص,جهانی هستند وهمگانی ونه محدود به فرهنگ ونژاد خاص.مردم در تمام اعمال وکردارهایشان به دنبال ارضا یا حفظ این پنج نیاز هستند.چنانچه افراددر ارضای این نیازها موفق شوند احساس خواهند کرد بر زندگی خود کنترل دارند.افرادگاهی نیز برای ارضای نیازهای خود دست به انتخاب هایی می زنندکه ممکن است موثر وکار آمد نباشند,در آن صورت احساس ناکامی می کنند وبرای کاهش احساس ناکامی به رفتارهای خاصی مانند :خشم ,پرخاشگری ,افسردگی ,نارضایتی ,کم کاری ,قهر,خشونت ,لجاجت,مصرف مواد و…روی می آورند.افراد درانجام این رفتارها دست به انتخاب می زنند وفکر می کنند این انتخاب آن ها را بهتر به هدفشان می رساند (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391). واقعیت درمانگران نظریه انتخاب را به درمانجویان می آموزند تا آنها بتوانند نیاز ناکام شده را تشخیص داده و بکوشند آنرا ارضا کنند (کوری جرالد(2012). ترجمه:سید محمدی, 1392).
از نظر گلاسر نیازهای اساسی در بین تمام انسان ها مشترک است منتها راههای برآورده کردن آن جنبه کاملا شخصی دارد زیرا عوامل اجتماعی(فرهنگ،دین،قومیت،نژاد و…) از یک سو و نوع تجارب فرد از سوی دیگر در آن تاثیر مستقیم دارد.
دنیای مطلوب در نظریه انتخاب:
براساس نظریه انتخاب دلیل ادراکات متفاوت ما از واقعیت ,به دنیای مهم دیگری مربوط است که خاص هرکدام از ماست وآن را دنیای مطلوب می نامیم.این دنیای کوچک وشخصی که هر کسی به فاصله کمی از تولدش شروع به خلق آن در حافظه اش می کند ودر تمام طول عمر باز آفرینی آن را ادامه می دهد,از گروه کوچکی از تصاویر خاص تشکیل شده است که بیش از هر تصویر دیگری می شناسیم.دنیای مطلوب ما حاوی دانش ومعلوماتی است که بیش ترین اهمیت را برای ما دارد (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391).دنیای کیفی همان تصاویر ذهنی فرد از “آرمان شهر “یا مدینه فاضله شخصی است که سه بخش دارد:
انسان های دوست داشتنی،اشیاء دوست داشتنی و تجارب دوست داشتنی.در مدینه فاضله ی هر فرد “انسان “مهمترین عناصر محسوب میشوند.از این جهت است که نارضایتی در روابط بین فردی در کانون تمرکز درمان گلاسر قرار گرفته است.دنیای کیفی ما شبیه آلبوم عکس است.کسانی که تحت درمان قرار میگیرند عموما هیچ کس را در دنیای کیفی خود ندارند یا غالبا کسی را در دنیای کیفی خود دارند که نمیتوانند به صورت رضایتبخشی با او ارتباط برقرار کنند. هنر درمان،وارد شدن به دنیای کیفی درمانجویان است (کوری جرالد(2012). ترجمه:سید محمدی, 1392). دنیای کیفی از برداشت هایی از مردم،‌ موقعیات و چیزهایی که مثبت هستند ساخته شده است. این برداشت ها و تصورات برای فرد بسیار در ارتباط با برآوردن نیاز است. معمولا نیازهای ما به شکل تصاویر تداعی می شوند و این تصاویر بیانگر زندگی توام با ارضای نیاز است که ما دوست داریم چنین زندگی ای را تجربه نماییم (Sohn, 2004).
توجیه رفتار توسط نظریه انتخاب:
نظریه انتخاب توضیح میدهد که تمام کارهایی که ما را از لحظه تولد تا مرگ انجام میدهیم با چند مورد استثنا ،انتخاب شده است.رفتار کامل به ما می آموزد که تمام رفتارها از چهار عنصر جدا نشدنی تشکیل میشوند:عمل ،تفکر ،احساس و

پست شد در : .

اثر بخشی واقعیت درمانی در تمایز یافتگی وهموابستگی زوجین ناسازگار- قسمت 5

داشته باش آن”پرسش های مربوط به فرآیند”خواهد بود.پرسش های مربوط به ،فرآیندپرسش های طراحی شده برای پی بردن به این هستند که چه چیزی درون افراد یا میان آنها دروقوع است. پرسش های مربوط به فرآیندطراحی می شوند تاافرادراآرام کنند. اضطراب واکنشی را کاهش دهند وآنهارا به فکرکردنوادارندنه فقط راجع به اینکه چطوردیگران آنها رانارحت میکند بلکه راجع به اینکه چطورآنها درمشکلات بین فردی سهم دارند (نیکولز،مایکل و نیکولز، شوارتز، ریچارد.2006دهقانی, 1393). درخانواده درمانی چند نسلی بوئن،کانون اصلی توجه،افزایش تمایز یافتگی است. این رویکرد به علت عدم تمایل به گیرافتادن وکسب قدرت بیش از اندازه توسط فنون خاص،فن مدارنیست،بااین حال شیوه های معدودی وجود دارند که اغلب مواقع بیش از سایر شیوه ها به کاربرده می شود(استریت ،1994،ترجمه تبریزی وهمکاران،1387).
درادامه به ذکرخلاصه ای از این شیوه ها پرداخته می شود:
1)مصاحبه ارزیابی: ارزیابی خانواده از همان اولین تماس تلفنی آغاز می شود و با هر ترکیبی از اعضای خانواده می تواند انجام گیرد. مثال ، یکی از والدین، زن و شوهر، خانواده ی هسته ای یا گسترده. از آنجایی که بوئن خانواده درمانی را شیوه ای برای مفهوم سازی مشکل تلقی می کرد. نه فرآیندی که مستلزم حضور تعداد خاصی از اعضا در جلسه باشد، از کار با حتی یک عضو خانواده نیز خشنوده بوده، به ویژه اگر آن فرد دارای انگیزه ی کار روی تمایز یافتگی خود از خانواده اصلی نیز بود. این روش باعث می شودکه به فرآیندهای هوشی وتفکرتمرکزشود، تفکراعضای خانواده بیرون ریخته می شود تا اعضای خانواده بتوانند ازدیدگاه های مطلع شوند (کارلسون و اسپری.الولویس جی ترجمه نوابی نژاد, 1387).
مصاحبه¬ی ارزیابی، با تکیه برسابقه¬ی مشکل فعلی، تمرکز خاص بر نشانه ها (بدنی، عاطفی، اجتماعی) و تاثیر آنها بر شخص حاوی نشانه یا روابط خانوادگی آغاز میشود. اگر بیش از یک نفر حاضر باشد، درمانگر ادراک هر کدام را در مورد اینکه « چه چیزی مشکل را به وجود آورده و تداوم بخشیده است، چرا حالا به دنبال کمک آمده اند، و هر کدام امیدوارند به چه نتیجه ای دست یابند؟» جویا می شود . درمانگر با استفاده از این قبیل سوال ها، سعی می کند الگوی عملکرد عاطفی و همچنین شدت این فرآیند عاطفی را در خانواده ی هسته ای « بیمار معلوم» ارزیابی کند. سیستم ارتباط خانواده چگونه است؟ محرک های تنش زای کنونی کدامند؟ سطح تمایزیافتگی اعضای خانواده چه اندازه است؟ ثبات خانواده درچه حدی است و چگونه با اضطراب کنار می آیند؟ آیا گریز عاطفی در خانواده به چشم می خورد؟ لازم به ذکر است که برای خانواده درمانگرهای بوئنی، طرح سوال ها در حکم یک فن اصلی است. ممکن است، مصاحبه ی آغازین چندین جلسه طول بکشد (گلدنبرگ، ایرنه و گلدنبرگ، هربرت ترجمه شاهی براواتی, 1388).
2)شجره نگار : از آنجایی که بوئن معتقد است الگوهای چند نسلی، عوامل تعیین کننده ی نیرومندی برای کارکرد خانواده ی هسته ای به شمار می آیند، لذا برای بررسی ریشه های مشکل کنونی، روشی برای ترسیم نمودار خانواده طی دست کم سه نسل ابداع کرد. او برای کمک به این فرآیند و یادداشت برداری به شیوه ای مصور، شجره نگار را که پیشینه ی خانوادگی هر یک از همسران در آن ترسیم شده است به وجود آورد. این نگاره به کمک خانواده و در خلال جلسه ی آغازین کامل می شود و ابزار مفیدی برای درمانگر و همچنین اعضای خانواده فراهم می آورد تا فراز و نشیب های فرایند عاطفی خانواده را در بافت بین نسلی آن خانواده بررسی کنند. شجره نگار چیزی بیش از ارائه ی یک توصیف تصویری مختصراز یک خانواده ی هسته ای است و می تواند الگوهای عاطفی خاص خانواده ی مبدا و همچنین درجه ی تمایزیافتگی هر یک از زوجین را نشان دهد. مک گلدریک و گرسون (1985) معتقدند که به طور معمول الگوهای خانوادگی تکرار می شوند، آنچه در یک نسل رخ دهد، در نسل بعدی نیز اتفاق خواهد افتاد، زیرا در هر نسل، دوبار مسائل عاطفی حل نشده ی مشابهی فعال می شوند.
از یک لحاظ، شجره نگار خانواده هیچ گاه کامل نمی شود، زیرا اطلاعات جدید به دست آمده در طول درمان، به الگوهای اساسی واکنش عاطفی در هردو خانواده هسته ای و گسترده، وضوع بیشتری می بخشد. نقاط عطف مهم برای خانواده (نظیر مرگ نا به هنگام یکی از اعضای اصلی) می تواند لحظه ی شروع مجموعه ای از مشکلات خانوادگی که ممکن است در نسل های مختلف انعکاس داشته باشد، نشان دهد (گلدنبرگ، 2000). در بسیاری از موارد نیز بوئن یکی از همسران را که پخته تر و تمایزیافته تر بود بر می گزید و مدتی با او کار می کرد. با این فرض که این شخص عضوی است که بهتر می تواند الگوهای قدیمی و کهنه درگیری عاطفی را در تعامل های خانواده به هم بریزد. وقتی آن شخص موفق به اخذ «موضوع شخصی » می شد، بوئن چنین استدلال می¬کرد که به زودی سایر افراد هم مجبور به تغییر می شوند و متعاقب آن در مسیر خود به حرکت در می آیند. ممکن است پیش از رسیدن به نقطه ی تعادل جدید، یک دوره ی پرتلاطم از راه برسد، لیکن پیوندهای آسیب شناختی پیشین فرو پاشیده اند و هر کس به احساس فردیت بیشتری دست یافته است (گلدنبرگ، ایرنه و گلدنبرگ، هربرت ترجمه شاهی براواتی, 1388).
3)مثلث درمان:این فن مبتنی براین پیش فرض است که فرآیندهای ارتباطی دردرون خانواده، یک فعال کننده ی مثلث های کلیدی مرتبط با علایم رافعال کرده اند تاثبات دوباره بازگردد وخانواده به طور خودکارتلاش خواهدکرد تادرمانگر را در فرآیندمثلثی شدن جای دهد. کروبوئن(1988)به درمانگران هشدارمی دهد که مراقب باشند دربرابر شیوه نیرومند، جذاب ویا نمایشی کسی درگیر نشود. اگرآنهاموفق شدند، درمان به بن بست خواهدرسیدولی اگردرمانگربتواند خارج از مثلث بماند نظام خانواده واعضای آن به آرامی به جایی می رسندکه میتوانند ازآنجا یافتن راه برای پایان دادن به منازعات خودرا آغاز کنند (نیکولز،مایکل و نیکولز، شوارتز، ریچارد.2006دهقانی, 1393).
دررویکردبوئن درمان خانواده های اصلی،رهنمودی ،آرام ،واقع بینانه وبی طرفانه است. درمانگر لازم است بتواند افکارواحساسات خودرا بدون حالت دفاعی ویا نادیده گرفتن نظریات دیگران درمیان بگذاردودرپاسخ به واکنش های اعضای خانواده،همچنان آرام باقی بماند (شیشه بر, 1393).
4)آزمایش های ارتباط:آزمایش های ارتباطی حول دگرگونی ساختاری در مثلث های کلیدی به انجام می رسند.هدف کمک به اعضای خانواده است که از فرآیند نظام ها آگاه شوند.بهترین آزمایشات آنهایی هستند که توسط فوگاتی برای استفادهتوسط تعقیب کنندگان وفاصله گیرندگان هیجانی ,تدوین شدند.تعقیب کنندگان تشویق می شوندتا از طلب خود خودداری کنند,تقاضا کردن را متوقف نمایندوفشار برای ارتباط هیجانی را کاهش دهند وببیننددر خود وارتباطشان چه اتفاقی می افتد.این تمرین به این منظور طراحی نمی شود که یک درمان سحر آمیز باشد,اما به مشخص شدن فرآیندهای هیجانی درگیر کمک می کند.فاصله گیرندگان تشویق می شوندکه به سوی شخصی دیگرحرکت کنند وبین افکار شخصی واحساسات رابطه برقرار نمایند.چاره ای برای اجتناب کردن یا تسلیم تقاضاهای دیگران شدن بیابند (نیکولز،مایکل و نیکولز، شوارتز، ریچارد.2006دهقانی, 1393).
5)آرامش وعینینت:به معنای فرآیند کنترل عینی بودن خود در پاسخ به خانواده,درمانگر قادر است افکار واحساسات خود را بدون حالت دفاعی ویا نادیده گرفتن نظریات دیگران در میان بگذارد (کارلسون و اسپری.الولویس جی ترجمه نوابی نژاد, 1387).
6)رابطه فرد با فرد:در این تکنیک دو عضو خانواده نسبت به یکدیگر یا شخصا با یکدیگر ارتباط بر قرار می کنند.آنها راجع به دیگران(مثلث سازی)وراجع به مسایل غیر شخصی حرف نمی زنند.برای نمونه پدر ممکن است به پسرش بگوید”اعمال تو مرا یاد خودم می اندازد” وپسرش در پاسخ ممکن است بگوید”من واقعا چیز زیادی راجع به شما وقتی که یک پسر بچه بودی نمی دانماطفا راجع به این که وقتی سن من بودی ,چه کار می کردی وچه احساسی داشتی برایم بگو (گلادینگ، ساموئل2000ترجمه بهاری, 1390).
7)تعلیم دادن:چاره بوئنی برای نقشی استکه به لحاظ هیجانی بیشتر درگیر است ودر بیشتر شکل های درمان مشترک است.درمانگران بوئنی با نشستن در جایگاه یک تعلیم دهنده,امیدوارند که از پیشی گرفتن از بیمارن یا گرفتار در مثلث های خانوادگی اجتناب کنند.تعلیم دهی به این معنب نیست که به افراد بگویند چه کار کنند بلکه به معنای پرسیدن سوالات مربوط به فرآیند است که برای کمک به مراجعان تدوین شده اند تا فرایند های هیجانی خانوادگی ونقش خود را در انها بفهمند (نیکولز،مایکل و نیکولز، شوارتز، ریچارد.2006دهقانی, 1393). موضع من:اتخاذ یک موضع شخصی ,گفتن اینکه چه احساسی دارید,به جای اینکه دیگران چه کار می کنندیکی از مستقیم ترین راههای شکستن چرخه های واکنش دهی هیجانی است.یعنی تفاوت میان گفتن”تو تنبل هستی” و”کاش بیش تر کمک می کردی”.در مانگران بوئنی نه تنها مراجعان را به اتخاذ موضع من تشویق می کنند.بلکه خودشان نیز آن کار را انجام می دهند (نیکولز،مایکل و نیکولز، شوارتز، ریچارد.2006دهقانی, 1393). درمان خانواده چند وجهی:بوئن در نسخه خانواده چند وجهی خود با زوج ها کار می کرد.به نوبت به هریک توجه می کردوبعد به نفر بعدی تا تعامل را به حداقل برساندوایده آن است که یک زوج با مشادهده دیگران بیشتر راجع به مشکلات هیجانی بیاموزد,کسانی که کمتر با آنها تماس داشته اند وچشم احساسات را بر آنها تیره نکرده است.
10)پرسشگری:از نظر بوئن برای رسیدن به حقیقت پرسش ضروری است.در این فرآیند اعضای خانواده از دیدگاه دیگران مطلع وبه موقعیت های زیادی نائل خواهند شد (حسینی بیرجندی, 1381). این روش باعث می شود که به فر آیندهای هوشی وتفکر تمرکز شود.تفکر اعضای خانواده بیرون ریخته می شود تا اعضای خانواده بتواننداز دیدگاههای یکدیگر مطلع شوند (کارلسون و اسپری.الولویس جی ترجمه نوابی نژاد, 1387).
داستانهای جابه جایی:این فن از آن گویرین است.یعنی نشان دادن فیلم ها ونوارهای ویدئویی وگفتن داستانها برای آموزش اعضای خانواده درباره نظامهای ی که به واسطه به حداقل رساندن دفاعی بودن خود دارای کارکرد هستند.
تمایزیافتگی درمانگر:
اصرار بوئن در مورد اینکه درمانگر وارد سیستم عاطفی خانواده نشود با رویکرد «غرقه ی کامل» خانواده درمانگرهایی نظیر آکرمن، ستیر، کمپبل یا ویته کر اختلاف چشمگیری دارد. بوئن معتقد است به عنوان یک پیش نیاز برای کار موثر با خانواده ها، درمانگران باید نسبت به اینکه خودشان چگونه تحت تاثیر خانواده ی اصلی شان بوده اند، آگاه باشند. در واقع، بوئن به طور فزاینده ای بر تمایزیافتگی خود درمانگر به عنوان عامل اصلی کارش تاکید می ورزد و معتقد است هر چه درمانگر بر روی تمایزیافتگی از خانواده ی اصلی خویش بیشتر کار کرده باشد، بهتر می تواند موضع بی طرف، غیرقابل نفوذ و عینی خود را در طول کار درمان حفظ کند. اگر یک درمانگر بیشتر از حد با یک عضو خانواده در مواجهه درمانی همانند سازی کند، احتمال دارد که موضوعات حل نشده ی دوران کودکی خودش دوباره زنده شود. بدون خود آگهی، ادراک های فرد، متاثر از تاریخچه ی شخصی او به غلط تعبیر می شوند. در آن صورت درمانگر ممکن است نتواند درکارش با دید عینی برخورد کند و یا برای درک مراجعان ویژه ای آمادگی داشته باشد. این قضیه اجتناب ناپذیر است که مسئله ای که تمایز یافتگی از خانواده ی اصلی را برای درمانگر تا این اندازه مهم می سازد این است که الگوهای رفتاری بین اشخاصی که درمانگر در خانواده ی اصلی خود آموخته است، در رابطه با مراجعان، تکرار خواهد شد(کوری ، 1996).
بوئن 5کارکرداساسی درمانگررادر،فرآینددرمان خانواده به شرح زیربیان می کند:
1)رابطه بین زن وشوهرراتعریف وروشن سازید(یعنی شجره نامه راترسیم کنید وبه کاربندید).
2)خودراازمثلث خانواده دورنگه دارید.
3)کارکردنظامهای عاطفی خانواده را آموزش دهید،درحالیکه ازنظریات این الگواستفاده میکنید.
4)تمایز وتقارنرابه وسیله کنترل خوددرطول درمان،نشان دهید.
5)مساله جدایی وقطع رابطه راحل کنید (کارلسون و اسپری.الولویس جی ترجمه نوابی نژاد, 1387).
واقعیت درمانی:
نظریه واقعیت درمانى توسط ویلیام گلسر در طول زمانى که ریاست بخش روان‌پزشکى دانشگاه کالیفرنیا در لوس‌آنجلس را عهده‌دار بود، گسترش یافت گلاسر با این باور کارش را شروع کرد که درمان های رایج سلامت روان موثر نبوده اند و از این بابت اقدام به ایجاد واقعیت درمانی کرد. زمانی که بیشتر در کارش پیشرفت کرد برای اینکه موافقت دیگر متخصصان را بدست آورد می بایست به تشریح چگونگی کار واقعیت درمانی می پرداخت (هووات ،‌1997). اساس واقعیت درمانی این است که ما در قبال آنچه که تصمیم می گیریم انجام دهیم مسئولیم. فرض بنیادی این است که تنها چیزی که می توانیم کنترل کنیم زندگی جاری خودمان است (کوری جرالد(2012). ترجمه:سید محمدی, 1392). تجارب و فعالیت های گلاسر در مدرسه ی دخترانه ی ونتورا بود که باعث شد تا گلاسر واقعیت درمانی را شکل دهد(کرسینی ،1973؛گلاسر،1965و1975) (شفیع‌آبادی, 1386). واقعیت درمانی گلاسر ,دوست داشتن آن چیزی است که مردم انجام می دهند، نه آن چیزی که احساس می کنند. دوست داشتن یک علاقه و درگیری سخت و بی امان است . این دیدگاه به نکات زیر در مشاوره اهمیت می دهد:اینکه شما چه می کنید:یعنی درگیری عاطفی با شما و یا آگاهی شما از دنیای واقعی. شما در دنیای واقعی زندگی می کنید. اعمال شما پیامدهایی دارد.پیامدهای انتخاب و اعمال خود را بپذیرید(السون ،1979 ) (شیلینگ، لوئیس، مترجم آرین, 1391) واقعیت درمانی نوعی روان درمانی است که درآن سعی می شود با توجه به مفاهیم واقعیت, مسئولیت و امور درست ونادرست در زندگی فرد به رفع مشکلات او کمک شود. نظرات افراد موثر در نظریه ی واقعیت درمانی دانشمندانی چون آبراهام مازلو دکتر هارینگتون و دکتر پل دوبوآ بود.دکتر پل دوبوآ مهمترین فردی بود که افکارش مقدمه ای بر پیدایش واقعیت درمانی شد (شفیع‌آبادی, 1386).
از سوی دیگرعقاید هارینگتون که در سال ۱۹۵۶ به کالیفرنیا رفت , در گلسر بسیار مؤثر واقع شد و آنان نسبت به روان‌کاوى تردید مشترکى پیدا کردند. اولاً آنان علیرغم روان‌کاوان اصطلاح بیمارى روانى را به‌کار نمى‌برند و ناراحتى و نگرانى را زائیده رفتار غیرمسؤولانه فرد مى‌دانند و معتقدند که فرد غیرمسؤول، به علل متعدد امکان فراگیرى رفتار مسؤولانه را نداشته است. در حالیکه به نظر روان‌کاوان در مواردى که خود ضعیف باشد و نتواند بین نهاد و فراخود تعادل مطلوب را برقرار کند، بیمارى روانى به‌وجود مى‌آید. ثانیاً به نظر گلسر و پیروان نظریه واقعیت درمانی، اصرار بر تجارب گذشته سودى ندارد و بهانه‌اى براى تداوم و تشدید رفتار غیر مسؤولانه و نادرست در دسترس فرد قرار مى‌دهد. در حالیکه روانکاوان، امیال سرکوب‌شده و تجارب ناگوار دوران کودکى را علت اصلى بیمارى‌هاى روانى مى‌دانند و در جریان روانکاوى بر بررسى وقایع گذشته تأکید بسیار مى‌ورزند. ثالثاً پیروان نظریه واقعیت درمانی، بر خلاف روانکاوان، در درمان بر ذهن ناخودآگاه و انتقال معتقد نیستند و به‌عوض تأکید و اصرار بر چراها و علل رفتار در گذشته، با تأکید بر رفتار کنونى مراجع، او را فعالانه از درستى یا نادرستى رفتارش آگاه می کنند. افکار و عقاید آبراهام مازلو با واقعیت درمانى ارتباط و بستگى نزدیکى دارد. به اعتقاد مازلو، انسان قدرت خلاقیت و جذابیت و رشد مستمر را دارا است و مى‌تواند دوستى و محبت را دریافت کند و متقابلاً دیگران را دوست بدارد. شخصى که رفتار بدى دارد، در حقیقت واکنشى به محرومیت از نیازهاى اساسى خود نشان مى‌دهد. اگر رفتار فرد اصلاح شود، رشد او شروع مى‌شود و سلامت روانى او تأمین مى‌گردد. گلسر و مازلو معتقدند که در نهایت، رفتار غیرمسؤولانه همان‌گونه که به شخص صدمه مى‌رساند، جامعه را نیز دچار آسیب و زیان مى‌سازد. عقیده دوبوا پزشک سویسى در زمینه ضرورت برقرارى ارتباط عاطفى بین بیمار و پزشک براى درمان، در پیدایش و گسترش نظریه واقعیت درمانى مؤثر افتاده. دوبوا در ارتباط با بیمارانش، علاوه بر درمان ناراحتى‌هاى جسمانی، نحوه کسب سازگارى عاطفى را نیز به آنان آموزش مى‌داد. دوبوا انسان‌ها را در قبال یکدیگر مسؤول مى‌داند و معتقد است که پزشک باید به مسائل روانى بیمار و نه صرفاً ناراحتى‌هاى جسمانى نیز توجه کند و حتى‌الامکان در رفع آنها بکوشد(گلسر، ۱۹۶۹).
روش کار واقعیت درمانی:
واقعیت درمانی روشی مبتنی بر ” انجام دادن ” است و در آن تلاش بر این است که از طریق ارضاء تصاویر دنیای کیفی نیازها را برآورده کرد. درمان گر به همراه مراجع برنامه ای قابل حصول و دارای مراحل مثبت ایجاد خواهد کرد که در ابتدا او را در جهت ارضاء کردن نیاز قرار می دهد”. رازهای زیادی در برنامه وجود دارد؛ معنی کنترل در آن وجود دارد و برنامه همان چیزی است که شما می توانید آنرا انجام دهید نه آنچه که او می تواند انجام دهد ( گلاسر،‌1998 سانسون ،2005‌ ) (عطایی فر, 1388). صرفنظر از اینکه تشخیص اختلال چه چیزی باشد مهربانی، ‌حمایت،‌ دلسوزی و تقویت انواع ابزارهای واقعیت درمانی هستند. در واقعیت درمانی درگیری بالای فرد مورد نیاز است و هرگونه سلب مسوولیت از رفتار مطرود است و فرصت یادگیری راه حل های بهتر برای اداره بهتر رفتار در رویارویی با واقعیت فراهم می شود ( بارنس و پریش ، 2006) (رضایی, 1390).
واقعیت درمانگر سوالاتی را خواهد پرسید تا ادراکات و خواسته های مراجع را کشف کند. این سوالات عبارتند از: خواسته ها و

پست شد در : .

اثر بخشی واقعیت درمانی در تمایز یافتگی وهموابستگی زوجین ناسازگار- قسمت 4

این مطلب است که بلوغ و تحقق فرد، نیازمند آن است که او از وابستگی های عاطفی حل نشده ی خانواده ی اصلی اش رهایی یابد (گلدنبرگ، ایرنه و گلدنبرگ، هربرت ترجمه شاهی براواتی, 1388).
نظریه نظامهای خانواده:
به عقیده بوئن ،روابط انسانی ازدونیروی برقرارکننده تعادل زندگی مشتق می شوند:فردیت وباهم بودن. هریک از ما نیازمند هم نشینی ،ومقداری استقلال هستیم. چیزی که زندگی را جالب ونومیدکننده می سازد،گرایش نیازهای مابه قطبی شدن است (نیکولز،مایکل و نیکولز، شوارتز، ریچارد.2006دهقانی, 1393)
همزمان که بوئن به پالایش واصلاح این نظرمی پرداخت, که آشفتگی عاطفی درهرفردمنبعث از پیوندهای ارتباطی اوبا دیگران است وتوسط همین روابط نیزتداوم می یابد، اززبان علم سیستم ها ودیدگاه گسترده آن راجع به کارکردآدمی استفاده کرد. او از نظریات پیشین آسیب شناسی روانی که ریشه اختلال های روانی رادرشخص می دیدند، جداشد، وبرنقش نظام عاطفی خانواده که چندین نسل را فرا می گیرد تأکید ورزید وآن را مسبب بدکاری فرد دانست. هر یک از اعضای خانواده به جای اینکه به صورت یک جوهره روانی خودپیرو عمل کنند، از لحاظ تفکر، احساس و رفتار با نظام روابط خانوادگی ازپیوندی پیچیده وغیرقابل تفکیک برخوردارند (گلدنبرگ، ایرنه و گلدنبرگ، هربرت ترجمه شاهی براواتی, 1388).
وی معتقداست بسیاری از مشکلات خانوادگی به خاطراین روی می دهد که اعضای خانواده خودرا ازخانواده اصلی خودمجزا نکرده اند. به عبارت دیگر، این امر در واقع نقطه مشترک خانواده هایی است که یک یاهردو والد هنوز پایبند خانواده یشان هستند و درتعیین روابطشان با همسرخودلازم است آن را مدنظر قراردهند. ازنظروی یک فرد تمایزیافته تحت تأثیرفرهنگ واعتقادات خانواده نیست, بلکه خودش واقع بینانه برارزش ها واعتقادات خودش اصرار می ورزد (حسینی بیرجندی, 1381)
سنجش تمایز یافتگی در نظریه بوئن:
بوئن برای نشان دادن هدفش یک مقیاس نظری ( و نه یک وسیله ی روان سنجی واقعی) برای ارزیابی سطح تمایزیافتگی فرد ارائه کرد. همان طور که درشکل (1) دیده می شود، هر چه درجه ی تمایز یافتگی فرد (فقدان مفهوم خود یا یک هویت شخصی ضعیف و ناپایدار) بالاتر باشد، هم آمیختگی عاطفی او با دیگران بیشتر است.

شکل 1

یک شخص با تعریفی نیرومند از خود ( این عقاید من است… این من هستم… این کاری است که می خواهم انجام دهم، نه آن…) عقیده ی محکم و تعریف شده ی روشنی را بیان می کند. افرادی که در انتهای پایینی مقیاس قرار دارند، افرادی هستند که عقل و احساسشان چنان در هم آمیخته است که زندگی شان به وسیله ی احساسات اطرافیان اداره می شود؛ در نتیجه به آسانی در شرایط استرس زا، دچار اختلال می شوند و سطوح بالایی از اضطراب مزمن را در دوره های مختلف زندگی خانوادگی تجربه می کنند و مستعدترین افراد برای مشکلات حاد روانی مانند اسکیزوفرنیا هستند ,که البته در این گونه موردهای حاد، به طور مثال وابستگی بین مادر و کودک تبدیل به یک رابطه ی هم زیستی می شود به طوری که هیچ یک بدون دیگری قادر به ادامه ی زندگی نیستند. آن ها به خاطر نیاز عاطفی و ترس شان، فردیت خود را برای اطمینان از پذیرش دیگران قربانی می کنند. این افراد یک «خود کاذب» از خویش به نمایش می گذارند که ممکن است به اشتباه یک خود واقعی تصور شود. در حالی که این خود، چیزی نیست مگر عقاید و ارزشهای متعلق به دیگران.
این افراد به راحتی در ائتلاف ها و مثلث سازی خانواده درگیر می شوند. مثلث خانوادگی، عامل متعادل کننده ی یک سیستم عاطفی است. در خلال دوره های مختلف زندگی خانواده، زمانی که سطح اضطراب پایین و شرایط بیرونی آرام است. سیستم دو نفره یا « واحد دوتایی» می تواند به تبادل متقابل و آسوده احساسات مبادرت ورزد. اما وقتی اضطراب به دلیل فشارهای روانی درونی یا بیرونی در یک سیستم دوتایی به سطح معینی می رسد، شخص سومی ( که به طور معمول نسبت به سایر افراد آسیب پذیر است) وارد رابطه می شود و بدین ترتیب نقش، از رابطه ی دوتایی به رابطه ی سه تایی منتقل می شود (مینوچین، سالوادور ترجمه: ثنایی ذاکر, 1390).
مثلث ها در خانواده تهدیدی جدی برای تمایز یافتگی اعضا محسوب می شوند. همچنین ، والدینی که در سطوح پایین تمایز یافتگی قرار می گیرند، به طور معمول در موقعیت های استرس زا، فشار روانی خویش را به فرزندی که از بقیه تمایز نایافته تر است منتقل می کنند که به این فرآیند، «فرآیند فرافکنی خانواده» می¬گویند. فرزندی که در معرض فرافکنی¬های خانواده قرار می گیرد، ممکن است برای اجتناب از فرافکنی ها و سپر بلا شدن، از طریق فاصله گرفتن فیزیکی، تمام ارتباط های خود را با خانواده ی اصلی خویش قطع کند و به این شکل بخواهد به هویتی مستقل برای خود دست یابد، در حالی که این اجتناب یا دوری که در نظریه ی سیستم های خانواده «گریز عاطفی» نامیده می شود، نتیجه ی تمایزیافتگی نیست، بلکه استقلالی ناسالم، فریب دادن دیگران و فرار از بند پیوندهای عاطفی حل نشده است و نه یک رهایی حقیقی. در واقع تمایز یافتگی افراد به میزان فاصله ی فیزیکی آن ها از خانواده ی اصلی بستگی ندارد. این احتمال وجود دارد که فردی که دور از خانواده زندگی می کند هنوز به استقلال عاطفی نرسیده باشد، به عنوان مثال فرد با شنیدن اندکی تغییر در لحن صدای یکی از والدینش از پشت تلفن به شدت نگران شود یا تحت تاثیر قرار بگیرد و یا اینکه برای تصمیم گیری در مورد اکثر مسائل جزیی نیاز به مشورت با خانواده داشته باشند. در مقابل ممکن است فردی که در کنار خانواده به سر می برد، توانسته باشد به سطوح بالایی از تمایز یافتگی دست یابد.
آن دسته از افراد بسیار اندک که در انتهای بالایی مقیاس قرار می گیرند، از نظر عاطفی بالغ اند؛ آن ها می توانند بنا به میل خودشان فکر یا احساس شان را در تصمیم گیری ها دخالت دهند. از آنجایی که عملکرد عقلی یا ذهنی آن ها در خلال دوره های پر تنش، به نسبت مسلط (غالب) باقی می¬ماند، و در خصوص اینکه چه کسی هستند و چه اعتقادهایی دارند، از یقین بیشتری برخوردارند، لذا برای قضاوت و تصمیم گیری ها، مستقل از آشوب های عاطفی اطرافشان، از آزادی بیشتری برخوردارند. در میانه ی این مقیاس، اشخاص با درجه نسبی از تمایزیافتگی یا هم آمیختگی قرار می گیرند (نیکخواه, 1390).
طبقه بندی افرادتمایز یافته بر اساس مقیاس بوئن :
به طور خلاصه می توان برای افرادی که در هر یک از سطوح مقیاس «تمایزیافتگی خود» قرار می گیرند، ویژگی هایی را برشمرد که این ویژگی ها عبارتند از:
(25-0): در این سطح که نشان دهنده هم آمیخته گی شدید است افراد دارای بالاترین میزان مشکلات و نشان گان بیماری هستند. آنها برای خوشحال کردن دیگران تلاش زیادی می کنند به گونه افراطی از دیگران حمایت می کنند و به دنبال حمایت هم هستند. انرژی این افراد بر حصول امنیت در ارتباط با دیگران متمرکز است و برای آنها انرژی ای برای رسیدن به اهداف شخصی زندگی باقی نمی ماند، در واقع فردیت برای سیستم بزرگتر قربانی می شود. احساسات و واکنش های توأم با ترس بر آنها غالب است و از توانایی کمی برای تصمیم گیری یا حل مشکلات خود به طور مستقل برخوردارند.
(50-25) : زندگی افراد این سطح نیز هنوز تابع سیستم عاطفی محیط و واکنش به سایر اشخاص شکل می گیرد. در این سطح، رفتار کنترل شده و هدف دار وجود دارد. ولی به منظور کسب تایید دیگران است و انرژی آن ها بیشتردر راه ارتباط ها صرف می شود تا هدف های شخصی. زندگی این افراد، جز در زمان های استرس، کارکرد بهتری نسبت به گروه قبل دارد. آن ها درصورت هماهنگی سیستم ارتباطی خانواده یا محیط با اهدافشان، می توانند بهترین کارکرد را داشته باشند.
(75-50) : افراد این سطح، هنوز، در بیان افکار و احساس واقعی شان به اشخاص مهم زندگی خود در چالش هستند، اما تلاش می کنند تا هویت مستقلی داشته باشند. در عین حال، ممکن است در مواردی که تصمیماتشان مورد تقبیح آن افراد مهم قرار بگیرد، بر اساس واکنش های عاطفی تصمیم گیری کنند. این افراد، هم از ارتباط ها و هم از اهداف شخصی، رضایت کسب می کنند.
(100-75) : افراد بسیار اندکی در این سطح قرار می گیرند. آن ها قادرند به طور خودکار افکارشان را از احساسات جدا کنند. این افراد، بر اساس تفکر تصمیم می گیرند، و می توانند مرزها و حریم هایش شخصی سالمی در روابطشان برقرار کنند. در عین حال، قدرت آن را دارند که صمیمیت دوستی های نزدیک را به هم تجربه کنند. این افراد انعطاف پذیر و مقتدرند و در شرایط متعارض، قدرت تحمل استرس را دارند.
بوئن بیان می دارد، کسانی که در سطح تمایز یافتگی 75 قرار دارند. از تمایز یافتگی بسیار بالایی برخوردارند و مجموع افرادی که بالای سطح تمایزیافتگی 60 قرار می گیرند، درصد ناچیزی از کل جامعه را تشکیل می دهند (گلدنبرگ، ایرنه و گلدنبرگ، هربرت ترجمه شاهی براواتی, 1388).
باید به این نکته توجه شود که در این قیاس مفهوم به هنجار بودن حذف شده است. احتمال دارد کسانی که در انتهای پایینی مقیاس هستند، تعادل عاطفی زندگیشان را حذف کنند و عاری از نشانه های بیماری باشند، لذا به ظاهر، ملاک مشهور به هنجار بودن را داشته باشند. اما این افراد، نه تنها نیز نسبت به افرادی که در سطوح بالاتر مقیاس هستند، آسیب پذیری بیشتری در برابر استرس دارند، همچنین تحت شرایط استرس زا مستعد بروز نشانه های بیماری هایی هستند که دوره بهبودیشان طولانی تر از کسانی است که در انتهای بالایی مقیاس قرار دارند.
سطح تمایز یافتگی هر فرد، بیانگر سطح استقرار عاطفی وی از خانواده و نیز اشخاص بیرون از گروه خانواده است. میزان تفکیک در سطوح متوسط بالای این مقیاس باعث می شود که فرد امکان تعامل با دیگران را بدون ترس از هم آمیختگی (از دست دادن هویت در آن رابطه) داشته باشد. با اینکه تمامی روابط، از موارد ضعیَف گفته تا آنهایی که به خوبی تمایز یافته اند در حالت تعادل پویا به سر می برند، هر چه تمایز یافتگیَ کمتر می شود، انعطاف پذیری نیز کاهش می یابد.
ویژگی های افراد تمایزیافته:
این افراد تعریف مشخصی ازخودوعقایشان دارند.می توانند جهت خویش رادرزندگی انتخاب نمایند ودرموقعیت های شدیدعاطفی که دربسیاری ازافرادبه بروز رفتارهای غیرارادی وگرفتن تصمیمات نافرجام منتهی می شود،کنترل خودرا ازدست ندهند و با در نظرگرفتن عقل ومنطق تصمیم گیری کنند. درمقابل افراد تمایز نایافته که هویت تعریف شده ای ندارند، درتنش ها ومسائل بین شخصی موجودهمراه با موج عاطفی خانواده حرکت میکنندودرنتیجه اضطراب مزمن بالایی راتجربه کرده ومستعد مشکلات روان شناختی وبروزنشانه های بیماری هستند (گلدنبرگ، ایرنه و گلدنبرگ، هربرت ترجمه شاهی براواتی, 1388).
افراد تمایزیافته قادرند درموقعیت های مختلف انتخاب کنند که مطابق با احساساتشان رفتار کنندیابراساس تفکرشان،درحالیکه برای افراد تمایزنایافته تصمیم گیری به طورجداگانه ازدیگران، سخت است به همین جهت تمایل دارند همگام بالگوهای عاطفی حاکم درخانواده پیش روند (مینوچین، سالوادور ترجمه: ثنایی ذاکر, 1390).
هرفردبرای بالغ شدن باتمایزیافتگی مواجه است. تمایز یافتگی را میتوانیم دررسیدن به اهداف زیرتوصیف کرد:
1)رشدپیداکردن درتوانایی بررسی اینکه من کجاوچطوربا خانواده ام تناسب دارم.
2)رشدپیداکردن درتوانایی مسئولیت پذیری کامل زندگی درحالیکه متعهدم تابه آنهایی که دوستشان دارم نزدیک شوم.
3)تمایل به اینکه واقعاًبگویم که هستم ومیخواهم که باشم درحالیکه سایرین سعی دارند به من بگویند،که هستم وکه باید باشم.
4)ارتباط با سایرین درحالیکه بحران وفشار وناآرامی هنوزوجوددارد.
5)توانایی آشکارسازی آنچه نیازدارم وکمک به سایرین برای رفع تقاضاهایشان.
توانایی درک آنچه نیازدارم ونمی توانم درزندگیم وزندگی سایرین برآورده کنم (نیکخواه, 1390).
هشت مفهوم اصلی در رویکرد بوئن:
رکن اصلی خانواده درمانی بوئنی آن است که درتمام زندگی،اضطراب مزمن وجوددارد,که ناشی از قلمرو زندگی است. این اضطراب هم عاطفی وهم جسمی است. چنانکه اضطراب پایین باشد حاکی ازآن است که بین افراد یا خانواده مشکلات محدودی وجوددارد. درچنین مواردی سیستم عاطفی خانواده آشفته نیست (مرچی, 1389). این اضطراب مزمن بخش اجتناب پذیری از طبیعت به شمار می آید، هرچند امکان دارد به شیوه ی متفاوت وبه درجات مختلف ،بسته به موقعیت خاص خانواده وملاحظات فرهنگی متعدد، خودرا متجلی سازد(فریدمن،1991). به نظراو، اضطراب مزمن ازطریق نسل های قبل، که تأثیرونفوذشان کماکان درحال حاضروجوددارد، منتقل می شود، بدین شکل که خانواده دائماً درحال کشمکش برسرمتعادل سازی میان احساس باهم بودن ووحدت وتفکیک خوددراعضاست (گلدنبرگ، ایرنه و گلدنبرگ، هربرت ترجمه شاهی براواتی, 1388).
بوئن معتقدبودکه اضطراب موجب تحریک نظام عاطفی افراد مستعد اضطراب،بی اعتنایی نیست به نظام شناختی،باعث بروزرفتاری می شود که خودکاریامهار ناشده است(پاپرو ، 1990). ازلحاظ خانواده وقتی خانواده ای درگیر ودارچالش بانیروهای معطوف به وحدت وتفرد است، لاجرم اضطراب پیروی فردی کاهش پیدامی کند. درنتیجه کاهش خود پیروی فرددچارافزایش اضطراب مزمن می شود.رسیدن با افتراق وتفکیک(تمایز یافتگی)است فرایندی که درآن فردیادمی گیردمسیرحرکت خویش راترسیم کندنه آنکه دائماًازرهنمودهای خانواده یادیگران تبعیت نماید (گلدنبرگ، ایرنه و گلدنبرگ، هربرت ترجمه شاهی براواتی, 1388).
اهداف درمانی:
در کار با افراد یا خانواده های تمایز نایافته، به طور کلی دو هدف اصلی دنبال می شود:
1-کاهش اضطراب و رهایی از نشانه گان بیماری :بوئن به خانواده ها کمک می کند میزان فشار روانی خویش را کم کنند. دربرابراضطراب حاد بیشتر اعضای بدن می توانند خود را در زمان کوتاهی تطبیق دهند. ولی اضطراب مزمن در دراز مدت به بیماری جسمانی وعاطفی ویا انحرافات اجتماعی تبدیل میگردد (کارلسون و اسپری.الولویس جی ترجمه نوابی نژاد, 1387).
2-افزایش سطح تمایز یافتگی فرد یا اعضای خانواده به منظور پاسخ کارآمدتر او در موقعیت ها به شدت عاطفی. برای این کاربایدبه اعضای خانواده اجازه داد تااین بینش رابه دست آورندکه می توانند مستقل زندگی کنندورفتارهایی که برای آنها مشکل ایجاد کرده، تغییرداده یا کاهش دهند. اضطراب یکی از اعضای خانواده می تواند به دیگراعضای خانواده منتقل گردد. درخانواده ای که یک فرد افسرده ومحزون باشد این حالت درجوخانواده تأثیر می گذارد (حسینی بیرجندی, 1381).
لازم است پیش از دستیابی به هدف دوم ابتدا به هدف اول دست یافت. کاهش نشانه گان رفتاری و اضطراب می تواند در زمان کوتاهی رخ دهد، اما ارتقای سطح تمایزیافتگی، یک فرآیند درازمدت است. در واقع، هدف اصلی، کمک به یک فرد یا اعضای خانواده به منظور حرکت به سمت سطح بالاتری از تمایزیافتگی است (کارلسون و اسپری.الولویس جی ترجمه نوابی نژاد, 1387).
فرآینددرمان:
برای بوئن درمان یک بسط منطقی بود.پیش ازاینکه بتوانید به درون مشکلات خانواده هجوم ببرید، باید بفهمید نظام های خانواده چگونه عمل می کنند. علاج آن این است که به عقب برگردید .والدینتان ،پدربزرگها،مادربزرگها،عموها,عمه ها را ملاقات کنید و بیامورزید چگونه با آنها کنار بیاید (نیکولز،مایکل و نیکولز، شوارتز، ریچارد.2006دهقانی, 1393).
ازآنجایی که تمایز یافتگی،نقش مهم واساسی درکاهش اضطراب مزمن فرد وبرخورداری ازیک زندگی سالم راداردوهمچنین باتوجه به این که شخصیت فردازلحاظ میزان تمایز یافتگی اش، درارتباط بااعضای خانواده شکل می گیرد، لذا این دوره نقش کلیدی درایجاد هویت شخص سالم وکاهش اضطراب مزمن فرد درآینده ایفا میکند. نات واسکورن (2004)وجود ارتباط معنی داری رابین سطوح پایین تمایز یافتگی وسطوح بالای اضطراب مزمن نشان دادند. ازطرفی با توجه به اینکه عدم تمایز یافتگی پایین درراستای ارتباطات فردبا سایرین به ویژه اعضای خانواده اصلی شکل می گیرد ، لذا باید ازروشی استفاده کردکه تمرکز اصلی آن برحوزه روابط پویای بین انسانها باشد وهمچنین امکان پرداختن عمیق به مسائل گذشته ویاحال افراد راداشته باشد (سلیمان نژاد, 1388).
روش متعارف بوئن برای خانواده درمانی عبارتند است از:
کار با سیستمی متشکل از دو فرد بزرگسال به علاوه خود فرد. حتی زمانی که بیمار معلوم، یکی از کودکان خانواده بود، بوئن از والدین می خواست که این موضوع را بپذیرد که مشکل اساسی در آن دو نفر است؛ یعنی، سیستم عاطفی خانواده و بیمار معلوم منبع مشکل آن ها به شمار نمی آید. در چنین موقعیتی امکان داشت بوئن هرگز کودک را نبیند.
درمان بوئنی در قالب چند مرحله روی می دهد. درمانگر نخست می کوشد سیستم عاطفی خانواده را در گذشته و حال از طریق یک مجموعه « مصاحبه ارزیابی» و «فنون اندازه گیری» مورد سنجش قرار دهد. در نهایت، اهداف درمانی برای تغییر سیستم عاطفی خانواده شامل کاهش اضطراب اعضا، کمک به آنها برای مثلث زدایی از سیستم سه نفره و مهمتر از همه کمک به هر عضو خانواده برای افزایش تمایزیافتگی صورت می گیرد.
بوئن خود را در قالب پژوهشگری عینی می دید که هدفش کمک به افراد خانواده از طریق ارزیابی و درک شیوه های ارتباطی آن ها در درون خانواده بود.
فنون درمانی درمانی
درمانگران بوئنی اعتقاد دارند فهمیدن اینکه نظام های خانواده چگونه عمل میکنند مهمتر ازاین یاآن فن است.خود بوئن با اکراه از فن صحبت می کرد وازدیدن درمانگران متکی برمداخلات فرمولی ناراحت می شد. اگردردرمان بوئن یک الگوی جادویی وجود

پست شد در : .

اثر بخشی واقعیت درمانی در تمایز یافتگی وهموابستگی زوجین ناسازگار- قسمت 3

از مواد مخدر مشکل ساز مرتبط است. ارتباطات ضعیف، عوامل استرس زای مالی از موارد معمول ِ سوء مصرف الکل هستند. اثر منفی مصرف الکل بر خانواده‌ی فرد، مانند پریشانی روانی و رفتار اجتماعی همسر، مشکلات تحصیلی و عاطفی در کودکان بروز کرده و استرس در نظام خانواده را افزایش می دهد و بنابراین ممکن است منجر به ایجاد یا تشدید استفاده از مواد شود. مشکل عاطفی هم با رضایت فردی به هم پیوند می خورد. به گفته پاتر (2007)، یک فرد هم وابسته مانند یک معتاد ممکن است تحمل بالایی به دیگران نشان دهد با رفتاری نامناسب، گاهاً توهین آمیز و پرخاش‌گرانه. همچنین هم وابسته هایی نیز وجود دارند که در برابر توسعه روابط نزدیک مقاومت کرده و حتی گاهاً به علت ترس از طرد شدنشان آن را رد می کنند. آن ها به علت این ترس، مجرد یا دور از سایرین باقی می مانند و دوستان، همسایگان و اجرای کار آن ها را نادیده می گیرند. رشد نامنظمی در نوشیدن اغلب در نتیجه یک مشکل در درون خانواده است. وظیفه اصلی خانواده این است که واکنش پذیری بسیار زیاد در مقابل فرد الکلی را با خونسردی برطرف کنند و در خانواده سردی احساسی را افزایش دهند (Zaidi, 2015).
در حالی که “تشخیص و درمان هم‌وابستگی” (1986) بسیار مهم است، گنجاندن هم‌وابستگی به عنوان یک اختلال شخصیتی جداگانه که ارزش بحث و گنجاندن در کتابچه راهنمای تشخیصی و آماری دارد، بحث هایی صورت گرفته است. علاوه بر آن بیان می کند که هم‌وابستگی یک اختلال قابل تشخیص، با تشخیص های گوناگون اختلال شخصیتی است که به طور معمول در خانواده هایی یافت می شود که بیشترین وابستگی به مواد شیمیایی را دارند (Zaidi, 2015).
هم‌وابستگی و ویژگی های شخصیتی و رابطه ای
محققان دریافته اند که هم‌وابستگی در جمعیت دانشجویی با از دست دادن خود (کراترز و وارن 1996)، منبع کنترل خارجی (اسپرینگر و همکاران 1998) و رفتارهای والدین گرا (ولز و همکاران 1999) ، به شدت در ارتباط است که این یافته ها با مفهوم تعریف شده توسط وایتفیلد (1991) درباره هم‌وابستگی به عنوان از دست دادن خودِ واقعی همراه با گسترش رفتارهای کنترل گرا سازگار است.
همچنین تحقیقات نشان داده اند که هم‌وابستگی در جمعیت دانشجویی به طور چشمگیری با خجالت زدگی (چن 1999 و ولز 2008)، عزت نفس یا اعتماد به نفس پایین (اسپرینگر و همکاران 1998، لیندلی جیوردانو و هامر 1999 ، ولز 1999)، مشکلات رابطه ای (چن و ویو 2004، چن ویو و لی 2006، کرستر و لومباردو 1999، کالن و کار 1999؛ ولز 2006) ، همچنین مشکلات روانی (کالن و کار 1999، اسپرینگر و همکاران 1998) مرتبط است. در میان این ها، عزت نفس پایین و مشکلات رابطه ای بیشترین ارتباط را با هم‌وابستگی داشتند که به طور مداوم در بین دانشجویان مطالعات اخیر در کشورهای غربی و تایوان یافت شد. به نظر می رسد عواملی چون عزت نفس پایین، مشکلات جسمی یا عاطفی مثل احساس شرم بسیار زیاد، احساس گناه، و اضطراب در میان مردمی که هم‌وابستگی دارند رایج است. به طور مثال، اسپرینگر و همکاران (1998) دریافتند که هم‌وابستگی رابطه زیادی با اضطراب اجتماعی علاوه بر عزت نفس پایین دارد. نتایج مطالعات کالن و کار (1999) نشان داد که گروه هایی با هم‌وابستگی بالا مشکلات جسمی بیشتری علاوه بر اضطراب، افسردگی، شکایات جسمانی، و اختلال در عملکرد اجتماعی داشتند. همچنین گروه با هم‌وابستگی بالا گزارش کرده است که مطالعات تحقیقاتی خاص در هر دو کشور آمریکا و تایوان برخی تناقضات را در یافته های مربوط به ویژگی های شخصیتی مرتبط با هم‌وابستگی، برجسته کرده است. به طور مثال، ولز و همکاران (1999) دریافتند که عزت نفس پایین، مستعد خجالت زدگی، و رفتارهای والدین گرا به طور قابل توجهی به ویژگی های هم‌وابستگی در نمونه ای از 200 دانشجوی کارشناسی آمریکایی مرتبط بود. در این پژوهش، اعتماد به نفس پایین به عنوان بالاترین واریانس در هم‌وابستگی به شمار می رود. یافته ای غیرمنتظره این بود که احساس گناه به طوری قابل توجه اما معکوس با هم‌وابستگی رابطه داشت. بر این اساس، ولز و همکاران پیشنهاد کردند که هم‌وابستگی بیشتر نشان دهنده یک سازمان مبتنی بر شرم خودساخته توسط عزت نفس پایین است، تا مستعد گناهکاری (Shih-Hua, 2010).
بر خلاف یافته های ولز و همکاران(1999)، در یک مطالعه متشکل از 678 دانشجوی کارشناسی تایوانی که در روابط دوستیابی بودند یا هستند، چن و ویو (2008) گزارش کردند که دانشجویان با ویژگی های هم‌وابستگی بیشتر، تمایل به داشتن احساسات شرم و گناه قوی تر، و احساس غرور ضعیف تری دارند. علاوه بر این، با استفاده از تجزیه و تحلیل همبستگی متعارف، چن و ویو نشان دادند که دانشجویانی با ویژگی های هم‌وابستگی در تایوان هنگامی که به دیگران اهمیت می دادند احساس غرور، و زمانی که فقط بر خودشان تمرکز داشتند و برای دیگران اهمیتی قایل نبودند احساس شرم و گناه می کردند.
بر اساس تحقیق ویتفیلد (1991)، مشکلات رابطه ای اساسی ترین ویژگی های هم‌وابستگی هستند چراکه هم‌وابستگی درباره انحراف روابط سالم است. در نتیجه ی انتشار هویت و انحرافات مرزی، کسانی که هم وابسته هستند ممکن است برای احیای معنای فردی و به کار گیری عزت نفس، از طریق مراقبت بیش از اندازه و کنترل کننده قابل ملاحظه دیگران اقدام کنند (کرماک 1986، ولز و همکاران 1998). در هر دو کشور غربی و تایوانی، یافته های پژوهش اخیر به طور مداوم نشان دهنده رابطه میان هم‌وابستگی و روابط ناکارآمد در جوامع دانشگاهی می باشد (Shih-Hua, 2010).
در ایرلند، مشخص شد که دانشجویانی با سطح هم‌وابستگی بالاتر، با شریک وابسته به مواد شیمیایی در رابطه اند و مشکلات بیشتری در عملکرد روابط فعلی یا اخیر خود دارند (کالن و کار 1999). در آمریکا، دانشجویانی با سطح هم‌وابستگی بالاتر همچنین تمایل به گزارش ویژگی های هم وابسته مثل تمرکز خارجی و کنترل بیش از حد در روابط معنادار فعلی خود دارند (چارکو و نلسون 2000، کرستون و لومباردو 1999 ). علاوه بر این، مشخص شد که هم‌وابستگی به طور منفی با سبک دلبستگی ایمن در ارتباط است در حالی که به طور مثبت با سبک دلبستگی ناایمن مثل سبک های گرفتار دلبستگی و اجتنابی مرتبط است (اسپرینگر و همکاران 1998، ولز 2006). در حالی که سبک های دلبستگی به طور چشمگیری به هم‌وابستگی مرتبط بود، نتایج پژوهش ولز و همکاران (2006) به طور خاص نشان دهنده این بود که رابطه بین هم‌وابستگی و دلبستگی قوی تر از رابطه بین هم‌وابستگی و دلبستگی اجتنابی نبود. همچنین نتایج این پژوهش نشان داد که هم‌وابستگی به از شکل افتادگی و ویژگی های خودشیفتگی پنهان مربوط بود. در نتیجه، ولز و همکاران بیان کردند که دانشجویانی با ویژگی های هم‌وابستگی ممکن است عملکرد خود-قربانی کردن نا امن و مراقبت کننده داشته باشند. همچنین آن‌ها ممکن است ترس از آسیب دیدن در روابط پیدا کنند و از صمیمیت به همان اندازه ای که ذهنشان با یک نگرانی برای حفظ یا کنترل یک رابطه ایمن مشغول می شود، خودداری کنند (Wells, 2006)
در تایوان به طور مشابه، هم‌وابستگی، مرتبط با عملکرد رابطه و صمیمیت در جوامع دانشگاهی مشاهده شد. چن، لین و ویو(2004) و چن و ویو(2008) دانشجویانی را که در روابط دوستیابی بوده اند یا هستند مورد پژوهش قرار دادند آن ها بیان کردند افرادی که ویژگی های هم‌وابستگی بیشتری داشتند، مایل به داشتن صمیمیت در سطوح پایین تری بودند. علاوه بر این، آن ها تضاد و دوگانگی بیشتر همچنین رضایت کمتری در روابط صمیمانه خود داشتند. با این حال، در پژوهش چن و ویو برخی یافته هایی موجود بود که به نظر ضد و نقیض می رسید. با استفاده از تجزیه و تحلیل همبستگی متعارف، آن ها دریافتند که دانشجویان تایوانی با صمیمیت بالاتر و رضایت بیشتر در روابط صمیمانه شان، به دیگران اهمیت بیشتری می دادند و ابراز وجود بیشتری می کردند.همچنین، دانشجویانی با خود-ارزش پایین تر و مشکلات خانوادگی کمتر، تضاد و دوگانگی کمتر و در روابط رضایت بیشتری داشتند. این یافته ها ممکن است به وسیله پایبندی به ارزش های فرهنگی تایوانی که دیگر گرا هستند و نیز تاکید بر هماهنگی بین فردی، توضیح داده شود. در نتیجه، چن و ویو بیان کردند که مطالعات آینده نیازمند به کار گیری زمینه های فرهنگی در زمان بررسی رابطه بین هم‌وابستگی و صفات مرتبط با آن، دارد (Shih-Hua, 2010).
تمایز یافتگی
تمایز یافتگی مهمترین مفهوم نظریه سیستم های خانواده است و بیانگر میزان توانایی فرد در تفکیک فرآیندهای عقلانی و احساسی از یکدیگر است. به عبارتی دیگر، رسیدن به حدی از استقلال عاطفی که فرد بتواند در موقعیت های عاطفی و هیجانی، بدون غرق شدن در جو عاطفی آن موقعیت ها، به صورت خودمختار و عقلانی تصمیم گیری کند.
تمایز نایافتگی را در دو سطح می توان بررسی کرد:
1-به عنوان فرآیندی که در درون فرد رخ می دهد.
2-به عنوان فرآیندی که در روابط بین افراد به وقوع می پیوندند.
در سطح درون فردی، تمایز نایافتگی یا هم آمیختگِی، زمانی رخ می دهد که اشخاص احساسات خود را از تفکرشان تفکیک نمی کنند و به جای آن در احساسات غرق می شوند. در سطح بین شخصی، شخص تمایز نایافته، تمایل دارد یا به طور کامل جذب احساسات دیگران شود و با جو عاطفی محیط حرکت کند و یا برعکس، علیه دیگران واکنش نشان دهد (جلسو و فریتز ، 2001) (شیشه بر, 1393) .
برای تمایز یافتگی می توان 4 مولفه تعریف کرد که عبارتند از :
1-واکنش پذیری عاطفی : حالتی است که در آن، احساسات فرد بر عقل و منطقش غلبه دارد و تصمیم گیری های فرد فقط بر اساس واکنش های عاطفی صورت می گیرد.
2-جایگاه من : به معنای داشتن عقاید و باورهای مشخص در زندگی است. افراد تمایز یافته از هویت شخصی قوی یا جایگاه من نیرومندی برخوردارند و به خاطر کسب رضایت دیگران رفتار و عقاید خود را تغییر نمی دهند.
3-گریز عاطفی : کودکانی که در فرآیند فرافکنی خانواده قرار می گیرند و به طور معمول در زمان بزرگسالی یا حتی قبل از آن، از راهبردهای مختلفی برای فرار از بند پیوندهای عاطفی حل نشده خانواده استفاده می کنند. که این راهبردها می تواند فاصله گرفتن فیزیکی از خانواده یا ایجاد موانع روانی مانند صحبت نکردن با یکی از اعضای خانواده باشد.
4- هم آمیختگی با دیگران : بوئن، تمایزیافتگی را روی پیوستار فرضی نشان می دهد که در یک طرف آن تمایزیافتگی و در طرف دیگر آن هم آمیختگی با دیگران قرار دارد. افراد هم آمیخته به شدت به تایید و حمایت اطرافیان خود نیاز دارند و رفتارهایشان تحت تاثیر سیستم عاطفی محیط و واکنش اطرافیان شکل می گیرد (Skowron. Dendy, 2004).
افراد تمایزیافته تعریف مشخصی از خود و عقایدشان دارند، می توانند جهت خویش را در زندگی انتخاب نمایند و در موقعیت های عاطفی شدید که در بسیاری از افراد منجر به بروز رفتارهای غیرارادی و گرفتن تصمیم های نافرجام می شود، کنترل خود را از دست ندهند و با در نظر گرفتن عقل و منطق تصمیم گیری کنند. در مقابل، افراد تمایز نایافته که هویت تعریف شده ای برای خود ندارند، در تنش ها و مسائل بین اشخاصی موجود، همراه با موج عاطفی خانواده حرکت می کنند. و در نتیجه، اضطراب مزمن بالایی را تجربه می کنند و مستعد بروز انواع بیماری ها هستند. همچنین، واژه¬ی تمایز یافتگی بیشتر به یک فرآیند اشاره دارد تا یک هدف قابل حصول؛ فرآیندی که فرد با حرکت در مسیر آن می تواند، به تدریج به استقلال و وابستگی سالم دست یابد و خود را از اضطراب مزمن و رنج های غیرضروری است.
سطح تمایز یافتگی هر فرد به بهترین صورت، در موقعیت های استرس زای خانواده قابل مشاهده است و درجه ای که فرد قادر است علی رغم اضطراب شدید در خانواده، رفتارش را منطبق بر اصول صریح و اندیشمندانه کنترل کند، میزان تمایزیافتگی او را نشان می دهد.
به عنوان مثال، می توان به دانشجویی اشاره کرد که دور از خانواده زندگی می کند و در طول تعطیلات میان ترم برای شرکت در مراسم ازدواج خواهرش به خانه می¬رود. در میان تنش هایی که به طور معمول حول چنین رویدادی رخ می دهد، او تا چه حد در کینه ها، تعارض ها، ائتلاف ها و آشوب های عاطفی خانواده غرق می شود؟ درجه ی تمایزیافتگی این فرد را می توان با توجه به میزانی که او قادر است در این رویداد خوشایند خانوادگی شرکت کند و لذت ببرد و در عین حال به قدر کافی فاصله ی خود را حفظ کند تا در سیستم عاطفی خانواده غرق نشود، تعیین کرد.
همچنان که اشاره شد، مفهوم تمایز یافتگی توسط موری بوئن ، یکی از خلاق ترین متفکران حوزه ی خانواده درمانی، ارائه شده است. او معقتد است که مشکلات جاری خانواده، منعکس کننده ی مسائل حل نشده ی خانواده ی اصلی است و این مسائل حل نشده ممکن است به صورت الگوهای رفتاری منطبق بر نشانه های بیماری بروز کند. بوئن، خانواده را به عنوان یک «واحد عاطفی» معرفی می کند که دارای شبکه ای از ارتباط های درهم تنیده است و زمانی می توان آن را بهتر درک کرد که در یک چهار چوب چند نسلی یا تاریخی مورد تجزیه و تحلیل قرار بگیرد. از طرفی اضطراب مزمن به عنوان جزء لاینفک همه ی سیستم های زنده در این واحد عاطفی نیز با درجات مختلف، بسته به موقعیت خاص خانواده و ملاحظه های فرهنگی حضور دارد (نیکخواه, 1390).
روال کاردر رویکرد بوتن:
موری بوئن ومیشل کر معماران وحامیان اصلی خانواده درمانی بوتنی بوده اند. بااین حال مبتکر اصلی این رویکرد موری بوئن بوده است که ازهمان آغاز عقایدی را تدوین کردکه منجر به یک نظریه متمایز درخانواده درمانی شد (گلادینگ، ساموئل2000ترجمه بهاری, 1390)
بوئن مبدع نظریه نظامهای خانواده است وخانواده رایک واحد عاطفی وشبکه های از روابط درهم تنیده می پندارد.مشارکتهای نظری او به علاوه اقدامات درمانی توام با آنها به منزله پلی است بین رویکردهای روان پویشی که بررشدوتحول خویشتن، مباحث بین نسلی، واهمیت گذشته تأکید می ورزند ورویکردهای مبتنی بر نظریه سیستم ها که توجه خودرا به تکوین کنونی واحد خانواده وتعاملهای آن درحال حاضر محدود می کند (گلدنبرگ، ایرنه و گلدنبرگ، هربرت ترجمه شاهی براواتی, 1388). یک بخش نظام خانوادگی دربخشهای دیگرودرخانواده به عنوان یک کل تغییراتی را به وجود خواهد آورد. الگوهای رفتاری در طول زمان به وجود می آیندواغلب برای چندین نسل تکرار می شوند. هر خانوده فشارهایی را متحمل می شوند تا به اجبار موجب تطابق رفتار هر یک ازاعضا گردد (کارلسون و اسپری.الولویس جی ترجمه نوابی نژاد, 1387)
علاقمندی او درآن زمان همزیستی مادر- فرزند بود ,که منتج به مفهوم تمایز خویشتن شد. مهمترین دستاوردبوئن, غیر مثلثی کردن خود از والدینش بود که عادت کرده بودند در مورد یکدیگر پیش او شکایت کنند. اومتوجه شد تکرارکردن چیزی که فرد به شما درمورد دیگری می گوید، راهی است برای توقف مثلث سازی . درطی تلاش هایی که بوئن درخانواده خویش انجام داد، کشف کرد که متمایز کردن خویش بزرگترین دستاورد دررشدیک فرداست. متمایز کردن خود ازخانواده وقتی کامل می شود که این روابط بدون قرارگرفتن درواکنش های عاطفی ویا مثلثها باشد. توانایی برای بی طرف ماندن وتوجه به فرآیند ونه محتوای بحث های خانوادگی چیزی است که درمانگر از یک شرکت درنمایش خانوادگی متمایز می سازد. بوئن برای کنترل سطح هیجان اعضای خانواده را تشویق می کرد تابا او حرف بزنند نه با یکدیگر (نیکولز،مایکل و نیکولز، شوارتز، ریچارد.2006دهقانی, 1393)بوئن وپیروانش معتقدندکه تغییردرنظریه بوئن مبتنی بردیدگاه های طبیعی است,که آدمی رامحصول فرآیندی تکاملی می داند، ودرعین حال ،واجدویژگی هایی است که درتمامی فرآیندهای طبیعی حضور دارد.
نیرومحرکه زیر بنایی بسیاری از رفتارهای بشر منبعث از فرازونشیب زندگی خانوادگی وکش وقوسهای همزمان میان اعضای خانواده برسردوری ازهم ودرعین حال،باهم بودن است (وایلی ،1990) (گلدنبرگ، ایرنه و گلدنبرگ، هربرت ترجمه شاهی براواتی, 1388). بوئن معتقد است در جامعه ی انسانی نوعی « نیروی زندگی» که از ریشه ای غریزی برخوردار است، کودک رو به رشد را به شخصی برخوردار از عواطف مجزا تبدیل می کند که می تواند به تفکر، احساس یا عمل بپردازد. در واقع، این نیرو، نیرویی است که افراد را به سمت «تمایزیافتگی» سوق می دهد. هم زمان نیروی دیگری که آن هم ریشه ی غریزی دارد، کودک و خانواده را به حفظ پیوندهای عاطفی یا «باهم بودن» سوق می دهد. در نتیجه ی این نیروهای تعادلی، هیچ کس به جدایی عاطفی کامل از خانواده دست نخواهد یافت؛ لیکن از لحاظ مقدار تمایزی که هر فرد به دست می آورد، تفاوت های قابل ملاحظه ای وجود دارد. همچنین از لحاظ استقلال عاطفی ای که فرزندان متعلق به یک خانواده به آن می رسند نیز اختلاف هایی وجود دارد (گلدنبرگ، ایرنه و گلدنبرگ، هربرت ترجمه شاهی براواتی, 1388). بوئن در آغاز کارش مفهوم «خودجمعی نامتمایز خانواده» را برگرفته از مفاهیم روان تحلیل گری برای توضیح مفهوم « به هم چسبیدگی» عاطفی خانواده ابداع کرد؛ وضعیتی که در آن «نوعی وحدت عاطفی مشترک در تمام سطوح وجود دارد». گاه نزدیکی عاطفی به قدری شدید است که اعضای خانواده احساس می کنند از احساسات، افکار، تخیل ها و رویاهای یکدیگر باخبرند؛ که البته این صمیمت می تواند به حالت ناخوشایند نزدیکی مفرط و در نهایت طرد متقابل بین دو عضو ختم شود.
بوئن، مفهومی را که در آغاز، به زبان روانکاوی، «خودجمعی نامتمایز خانواده» نامید، بعدها به زبان نظریه ی سیستم ها تحت عنوان «هم آمیختگی- تمایزیافتگی» تعریف کرد. هر دو اصطلاح موید

پست شد در : .

اثر بخشی واقعیت درمانی در تمایز یافتگی وهموابستگی زوجین ناسازگار- قسمت 2

: بوئن، تمایزیافتگی را روی پیوستار فرضی نشان میدهد که در یک طرف آن تمایزیافتگی و در طرف دیگر آن امتزاج با دیگران قرار دارد. افراد هم آمیخته و دارای امتزاج بادیگران به شدت به تأیید و حمایت اطرافیان خود نیاز دارند و رفتارهایشان تحت تأثیر سیستم هیجانی محیط و واکنش اطرافیان شکل می گیرد (Skowron. Dendy, 2004).
سازگاری زناشویی:
اسـپانیر (1976) سـازگاری زناشویی را فرایندی تعریف میکند که پیامـدهای آن بـا میـزان اختلافات مشکلآفرین زوجها، تنشهای بینفـردی، اضـطراب فردی، رضایت زوجها از یکدیگر، انسجام و به هـم پیوسـتگی آنها و همفکری درباره مسائل مهم زناشویی مشخص مـیشـود (گانگ ، 2000) (یارمحمدیان, 1390).
هالت (1969، به نقل از لی مسترز،2004) سازگاری زناشویی را به صورت زیر تعریف کرده است: عوامل پیچیدهای که همچون میزان تعارض و سهیم شدن در فعالیتها که با خوشحالی و موفقیت زندگی زناشویی همراه میباشد و یا اینکه آن را به عنوان ظرفیت سازگاری انطباق توانایی حل مساله تعریف میکند. در تعریف سازگاری زناشویی اتفاق نظر کلی وجود ندارد و علت این عدم توافق عوامل اجتماعی، روانشناختی، شخصی و جمعیتشناسی مختلفی است که با سازگاری زناشویی ارتباط دارند (خانجانی, 1392).
براسـاس بررسـیهـای بـه عمـل آمـده، سازگاری زناشویی دارای چهار مؤلفه اصلی رضایت دوتـایی ، توافق دوتایی ، همبستگی دوتایی و بیان محبت آمیـز است. توافق دو نفـری، میـزان مـوافقتی اسـت کـه زوجهـا در مـورد موضوعات مهمی نظیر اداره کردن امور مالی خـانواده و اتخـاذ تصمیمات مهم دارند. همبسـتگی دو نفـری، بـه ایـن موضـوع اشاره دارد که چند وقت یکبار یـک زوج همـراه هـم درگیـر فعالیــتهــای مشــترک مــی شــوند و ابــراز محبــت نیــز مربوط به این است که چند وقت یکبـار زوجهـا بـه یکـدیگر ابراز عشق و علاقه می کنند و بالاخره رضایت دو نفری، میـزان شادمانی در روابط و همچنین فراوانی تعارضات تجربه شده در رابطه را پوشش می دهد (هاستون و ملز ، 2004) (یارمحمدیان, 1390).
تعریف عملیاتی:
واقعیت درمانی: منظور از واقعیت درمانی دراین پژوهش بکارگیری دستور العمل ها وفنونی است که در کتاب واقعیت درمانی گلاسر آمده است.
هم وابستگی: منظور نمره ای است که زوجین در خرده آزمون هم وابستگی اسپن -فیشر بدست می آورند.
تمایز یافتگی خود: منظور نمره ای است که زوجین در خرده آزمون تمایز یافتگی خود(DSI )به دست می آورند.
زوجین ناسازگار: کلیه زوجین ناسازگار شهرستان زنجان که برای مشاوره به مراکز مشاوره فردی و خانوادگی در سال 94 مراجعه کرده اند.

فصل دوم

مبانی نظری وپیشینه پژوهش

هم وابستگی چیست و هم وابسته کیست؟
هم‌وابستگی به عنوان یک مفهوم روان شناختی در اواخر دهه هفتاد از قرن بیستم در ایالات متحده آمریکا بیان شد. در ابتدا این مفهوم برای توصیف یک شخص یا اشخاصی که با شخص وابسته به الکل در ارتباط بودند؛ استفاده می شد(سابی,1987) (Laizane, 2012).
لازم به توضیح است که باید بین واژه¬ی هم¬وابستگی و وابستگی متقابل تمایز قائل شد. وابستگی متقابل نوعی وابستگی سالم و پویا است که در یک رابطه بین دو نفر ایجاد می¬شود ولی هیچکس نیازمند آن نیست که طرف مقابل را به خود نیازمند کند و احساس ناامنی و نگرانی در آن وجود ندارد. ولی هم¬وابستگی رابطه¬ای بیمارگونه است که در ‌آن دو طرف محتاج ونیازمند بودن طرف مقابل هستند و هر یک از نیاز دیگری در جهت ارضاء نیاز خود بهره می¬گیرد و معمولاً یکی یا هر دو نفر در این رابطه درگیر انواع اعتیادها و رفتارهای وسواسی می¬گردد. به عبارت واضح¬تر، هم¬وابسته «معتاد به معتاد» است و هم¬وابستگی «اعتیاد به اعتیاد» (ویتفیلد چارلز 1991 ترجمه معصومیان, 1382).
نوروزی (1388) به سادگی، واژه¬ی هم¬وابستگی را چنین تعریف کرده:
« هم¬وابستگی ویژگی فردی است که به یک معتاد وابسته شده است. و …به زندگی با معتاد عادت کرده و گاه حتی رفتارش باعث تشویق اعتیاد او هم می¬شود.”
آدمی همواره بدنبال آسایش و خوشبختی است، در هم¬وابستگی در فقدان شدید این خوشبختی، به دنیای خارج از خود متوسل می¬شود و چیزی غیر از خود حقیقی را دنبال می¬کند و تمامی حواسش متمرکز بر خارج از خود می¬شود. حال آنکه انسان باید هوشیارانه مسئولیت زندگی، نیازها، باورها و خواسته¬ها¬یش را با خود حقیقی و باور به آن بپذیرد. این جستجو در دنیای خارج و وابستگی به آن تا بدان جا که خود دروغین ساخته می¬شود، زندگی ما را مختل و وضعیت ما را به «بی¬خودی» می¬کشاند. در این شرایط فرد دچار احساس پوچی، آشفتگی و رنج است. به گفته¬ی ویتیفیلد در کتاب هم¬وابستگی “ما در درونمان یک بخش الهی داریم، این بدان معنی است که قدرت مطلق در درون ماست و ما هم در درون آن هستیم (ویتفیلد چارلز 1991 ترجمه معصومیان, 1382).
هم¬وابستگی، بیماری گم¬شدگی خود است که ریشه¬ی بیماری¬های جسمی، روانی، عاطفی و روحی ما می¬شود. هم¬وابسته¬ها چنان مشغول دیگران می¬شوند که نیازها و رفتارهای خود را بر پایه¬ی نیاز و رفتار دیگران می¬سازند و تماسشان را با آنچه در درونشان می¬گذرد از دست می¬دهند. هم¬وابستگی شایع¬ترین نوع اعتیاد است (ویتفیلد چارلز 1991 ترجمه معصومیان, 1382).
در اصل، هم‌وابستگی به الگو های قابل تشخیص رفتاری و نگرش های شخصیتی موجود در اعضای خانواده یا همسران افراد الکلی اشاره دارد (کرماک , 1986). در سال های اخیر ساختار هم‌وابستگی در معرض هر رویداد مزمن استرس زا در محیط خانواده مثل سوء استفاده جسمی، جنسی یا احساسی، غفلت، یا آسیب روحی مفرط، قرار گرفته است (لاگهد , 1991) (Shih-Hua, 2010).
هم‌وابستگی به “الگویی از وابستگی دردناک به رفتارهای اجباری و مورد تایید دیگران در تلاش برای یافتن امنیت، ارزش شخصی، و هویت” گویند (وگچیدر ,1990) (Shih-Hua, 2010). ما از زمان تولد با الگوهای غلط از طرف خانواده، معلمان، دوستان، قهرمانان زن و مرد می¬توانیم الگوهای رفتار هم¬وابسته را ببینیم و بیاموزیم. بدین ترتیب هم¬وابستگی می¬تواند بیماری مسری و اکتسابی قرن حاضر باشد (ویتفیلد چارلز 1991 ترجمه معصومیان, 1382).
اغلب هم¬وابسته¬ها دچار مشکلات زیادی هستند از جمله: بی¬تفاوتی عاطفی، افسردگی، اعتماد به نفس ضعیف، رفتارهای اعتیادی به غذا، قمار یا حتی مواد، مشکلات جسمی و نقص ارتباطی (نوروزی, 1388).
تجزیه و تحلیل های آخرین تحقیقات روی هم‌وابستگی و بررسی تفاسیر مختلف از هم‌وابستگی توسط آقای دیر و همکارانش انجام شد. آن ها به این نتیجه رسیدند که اکثریت محققان چهار ویژگی اصلی هم‌وابستگی را بیان می کردند: 1) گرایش بیش از حد (تمرکز) بر دیگران، 2) از خودگذشتگی و ایثار، 3) تمایل بیش از حد برای کنترل افراد دیگر، و 4) پنهان کردن، سرکوب احساسات فرد، ناتوانی در ابراز احساسات(دیر 2005) (Laizane, 2012).
گفته شده است که هم‌وابستگی ریشه در گسترش رفتارهای بقا در خانواده های ناکارآمد دارد. استافورد 2001 میزان هم‌وابستگی را بررسی کرده و روی اندازه هم وابستگی تحقیقاتی انجام داد و این امر را ارائه کرد که معیار های تشخیصی برای رسیدن به یک اتفاق نظر در ارزیابی صفات فردی هم وابستگی و اختلالات بسیار مبهم و مختلف هستند (Laizane, 2012).

ویژگیهای افراد هم وابسته:
بعضی از ویژگی های رفتاری خود حقیقی و خود دروغین یا خود هم¬وابسته (ویتفیلد چارلز 1991 ترجمه معصومیان, 1382).
خود حقیقی
• اصیل و معتبر است.
• حقیقی است.
• صادق و شریف است.
• خودجوش و خودانگیخته است.
• گشاده رو و دوستانه است.
• بخشنده و اهل معاشرت است.
• پذیرنده خود و دیگران است.
• رحیم و دلسوز است.
• بدون قید و شرط محبت می¬کند و عشق می‌ورزد.
• احساساتی از قبیل خشم بجا، خودانگیز و متداول را حس می¬کند.
• جسور و با اعتماد به نفس است.
• شهودی و الهامی است.
• کودکی در درون دارد، توانایی کودکسان بودن را دارد. خود دروغین یا هم وابسته
• اصیل نیست.
• شخصیت دروغین و نقاب زده¬ای دارد.
• غیرصادق و شخصیت چونکه- زیرا دارد.
• لِک لِک می کند و جان می¬کند.
• معامله گر و توسو است.
• مضایقه می¬کند.
• حسود، عیبجو، ایده‌الی، کامل گراست.
• بیش از اندازه دنباله رو و دیگرپرست است.
• با شرط و شروط محبت می¬کند.
• احساسات خود مانند خشم درون خفته دیرپا (آزردگی و تنفر) را انکار می¬کند.
• پرخاشگر یا منفعل است.
• عقلانی و منطقی است.
• نقش های والد و بزرگسال بیش از حد رشد یافته-ای دارد.

طرح ریزی برنامه بهبودی (ویتفیلد، 1992)
خود حقیقی
• نیاز به بازی و تفریح دارد.
• حساس و‌آسیب پذیر است.
• توان درک حقیقت را دارد.
• قابل اطمینان است.
• از باروری و رشد یافتن لذت می¬برد.
• تسلیم و متعادل است.
• لذت جو است.
• آسان ساز و سهل¬گیر است.
• خواهان آن است که واقعی، متصل و تجربه¬گر، آفریننده و عاشق باشد.
• غیردفاعی، اگر چه به موقع از دفاع¬های «من» سود می¬برد.
• به نیروی برترش متصل است.
• مطالب ناخودآگاهش را برای هوشیار ماندن رها می¬سازد.
• یگانگی و یکتایی «ما» را به یاد دارد.
• برای رشد یافتن آزاد و رهاست.
• خود شخصی دارد. خود دروغین یا هم¬وابسته
• از بازی و تفریح دوری می¬¬کند.
• همیشه وانمود می¬کند که قوی است.
• توان کمی در درک حقیقت دارد.
• غیرقابل اعتماد است.
• از رشد و پرورش یافتن اجتناب می¬کند.
• کنترل¬گر است.
• جزم¬اندیش و حق به جانب است.
• سخت¬گیر، مشکل¬تراش و توجیه¬گر است.

• خواهان آن است که کنترل¬گر و برنده باشد.
• دفاعی

• به نیروی برتر اعتقاد دارد.
• مطالب ناخودآگاهش را سرکوب می¬کند.
• یگانگی و یکتایی «ما» را فراموش می¬کند و احساس جدایی می¬کند.
• محدود و مغرور است.
• خود همگانی دارد.
پیشینه¬ی هم¬وابستگی:
اولین بار از لغت هم¬وابستگی در درمان خانواده¬های الکلی استفاده شد. چنانکه افرادی که با یک الکلی در رابطه¬ای نزدیک می¬¬زیستند، دچار نشانه¬هایی از مشکلات روانی می¬شدند که «هم-وابستگی» نامیده شد (گومز و دلگادو ، 2003). اما رفته رفته محققان متوجه شدند که زمانی که فرد معتاد خانواده، استفاده از دارو یا الکل را ترک می¬کرد، رفتارهای هم¬وابسته اعضای دیگر در خانواده، ادامه می¬یافت و حتی در برخی مواقع بیشتر می¬شد (مورگان، 1991).
در دهه 1970 میلادی با گسترش مفهوم اعتیاد، رفتارهای بیشتری تحت این واژه قرار گرفت. معنای اعتیاد از الکل، دارو و تنباکو گسترش یافت و مواردی همچون قمار، افراط در روابط جنسی، پرخوری، ورزش، خرید کردن و کار کردن را نیز شامل گشت و هر فردی که در ارتباط نزدیک با یک فرد معتاد قرار می¬گرفت «هم¬وابسته» نامیده شد (مورگان ، 1991) (شیشه بر, 1393).
در دهه 80 میلادی مفهوم هم¬وابستگی نیز گسترده تر شد، طیف وسیعی از رفتارهای ارتباطی که عملکرد عادی شخص را محدود می¬کرد مورد توجه قرار گرفت و به هر شخصی که درگیر یک ارتباط معیوب و مختل بود، اطلاق گردید (کوان ، 1995). پس از آن این مفهوم به موقعیت¬های استرس¬زای دیگری هم تعمیم یافت. چنانچه افرادی که نشانه¬های کنترلگری، توجه به نیازهای دیگران، بیگانگی با خود درونی را به وضوح و افراط نشان می¬دادند در موقعیت-هایی چون طلاق، مرگ والدین، بیماری¬های مزمن در خانواده نیز دیده می¬شدند که «هم-وابسته» تلقی گردیدند (فولر و وارنر ، 2000) .
همچنین دیده شد و در بررسی¬های متعدد تأیید گردید که زنان همواره بیش از مردان مستعد ابتلا به هم¬وابستگی می¬باشند (آشر ، 1998، چیاز ، 1993؛ به نقل از فولر و جولی ، 2000). البته در زنانی که تنها زندگی می¬کنند هم¬وابستگی به ندرت وجود دارد، و هر گاه زنان دریک رابطه¬ی عاطفی معیوب و شرایط استرس¬زای مربوط به فردی نزدیک به خود قرار می‌گیرند متمرکز بر نیازهای شریک و همراه خود شده از نیازهای خود غافل می¬شوند و به طور افراطی نشانه¬های هم¬وابستگی را بروز می¬دهند (نوریگا و همکاران، 2002) (مرچی, 1389).
در تحقیق نوریگا، راموس و مدینا مورا (2008)، نشان داده شد که هم¬وابستگی در خانواده معتادین پنج برابر بیشتر از خانواده¬هایی است که در آنها روابطی معیوب وجود دارد.
هم¬وابستگی را از نظر دیدگاه¬های مختلف، بطور متفاوت تعریف کرده¬اند:
از دیدگاه بالینی: بر اساس نظریه مندن هال، هم¬وابستگی نوعی بیماری و اعتیاد است (کوان، 1995). هم¬وابستگی به عنوان سرچشمه¬ی همه¬ی اعتیادها (اعم از مواد، جنسی، اختلالات خوردن و غیره) است (مارتین پیازانیک ، 1995) . فرد هم¬وابسته کنترلی روی رفتارهای اعتیادآمیز خود ندارد، او میل شدید وسواسگرانه برای انجام چنین رفتارهایی دارد و با قطع ارتباط او با شخص یا شیء مورد نظر، علائم «سندرم قطع دارو (ترک)” در وی ظاهر می-شود. بدین ترتیب هم¬وابستگی بعنوان یک بیماری ناشی از محیط اجتماعی اولیه فرد می‌باشد (مرچی, 1389).
از دیدگاه ارتباطی: هم¬وابستگی بعنوان یک پدیده¬ی بین فردی معرفی شده که یک ابزار آموزشی در کارکردن با خانواده¬های مشکل¬دار می¬تواند باشد. هم¬وابستگی یک اختلال ارتباطی تلقی شده است. کوان (1995)، آن را الگوهای مخرب ارتباط با دیگران می¬داند که با تمرکز بیش از حد بر خارج از خود، فقدان بیان احساسات و گرفتن معنای شخصی از ارتباط با دیگران تعریف می¬شود.
در دیدگاه اجتماعی، عوامل محیطی و اجتماعی در ایجاد ویژگی¬های هم¬وابستگی در افراد دخیل هستند. از آنجا که بسیاری از ویژگی¬های هم¬وابستگی هماهنگ با نقش های سنتی مراقبت و حمایت¬کنندگی در زنان خانواده است (دیر ، 1994) (شریفی, 1384)، بسیاری از صاحبنظران از جمله هاکان، بابلوک و پیکو به تعریف هم¬وابستگی بعنوان یک اختلال شخصیتی انتقاد کرده¬اند (لورینگ ، 1997) (شریفی, 1384). اینان هم¬وابستگی را به عنوان استراتژی مقابله با استرس و شیوه¬ای برای کسب قدرت بصورت غیرمستقیم تعریف کرده¬اند که فرد تحت سلطه¬ی فیزیکی، احساسی و مالی ویژگی¬های هم¬وابستگی را از خود بروز می¬دهد. بنابر¬این نظریه، رفتارهایی که تحت عنوان هم¬وابستگی برچسب می¬خورند، می‌توانند ناشی از رابطه¬ی ناهمتراز میان زن و مرد در سطح جامعه و انعکاس آن در خانواده باشند (کوان، 1994).
«تقریباً در زیر هر نوع اعتیاد و وسواس عملی، هم¬وابستگی نهفته است”.
“هم¬وابستگی رفتار آموخته شده¬ای است که از طریق وابستگی به مردم و به دنیای خارج از خود حقیقی آشکار می¬شود” . “این وابستگی¬ها موجب می¬شود شخص از هویت واقعی خود غافل شود و آن را تضعیف و تحقیر کند. بنابراین خود دروغینی شکل می¬گیرد که اغلب از طریق عادات وسواس‌گونه، اعتیادها و دیگر اختلالات چهره¬ی خود را آشکار می¬¬کند» (ویتفیلد چارلز 1991 ترجمه معصومیان, 1382).
سازگاری زناشویی و هم‌وابستگی
زندگی با همسر افسرده می تواند به علت بوجود آوردن پریشانی بیشتر در زندگی زناشویی، ناگوار و طاقت فرسا باشد (Upmesh K Talwar, 2011).از این رو گزارش شده است همسرانی که با شریک افسرده زندگی می کنند به طور قابل توجهی پریشانی بیشتری در مقایسه با افراد نرمال نشان می دهند. بحثِ مطالعه حاضر پریشانی زناشویی نیست بلکه اصطلاح روان شناختی “هم‌وابستگی” است. درپژوهش آپمش (2011) در مقایسه با افرادی که در میزان هم‌وابستگی در سطح پایینی قرار داشتند ، آن هایی که سطح بالایی داشتند بیشتر دچار منشا مشکلات خانوادگی و مشکلات روحی و روانی والدین، روابط صمیمی مشکل ساز از جمله روابط با افراد وابسته به مواد شیمیایی و مشکلات روانی شخصی، بودند. بر خلاف پیش بینی های تئوریک ، گروه با هم‌وابستگی بالا بیشتر از افرادی که والدین آن ها مشکلات الکل یا مواد مخدر داشتند یا یک سطح بالاتر در دوران کودکی مورد سوء استفاده جسمی و جنسی قرار گرفته باشند؛ تشکیل نشده بود . این نتایج نشان داد که هم‌وابستگی یک جنبه از مشکلات سیستم های خانوادگی چند بعدی گسترده تر است که منحصر به خانواده هایی نیست که در آن سوء مصرف مواد یا الکل یا سوء استفاده جسمی و جنسی جزء نگرانی های عمده باشد (Upmesh K Talwar, 2011).
از سوی دیگر هم‌وابستگی اثرات منفی بر رضایت فردی داشته. عناصر مختلفِ رضایت فردی شامل استرس، مشکل در برقراری ارتباط، مشکل در حل و فصل تعارضات ، مشکل در صمیمیت رابطه، واکنش پذیری و مرزهای عاطفی هستند. اعتیاد به نوشیدن الکل می تواند مهم ترین مشکلات تهدید کننده زندگی، مشکلات روانی و عاطفی را بوجود آورد که اغلب موجب می شود که هر دو طرف رابطه دچار احساس اضطراب، افسردگی، گیج و آزرده خاطر شوند. این می تواند به استرس و دیگر احساسات منفی در رابطه منجر شود. در نتیجه، همسر غیر الکلی ممکن است احساس گناه، خجالت، و درماندگی کند و حتی ممکن است خود درگیر مشکلات نوشیدن الکل شود یا در دیگر رفتار خودآزاری به عنوان راهی برای رهایی از استرس دچار شود. فاصله ارتباط کلامی بین همسران ممکن است موجب کمبود نزدیکی جنسی و عاطفی، کمبود رضایت و عمق رابطه، اختلاف نظر های بیشتر و ارتباطات کمتر شود( پارکینز ,2009) (Zaidi, 2015).
آقایان اورفورد و هاروین (1987)در مطالعه شان نشان دادند زنانی که تحت تجربه استرس ناشی از زندگی با همسر الکلی خود هستند، در نهایت دچار اختلالات عصبی و روانی ورفتار می شوند. لی‌بو (2005)در بررسی خود بیان کرد که ارتباطات بین مصرف مواد و اختلافات زناشویی پیچیده هستند. تعاملات زناشویی استرس زا به افزایش استفاده

پست شد در : .

اثر بخشی واقعیت درمانی در تمایز یافتگی وهموابستگی زوجین ناسازگار

مقدمه:
امروزه خانواده بر اساس اصول و هنجارهایی ویژه شکل می گیرد و حفظ و ارتقای روابط خانوادگی از ارزشی بسیار برخوردار است (اولسون , 2004). به همین دلیل، در سالهای اخیر کوششهای بسیاری صورت گرفته تا ثبات و کیفیت روابط زناشویی را با استفاده از مفاهیمی چون سازگاری زناشویی ، موفقیت، رضایت، ثبات، خوشبختی، توافق و مفاهیمی شبیه اینها ارزیابی کنند. با وجود اهمیت همگی مفاهیم ذکر شده، آن چه در ازدواج و یگانگی زن و مرد دارای نقشی بیشتر است، سازگاری زناشویی می باشد (SheikhMohseni, 2005) سازگاری زناشویی با توجه به اهمیت نهاد خانواده در جوامع امروزی، ارتباط آن با کیفیت زنـدگی و تأثیرگـذاری بـر جنبه های مختلف از جمله سلامت جسمی و روانـی از دهـه 1990 مورد توجه قرار گرفتـه اسـت (قربانعلی پور, 1393). سـازگاری زناشـویی عبارت از وضعیتی است که در آن زن و شـوهر در بیشـتر مواقع احساس ناشی از خوشبختی و رضایت از همـدیگر را دارند و فرآیندی است که در طـول زنـدگی زن و شـوهر بوجود می آیدکه لازمه آن انطباق سلیقه ها، شناخت صـفات شخصیتی، ایجاد قواعد رفتـاری و شـکل گیـری الگوهـای مراودهای است (قربانعلی پور, 1393). بررسی همه گیرشناسی پژوهشها نشان میدهد کـه ناســازگاری زناشــویی یــک عامــل خطــرزای مهــم بــرای بیمارگونگی و مرگ ومیر محسوب میشود. همچنین روابط خصمانه، سلامت روانی و جسمانی زوجها را تحـت تـأثیر قرار میدهد (Rios, 2010). از سوی دیگر متغیرهای فردی، موقعیتی و ارتباطی از قبیل خودمتمایزسازی ، اضطراب ، آشفتگی ، دلبستگی و اعتماد با توانایی فرد برای کارکرد در روابط زناشویی مرتبط هستند (E.A.&Platt, 2005) و در نظام خانواده تمایز یافتگی خود برای سازگاری ارتباطی و روان شناختی ضرورت دارد (بوئن ، 1978). بوئن خود متمایز سازی سطحی رابراساس نظریه نظام های خانواده توصیف می کند که شخص قادر است در روابطش بین کارکرد عقلانی و عاطفی خود باصمیمیت و خودمختاری تعادل برقرار کند (دی کسار2008 ,گلید 2005) (زارعی, 1393). بوئن معتقدند که افراد گرایش دارند که سبک ارتباطی آموخته شده در خانواده ی مبدأ را در همسرگزینی و سایرروابط مهم تکرار کنند و الگوهای مشابهی را به فرزندانشان انتقال دهند (شاهی براواتی، 1392) . گیبسون (1993) معتقد است مفهوم تمایزیافتگی در دیدگاه بوئن پلی اسـت بـرای فهم وضیت هم وابستگی ؛ به عبارت دیگر هم وابستگی مترادف با تمایزیافتگی پایین است (اسکیان، 1385) . امـروزه هـم وابستگی به عنوان رفتارهای ناهنجار شامل: مشغولیت های استرس زا با زندگی دیگـران و تمرکـز دائمـی بـر نیازهـا و رفتارهای آنها، شناخته می شود(اسکیان,1385). در این راستا رویکردهای درمانی بسیاری ایجاد شده و به کار گرفته شده اند.در این میان واقعیت درمانی که از جدیدترین رویکردهای مشاوره و رواندرمانی محسوب می شود، مبتنی بر نظریه انتخاب و کنترل است،و علت مشکلات روانشناختی را در انتخاب های افراد و عدم مسئولیت فرد در ارضای نیازهای خود می داند ؛ در این درمان تلاش می شود که افراد از طریق انتخاب های بهتر بتوانند نیازهای بنیادین خود را برآورده سازند (Kakia, 2010) . در حقیقت هدف اصلی رویکرد واقعیت درمانی، کمک به افراد برای آگاهی از نیازهای خود، پایش رفتار و انجام انتخاب های مناسب است، درمانگران معتقدند که مشکل اساسی اغلب درمان جویان فقدان روابط رضایت بخش یا موفق در هنگام تعامل کردن با افرادی است که در زندگی به آنها نیاز دارند(داربای , 2007 ) (اسلامی ر. .., 1392). اهدف اصلی واقعیت درمانی همانا تغییر هویت نامؤفق و ایجاد رفتار مسئولانه در فرداست، زیرا رفتار غیرمسئولانه انسان موجب ناراحتی و اضطراب او می شود و به نظردر واقع مشکل ناسازگاری زناشویی بیش از هـر مقولـه دیگـر سبب ارجـاع و دریافـت خـدمات رواندرمـانی و مشـاوره است (شفیع آبادی, 1390). بر این اساس مطالعه ازدواج و سازگاری زناشویی ازموضوعاتی است که در زمینه بهداشت روان اهمیت فراوانی دارد.
بیان مسأله:
خانواده را مؤسسه یا نهاد اجتماعی معرفی کرده اند که منتج از پیوند زناشویی زن و مرد است. از جمله مظاهر زندگی اجتماعی انسان، وجود تعامل سالم و سازنده میان انسان ها و برقرار بودن عشق به هم نوع و ابراز صمیمیت و همدلی به یکدیگر است، خانواده محل ارضای نیازهای مختلف جسمانی و عقلانی و عاطفی است (Edalati, 2010). در این بین روابط بین زوجین و میزان سازگاری آنها بایکدیگر نقش عمده ای در تامین سلامت روانی اجتماعی آنها و فرزندانشان ایفا می کند (زهراکار، 1390).
گرچه تعارض یک پدیده ی جهانشمول است، با این حال راههایی که از طریق آن زوجین تعارضهای خویش را مدیریت می کنند تا حدود زیادی متفاوت است درحالی که حل موفقیت آمیز تعارض با رضایتمندی (گاتمن ، 1994 ؛ رابرتس ، 2000 ) و بهزیستی روانی بالاتر (سیفرت و شوارز ، 2011) وهمچنین صمیمیت بیشتر(دو روچرشادلیک، استتلرب، استودرا و هارینگتون ، 2013) در ارتباط است،فقدان حل و فصل موفقیت آمیز تعارضها با درماندگی زناشویی بالاتر(کارستنسن، گاتمن و لوینسون ، 1995) و سلامت روان پایینتر(دو روچر شادلیک، پاپ و کامینگز ، 2004 )همراه است (ملکی, 1393). بسیاری از روانشناسان و خانواده درمانگران نیز “ویژگیهای شخصیتی زوجین و چگونگی تجارب کودکی و کیفیت روابط بین اعضای اصلی” را مهمترین عامل در موفقیت یا عدم موفقیت هر ازدواجی می دانند. بانفوذترین این دیدگاهها، نظریه های تمایزیافتگی بوئن و سبکهای دلبستگی بالبی است. نظریه های سبکهای دلبستگی و تمایزیافتگی، بر روابط اولیه در محیط خانواده تأکیدکرده و آن را بر روابط بعدی مؤثر می دانند ( یونگ، کلاسکو و ویشار ، 2003) (تیموری آسفیچی, 1391). خودمتمایزسازی از نظر بوئن به توانایی اشخاص برای تمایز خود از خانواده اصلیشان در سطح عاطفی و عقلی اطلاق می شود. خودمتمایزسازی به میزان و درجه ای که فرد قادر است بین الف) عملکرد عقلانی و هیجانی و ب) صمیمیت و استقلال در روابط، تعادل برقرار کند(گلید ، 2000) (تیموری آسفیچی, 1391) . اشخاصی که در قطب پایین این ، مقیاس قرار دارند، کسانی هستند که عقل و عاطفه شان چنان درهم آمیخته است که زندگیشان تحت اختیار احساسات اطرافیانشان قرار دارد. در نتیجه، به سادگی دچار بدکاری می شود. آنها به خاطر آنکه اشخاصی ترسو و به لحاظ عاطفی نیازمند هستند، فردیت خود را فدای کسب اطمینان از سوی دیگران می کنند. افرادی هم که در قطب بالای مقیاس قرار دارند از لحاظ عاطفی پخته هستند. آنها می توانند به میل خودشان احساس یا کردار داشته باشند و تعریف واضح و روشنی از خود دارند (گلدنبرگ، ایرنه و گلدنبرگ، هربرت ترجمه شاهی براواتی, 1388) . براساس نظر برادبری (1995),گلمن وکرامر (1987)تجربیات و مشخصه های فردی با سازگار ی زناشویی در ارتباط هستند. خودمتمایزسازی به عنوان یکی از مشخصه های فردی با سازگاری زناشویی ارتباط دارد (زارعی, 1393). همچنین اسکورن ودندی (2004)درپژوهش هایی که درموردتمایزیافتگی انجام دادند به این نتیجه رسیدند،سطوح بالاترتمایزیافتگی به طور معناداری پیش بینی کننده ی سطوح بالاترکنترل موفق درموقعیتهای مختلف وسازگاری زناشویی بالاتر بوده است .پژوهش گای یی،گلد (2003) نشان دادکه ارتباط منفی قابل توجهی بین سطوح تمایزیافتگی وتعارض زوجی بین زوجین نظامی وجودارد.
از سوی دیگردلبستگی در بزرگسالان به یک پیوند قوی عاطفی میان دو نفر مربوط است که آنها را بر می انگیزدتا به رفتاری که رابطه شان را حفظ می کند متعهد باشند (شیشه بر, 1393).
دلبستگی تقریباً با معنی وابستگی متقابل نزدیک است یعنی یک نوع وابستگی سالم بین طرفین بر قرار می شود که هیچ یک نیاز مند نیست که طرف مقابل را به خود نیازمند کند و احساس نا امنی در آن وجود ندارد در صورتیکه در هم وابستگی رابطه ای بیمارگونه وجود دارد که در آن دو طرف محتاج و نیازمند این نیازمند بودن طرف مقابل هستند و هریک از نیاز دیگری در جهت ارضاء خود بهره می گیرد و هر کدام برای خوشبختی به دنیای خارج از خود متوسل می شوند (شیشه بر, 1393).
رابرت سابی تعریفی ازهم وابستگی به این شرح ارائه کرده است: ” وضعیت هیجانی- عاطفی، روان شناختی و رفتاری، که ناشی از مواجهه ی طولانی مدت فرد با مقررات و رسوم توان فرسا و ظالمانه ای است که از بیان آزادانه ی احساسات و همچنین گفتگوی مستقیم درباره ی مشکلات شخصی و بین شخصی جلوگیری می کند (شیشه بر, 1393). در این میان دیر، روبرت و لانگ )2005)، یازده تعریف برای هم وابستگی عنوان کردند و متوجه شدند که هسته اصلی ویژگی های هم وابستگی شامل تمرکزبیرونی، ایثار خود ، کنترل دیگران و سرکوب احساسات می باشد (مثقالی, 1393).”ونتایج تحقیق نوریگا و همکارانش (2008) نیز نشان می¬دهد که میزان هم¬وابستگی در خانواده¬هایی که حداقل یک عضو معتاد دارند نسبت به خانواده¬هایی که معتاد ندارند ولی دارای روابط معیوب (بی¬توجهی به فرزندان، عدم ارتباط احساسی و عاطفی و…) هستند، پنج برابر بیشتر است (Noriega, 2008).
واقعیت درمانی گلاسریکی از مداخلات درمانی رایج در راه توصیف انسان، تعیین قوانین رفتاری و چگونگی نیل به رضایت، خوشبختی و موفقیت محسوب می شود( جونز و پاریش 2005) (قربانعلی پور, 1393).تئوری انتخاب به عنوان روانشناسی کنترل درونی ,در نقطه مقابل روانشناسی کنترل بیرونی است وآموزه اصلی این نظریه این است که ما انسان ها بیش از آنچه تصور می کنیم بر زندگی خود تسلط داریم ولی متاسفانه بخش زیادی از این کنترل ها غیر موثر ونا کار آمد ند ویاد نگرفته ایم انتخاب های موثر داشته باشیم (ویلیام گلاسر مترجم صاحبی, 1391) .
نظریه انتخاب اعلام می دارد هر موجود آدمی از5 نیاز اساسی برخوردار است ، نظریـه انتخــاب توضیح می دهد که ما نیـاز های خود را مستقیما ارضا نمی کنیم. آنچـه ما انجام می دهـیم ایـن است که هر کاری را که انجـام می دهیم و باعث می شود احسـاس خیلـی خـوبی کنـیم، حفـظ می نماییم(روس ،2003 ). ما این دانش را در محل خاصی از مغزمان ذخیره می کنیم کـه دنیـای کیفـی نامیـده می شود. انسانها مهم ترین عنصر دنیای کیفی ما و کسانی هستنـد که بیش از همه دوست داریـم با آنها ارتباط داشته باشیم(روس ،2003 ) . واقعیت درمانی امروزی سریعاروی رابطه ناخوشایند یا فقدان رابطه تمرکز می کند که معمولاً علت مشکلات درمانجویان است (کری ،2005 ) (قربانعلی پور, 1393). پیترسون ,چانگ وکالینز (1998)فرض کردند که نظریه انتخاب واستفاده از واقعیت درمانی در ایجاد ونگهداری یک خود پنداره مثبت به دانشجویان تایوانی کمک می کند (peterson, 1998).
حال با توجه به افزایش آمار طلاق از یک طرف و مشکلات زوجین همچنین ادعای رویکرد گلاسر مبنی بر افزایش میزان احتمال موفقیت، امیدواری و دیگر جنبه های مثبت ماهیت انسان به صورت مسئولیت پذیری و افزایش میزان کنترل درونی وتاکید بر ارتباط کارآمد تر, همینطور با عنایت به فقدان پژوهش در خصوص اثربخشی واقعیت درمانی بر ناسازگاری زوجین می خواهیم با توجه به این برداشت ها به این سؤال جواب دهیم که: آیا واقعیت درمانی بر هم وابستگی و عدم تمایز یافتگی، در خانواده های ناسازگار اثر دارد؟
ضرورت واهمیت تحقیق :
ازدواج در همه جوامع امری مهم شمرده می شود و داشتن زندگی زناشویی موفق تقریباً برای هر کسی یک هدف عمده و آرمانی به شمار می رود(میرز ، ماداتیل ، و تینگل ,2005) (مثقالی, 1393). در ایران از هر هزار ازدواج حدود دویست مورد به طلاق می انجامد (زارعی محمودآبادی, 1392). سازگاری و ناسازگاری زناشویی تمام ابعاد زندگی زوجین و نیز فرزندان آنها را تحت تاثیر قرار می دهد (زهراکار, 1390).
اما در صورتی که سازگاری وجود نداشته باشد، این جنبه های مثبت از بین می روند و باعث مشکلات عدیده ای هم در زمینه ی فردی و هم اجتماعی می شود. با توجه به اینکه مسائل ناشی از ناسازگاری که حتی بسیاری از مواقع به طلاق نیز می انجامد هم فردی و هم اجتماعی است باید با ترکیبی از دیدگاه های جامعه شناختی و روان شناسی به آن پرداخت و عوامل مؤثر بر آن را بررسی کرد و صرف نظر از تمام ازدواج هایی که به طلاق منتهی می شوند، ازدواج های ناموفق زیادی وجود دارند که به دلایل مختلف، زن و شوهرها مایل به جدایی نیستند ( سایت اداره ثبت احوال کشور ، 1390).
مطالعات گاتمن (1998)نشان داد که وضعیت زناشویی خوشایند با سلامت روان بهتر و بهزیستی فردی در ارتباط است و سازگاری زناشویی پایین به طور ویژه ای با افزایش خطر ابتلا ی به افسردگی و سایر اختلالات روانپزشکی رابطه داردآنچه ما برآن تأکید داریم اینکه خانواده و روابط اعضای آن را هم در ایجاد و هم در پیشگیری از این معضل بررسی کنیم (زارعی, 1393) و اینکه کارکرد روی قطع یا کاهش هم وابستگی چقدر در کاهش این روند تعیین کننده می باشد (شیشه بر, 1393). به هر حال به دلیل تأثیر فو ق العاده سازگاری زناشویی بر ابعاد مختلف زوجین و فرزندان آنها، افزایش سازگاری زناشویی و کاهش ناسازگاری زناشویی از ضروریات محسوب می گردد.این تحقیق بیانگر آنست که اگر اینگونه کارکردها و اطلاعات از هم وابستگی در خانواده صورت گیرد،آیا سرعت دسترسی به نتیجه برای جلوگیری از طلاق بالا خواهد رفت. ضمناً عدم خود تمایز یافتگی های موجود در خانواده های طلاق را نیز که اغلب خود زیر مجموعه ای ازهمین هم وابستگی ها می باشد، مورد مطالعه قرار می دهیم. بنابراین با توجه به مباحث مذکور ضروری است که بحث ناسازگاری همسران به عنوان یک موضوع مهم مورد بررسی علمی قرار گیرد و عوامل مؤثر بر آن مورد بررسی واقع شود.پژوهش حاضر هم ضمن اطلاع رسانی در مورد ویژگی های هم وابستگی و عدم تمایز یافتگی و تأثیر آن برخانواده های ناسازگار می پردازد و روش درمانی در واقعیت درمانی را نیز معرفی می کند.
اهداف تحقیق:
بررسی میزان اثربخشی فنون واقعیت درمانی در افزایش تمایز یافتگی وکاهش هموابستگی زوجین ناسازگار
اهداف فرعی:
بررسی میزان اثربخشی فنون واقعیت درمانی در افزایش تمایز یافتگی زوجین ناسازگار
بررسی میزان اثربخشی فنون واقعیت درمانی در کاهش هموابستگی زوجین ناسازگار

فرضیات تحقیق:
کاربرد واقعیت درمانی در افزایش تمایز یافتگی و کاهش هموابستگی زوجین ناسازگار موثر است.
فرضیات فرعی:
کاربرد واقعیت درمانی برافزایش تمایز یافتگی زوجین ناسازگار موثر است.
کاربرد واقعیت درمانی در کاهش هموابستگی زوجین ناسازگار موثر است.
تعاریف مفهومی وعملیاتی متغیرها:

تعریف نظری :
واقعیت درمانی:
واقعیت درمانی یکی از جدید ترین تلاش های درمانگران در راه توصیف انسان ، تعیین قوانین رفتاری ،
وچگونگی نیل به رضایت ، خوشبختی وموفقیت محسوب می شود . دراین شیوه درمان ، مواجه شدن با واقعیت، قبول مسئولیت وقضات اخلاقی درباره درست یا نادرست بودن رفتار ، در نتیجه نیل به هویت توفیق موردتاکید است . این نوع درمان را فقط درمورد اکثر رفتارهای غیر عادی به کار نمی بندند ، بلکه درمورد تمام افرادعادی ومسایل مورد علاقه آنها وتدوین شیوه صحیح تعلیم وتربیت نیز از آن استفاده می کنند(گلاسر, 1969,1965).
هم وابستگی:آسیب دیدگی خود حقیقی تا بدان حد که فرد ناچار است برای بقایش “خود” را پنهان کند و جریان زندگی¬اش را پس از آن به دست خود دروغین یا “هم¬¬وابسته” بسپارد. بنابر این هم¬وابستگی بیماری خود گم شده و بستر رشد و تداوم اعتیادها و وسواسها می¬باشد. (ویتفیلد چارلز 1991 ترجمه معصومیان, 1382).
هم وابسته فردی است که به دیگران اجازه می دهد با سوء رفتارشان بر او تاثیر گذاشته، وبیشتر ، میل وسواس گونه ای بر ای کنترل و تغییر دادن در او ایجاد کنند (Drew, 2009).
دیر، روبرت و لانگ (2005) یازده تعریف برای هم وابستگی عنوان کردند و متوجه شدند که هستهاصلی ویژگی های هم وابستگی شامل تمرکز بیرونی، ایثار خود، هدایت دیگران و سرکوب احساسات است . هم وابستگی بارفتارهای درگیر شدن برای دیگران، مراقبت بیش از حد ازدیگران که به جهت مایه گذاشتن از خود برای حفظ احساس امنیت و نگه داشتن روابط است، تعریف می شود (ولز، هیل، برک، برک و فیرستو ن,2006) (مثقالی, 1393).
تمایز یافتگی: تمایز یافتگی یکی از مهم ترین مفاهیم نظریه سیستم های خانواده است و بیانگر میزان توانایی فرد در تفکیک فرایندهای عقلانی و احساسی از یکدیگر است. براساس نظریه نظام های خانواده بوئن(1978) تمایزیافتگی سطحی را توصیف میکندکه یک شخص قادر است بین کارکرد عقلانی و عاطفی خود در روابطش با صمیمیت وخودمختاری تعادل برقرار کند.براساس این نظریه حداقل 4عامل، واکنش هیجانی ، موقعیت من ، گسلش عاطفی و امتزاج بادیگران از پیش بینی کنندگان سطح تمایزیافتگی یک فرد هستند(دوکسار ، 2008) (شیشه بر, 1393).
واکنش هیجانی: حالتی است که در آن، احساسات فرد بر عقل و منطقش غلبه دارد و تصمیم گیریهای فرد فقط بر اساس واکنشهای هیجانی صورت میگیرد.
موقعیت من: به معنای داشتن عقاید و باورهای مشخص در زندگی است. افراد تمایزیافته از هویت شخصی قوی یا موقعیت من نیرومندی برخوردارند و به خاطر کسب رضایت دیگران، رفتار وعقاید خود را تغییر نمیدهند.
گسلش عاطفی: کودکانی که در فرایند فرافکنی خانواده قرار میگیرند، به طور معمول در زمان بزرگسالی یا حتی قبل از آن، از راهبردهای مختلفی برای فرار از بند پیوندهای هیجانی حل نشده خانواده استفاده می کنند که این راهبردها میتواند فاصله گرفتن فیزیکی از خانواده یا ایجاد موانع روانی مانند صحبت نکردن با یکی از اعضای خانواده باشد.
امتزاج با دیگران:

پست شد در : .