بالبی (1980، 1969، 1973)

دانلود پایان نامه
بالبی (1980، 1969، 1973) مفاهیم نظریه‌اش را از چنین منبع، مشتمل بر رفتار‌شناسی طبیعی، روان‌تحلیل‌گری، و نظریه‌ی نظام‌های مهار‌کننده بیرون کشیده است. همچنین نظریه وی بر پایه‌ی دامنه‌ی وسیعی از مشاهدات قرار دارد: مشاهده‌ی کودکان دچار اختلال و سازش نایافته در بیمارستان‌های روانی و مراکز کلینیکی، شیرخواران و خردسالانی که از مراقبت کنندگان اولیه شان در دوره‌های مختلف زمانی جدا شده بودند، مادر نخستینی‌های رده‌ی بالای غیر انسان (مادران میمون ها) و نوزادانشان. با این پایه‌ها فرمول‌بندی نظری، شرح تفضیلی تحول، کنش و باقی ماندن رفتار دلبستگی را تهیه کرده است (فنی و نوللر، 1996).
بالبی هماهنگ با اسلاف خود، قائل به نیازهای نخستین و ضروری برای ارضا (مثلا نیاز تغذیه) است وی این نکته را مورد تاکید قرار می‌دهد که افزودن بر نیازهایی که تاکنون به عنوان نیازهای نخستین در فرد شناسایی شده‌اند. یک نیاز دیگر نیز در واقع وجود دارد که تاکنون آن را ثانوی می‌پنداشتند؛ و این نیاز دلبستگی است. بی‌همتایی و بدیع بودن مفهوم دلبستگی در نظام “بالبی” در عین تکیه کردن بر آزمایشگری، بیان این فرضیه است که نیاز دلبستگی نیز نخستین است. یعنی از هیچ نیاز دیگری مشتق نشده است و نیازی اساسی برای تحول شخصیت است. بدینسان بالبی از “فروید” که برای وی نیازها تنها نیازهای بدنی هستند، فاصله می گیرد. چند از نظر “فروید”، دلبستگی کودک، یک کشاننده‌ی ثانوی است که بر نیاز نخستین تغذیه متکی است که فرضیه ی “بالبی” مبتنی بر نظریه‌ی رفتار غریزی است که حالت خاصی از این رفتار توسط “لورنز ” در مورد حیوان تحت عنوان نگاره‌گیری یا نقش‌بندی پیشنهاد شده است (منصور و دادستان، 1376).
دلبستگی محور اصلی نظریه بالبی است (بالبی، 1973 و 1980). مفهوم محوری و اصلی این نظریه به توضیح این نکته می پردازد که چگونه نوازد از نظر هیجانی نسبت به مراقب خود دلبسته می‌شود و در هنگام جدایی از او دچار تنش می‌گردد و پیوندهای اولیه بین کودک و مادر (مراقب) در قالب مدل ذهنی درون سازی شده و الگوی این ارتباط یعنی سبک‌های دلبستگی در طول زندگی نسبتا پایدار می‌مانند. نشانه‌ی اصلی رفتار دلبستگی این است که کودک به دنبال مراقبت کننده‌‌ی خود یا کسی که ارتباط نزدیک با او دارد، است و از عدم حظور او نگران می‌شود. بالبی از اصطلاح رفتار دلبستگی نه فقط برای پاسخ به جدایی کودک از مراقبت کننده استفاده می‌کند، بلکه آنرا واکنش طبیعی بر هر گونه آشفتگی عنوان می کند (مظاهری، 1377).
اینزورث و همکاران (1978) با بهره گرفتن از “موقعیت ناآشنا” نوزادان را در یکی از سه سطح ایمن، نا ایمن اجتنابی و ناایمن اضطرابی دوسوگرا طبقه‌بندی کردند. ماین و سولومون (1986) در پژوهش‌های بعدی سبک‌های دلبستگی ناایمن آشفته را نیز به آن اضافه کردند (کندی و کندی، 2004). بر طبق نظر اینزورث همه ی کودکان با والدینشان دلبسته می‌شوند، اما احساس ایمنی آنان در ارتباط با بزرگسالان، متفاوت است. درجه‌ی سهولتی که یک کودک درمانده توسط مراقب خود به احساس امنیت دست می‌یابد، کیفیت دلبستگی نامیده می‌شود (برک، 1388).
2-1-2- مراحل شکل‌گیری دلبستگی
به عقیده بالبی رابطه‌ی کودک با والد به صورت یک ریشه علایم فطری آغاز می‌شود که والد را به سمت کودک می‌کشاند. به مرور زمان پیوند عاطفی واقعی شکل می‌گیرد و توانایی‌های شناختی و هیجانی جدید و تاریخچه‌ی مراقب صمیمانه و محبت آمیز با رشد آنان کمک می‌کند. دلبستگی در چهار مرحله شکل می‌گیرد (برک، 1388).
مرحله‌ی “پیش دلبستگی” (تولد تا 6 هفتگی): علایم فطری چنگ زدن، لبخند زدن، گریه کردن و خیره شدن به چشم فرو بزرگسالان به نوزادان کمک می‌کند تا با انسان‌های دیگر، که به آنها آرامش می دهند، تماس نزدیک برقرار کنند. گرچه بچه‌های در این سن بو وصدای مادر خود را تشخیص می‌دهند ولی هنوز به او دلبسته نیستند، زیرا اهمیتی نمی‌دهند که به بزگرسال غریبه‌ای سپرده شوند.
مرحله‌ی “دلبستگی در حالی شکل‌گیری” (6 هفتگی تا 6-8، ماهگی): نوباوگان در طول این مرحله، مراقبت کننده‌ی آشنا به صورت متفاوت با یک غریبه پاسخ می‌دهند. هنگامی که کودکان یاد می‌گیرند که اعمال آن‌ها بر رفتار کسانی که پیرامون آنها هستند تاثیر می‌گذارند احساس اعتماد را پرورش می‌دهند. این انتظار که وقتی علامت داده شود مراقب پاسخ خواهد داد، ولی هنوز وقتی از او جدا می‌شوند اعتراض نمی‌کنند.
مرحله‌ی دلبستگی “واضح” (6-8 ماهگی تا 18 ماهگی اول الی 2 سالگی): اکنون دلبستگی به مراقبت‌کننده‌ی آشنا مشهود است. بچه ها اضطراب جدایی نشان می‌دهند، یعنی وقتی بزرگسالی که به او متکی هستند آن‌ها را ترک می‌کند، ناراحت می‌شوند. این نوع اضطراب با خلق و خوی کودک و موقعیت جاری بستگی دارد. نوباوگان و کودکان نوپا، غیر از اعتراض کردن به ترک والد، سخت تلاش می‌کنند او را حارض نگه دارند. آن ها به او نزدیک می‌شوند، او را دنبال می‌کنند، به او می‌چسبند و نشان می‌دهند که وی را به دیگران ترجیح می‌دهند. آن ها از مراقبت کننده‌ی آشنا به عنوان تکیه گاه امن استفاده می‌کنند که می‌توانند از او دور شده و به کاوش بپردازند.
تشکیل رابطه‌ی متقابل (18 ماهگی تا 2 سالگی و بعد از آن): در پایان سال دوم. رشد سریع بازنمایی ذهنی و زبان به کودکان نوپا امکان می‌دهد تا از برخی عوامل که بر رفت و آمد والد تاثیر می‌گذارند، آگاه شده و برگشت او را پیش‌بینی کنند. در نتجه اعتراض به جدایی کاهش می‌یابد. اکنون کودکان مذاکره با مراقبت کننده را آغاز کرده و برای تغییر دادن هدف های او، از خواهش و ترغیب استفاده می‌کنند.
به عقیده‌ی بالبی که کودکان در اثر تجربیاتی که در طول این چهار مرحله کسب می‌کنند، پیوند عاطفی با دومای را با مراقب برقرار کمی‌کنند که می‌توانند در غیاب والدین از آن به عنوان تکیه گاهی امن استفاده کنند. این تصور، وظیفه‌ی یک الگوی فعال درونی یا یک ریشه انتظارات درباره‌ی در دسترس بودن مظاهر دلبستگی و احتمال حمایت کردن آنها را در مواقع استرس بر عهده دارد. هنگام توانایی‌های شناختی، هیجانی و اجتماعی کودکان بیشتر می‌شود با والدین تعامل می‌کنند و روابط صمیمانه‌ی دیگری را با بزرگسالان، خواهر و برادر و دوستان تشکیل می دهند و همواره در این الگوی فعالی درونی تجدید نظر کرده و آن را گسترش می‌دهند (برک، 1388).
2-1-3-دلبستگی در رویکردهای مختلف
به طور کلی دلبستگی با توجه به دو رویکرد اصلی قابل بررسی است :
1- دلبستگی به عنوان یک سازه‌ی سازمانی
1- دلبستگی به عنوان یک سازه‌ی صنعتی
تعدادی از محققین که دلبستگی را به عنوان یک سازه‌ی سازمانی در نظر می‌گیرند معتقدند رفتارهایی که شاخص دلبستگی هستند با یکدیگر همبستگی درونی دارند و مجموعه‌ی این رفتارهای سازمان دلبستگی را بوجود می‌آورد (کاتسن ، اندرسون و هارتوپ ، 1972؛ مکوبی و فلومن ، 1972؛ واترز، 1977). در این رویکرد دلبستگی تحت عنوان مفاهیم پیوند عاطفی و روابط دلبستگی مطرح می‌شود. پیوند عاطفی به تعامل میان کودک و مراقب اشاره می‌کند و روابط دلبستگی سیستم رفتاری انعطلاف پذیری را بوجود می‌آورد، که در جهت رسیدن به مجموعه‌ای اهداف تلاش می‌کند و در واقع توانایی یکپارچه‌سازی دارد.
پیوند عاطفی وروابط دلبستگی با توجه به رشد کودک تغییر و تحول می‌یابد. بنابراین در این دیدگاه، دلبستگی به عنوان سازه‌ای پویا در نظر گرفته می‌شود (اینزورث، 1973؛ بالبی، 1969؛ واترز، 197).
بالبی (1969) نیز معتقد به دیدگاه سازمانی است. از نظر بالبی دلبستگی در تئوری سیستم‌ها و تحت واژه‌های مجموعه هدف‌ها ، تصحیح هدف و کنش قابل بررسی است.
تعدادی دیگر از محققین دلبستگی را به عنوان یک سازه‌ی صنعتی در نظر می‌گیرند (مکوبی و مسترز ، 1970؛ واترز، 1977). بر اساس این مدل، شاخص‌های رفتاری در طول زمان با یکدیگر همبسته هستند؛ بر خلاف رویکرد سازمانی که شاخص‌های رفتاری در مقطع زمان و در هر مرحله از رشد تحول با یکدیگر همبستگی دارند.
بنابراین در این رویکرد کیفیت دلبستگی به عنوان یک صفت شخصیتی در نظر گرفته شده و ویژگی‌های فرد در طول زمان ثابت است (واترز، 1977).
اینزورث (1973) تمایز مشخصی بین دیدگاه سازمانی دلبستگی و دیدگاه صفتی قائل شده است. او دلبستگی را به عنوان “روش ارتباطی با یک شخص خاص” می‌داند و تفاوت‌های فردی در این سیستم را به عنوان “تفاوت‌های کیفی در شیوه‌ی رفتارهای دلبستگی که که سازمان داده شده‌اند”. تعریف می‌کند.
دیدگاه بالبی در مورد دلبستگی
بالبی روان پزشک برتانیایی و در واقع یک روان تحلیل‌گر بوده است، مشاهدات بالینی فراوان او بر روی شیر‌خواران و کودکان منجر به ارائه‌ی نظریه‌ی او در مورد دلبستگی شده است (واترز و دین ، 1985؛ مکوینسرو شیور، 2007). بالبی با توجه به مشاهدات تعاملات مادر و نوازد بیان می‌کند که رفتارهایی مثل خندیدن، نگاه کردن، صحبت کردن و آویختن رفتارهای دلابستگی هستند. این رفتارها در انواع موجودات دیگر نیز به نوعی دیده می‌شوند (هازان و شیور، 1998؛ مکولینسر، 2010). گاهی این رفتارها از طرف کودک در جهت اشخاص متفاوت نظیر یک همبازی نیز مشاهده می‌شود اما شرایطی که استرس یا تنیدگی وجود دارد کودک چهره‌ی دلبستگی خود را ترجیح می‌دهد و همبازی خود را فقط هنگامی که شاد و سرحال است، انتخاب می‌کند (بالبی، 1982؛ واترز، 1985).
از نظر بالبی رفتارهای دلبستگی بخشی از عملکرد سیستم بیولوزیکی است و این امکان را بوجود می‌آورد که هنگام بروز صدمات احتمالی و یا فشار روانی به شخص آرامش داده و او را حمایت کند. بنابراین بالبی دلبستگی را به عنوان یک سیستم فعال در نظر می‌گیرد. سیستمی که برای جاندار نقش حیاتی دارد (بالبی، 1982؛ کوپروشیور، 1998؛ مکولینسر و شیور، 2007).
اطلاعاتی که از طریق گیرنده‌های حسی به جاندار می رسد مورد استفاده سیستم دلبستگی واقع می‌شود. این اطلاعات شامل نشانه‌های خطر (فیزیکی و روانی) و در دسترس بودن چهره‌ی دلبستگی (فیزیک و روانی) است.
بالبی (1969) معتقد به یک نوع تعادل سازی یا به عبارتی هموستازی است که همتای هموستازی فیزیولوزیکی است. همانطور که بدن موجود زنده فعال می‌شود تا عدم تعادل بوجود آمده در محیط بدن را رفع کند به هنگامی که گیرنده‌های حسی حکایت از وجود خطر در محیط درند، این سیستم فعالی می‌شود تا از طریق نزدیک شدن کودک به شخص خاص تعادل از بین رفته، دوباره ایجاد شود.
همانطور که ذکر شد بالبی معتقد به یک سیستم تصحیح هدف است (واترز، 1985). این سیستم رفتارهایی را که برای نگهداری و یا بدست اوردن مجاورت و داشتن ارتباط با یک شخص خاص طرح‌ریزی شده است تنظیم می‌کند، و همچنین بین رفتار دلبستگی و کاوشگری توازن برقرار می‌کند. در موقعیت آشنا و در غیبت آن چه که بالبی آن را “نشانه‌های طبیعی خطر” نامیده، این تمایل به سمت کاوشگری متمایل می‌شود. البته در ضمن کاوش کودک به طور مداوم به چهره ی دلبستگی نگاه می‌کند تا از وجود او اطمینان یابد. در موقعیت‌هایی که خطر و تهدیدی وجود داشته باشد، این تعادل به سمت تماس فیزیکی با چهره‌ی دلبستگی متمایل می‌شود، و از کاوشگری دور می‌شود. احساس خطر کردن یا وابسته به تجارب قبلی فرد است و یا این که بنابر گفته‌ی بالبی آستانه ی فاصله-مجاورت از حد بهینه فراتر رفته است (بالبی، 1983؛ واترز و همکاران؛ 1985؛ مکولینرس و شیور، 2007).
در تائید این مطلب اینزورث (1974؛ وانرز و دین، 1985) بیان کرده است، “اگرچه میل به کاوش و جستجو، کودک را از چهره‌ی دلبستگی خود دور می‌کند، تجربه ترس و فشار کودک را به چهره‌ی دلبستگی نزدیک می‌کند، یعنی وقتی خطری وجود ندارد کودک احساس ایمنی می‌کند و در فاصله مناسب از مراقبش کاوش می‌کند. اما وقتی محرک تنیدگی‌زا وجود داشته باشد، سیستم دلبستگی کودک را به سمت مراقبش می‌کشاند.
محققین دیگر نیز از بررسی‌های خود نتیجه گرفته‌اند، که شیرخوار در حضور مراقب خود به راحتی و به آزادی کاوش می‌کند و از حضور شخص غریبه نیز کمتر نگران می‌شود (کاکس ، کمبل ، 1968؛ زیرمن ، 1959؛ واترز، 1977).
2-1-4- نظریه دلبستگی در دیدگاه های مختلف
2-1-4-1- در سطح روان تحلیل‌گری
فروید می‌گوید که نوازادان بیشترین ارضایشان را از طریق لذت دهانی بدست می‌آورند اول اولین وهله‌ی تحول نوزاد را در مرحله‌ی دهانی نامید. در طی این دوره نوزاد به سوی هر شخصی که به او لذت می‌دهد، جلب می‌شود که این فرد در غالب موارد مادر وی است. فروید بر این باور بود که دلبستگی به دلیل کسب لذت دهانی از طریق ارضاهای فردی نیازهای غریزی نوزاد ایجاد می‌شود به همین خاطر مراقبت کننده‌ی کودک موضوع عشق می‌شود و این اولین عشق خواهد بود که اساس همه‌ی دلبستگی‌های بعدی را شکل می‌دهد. فروید اعتقاد داشت اگر نوازدی از غذا و رضایت دهانی محروم شود و یا بیش از اندازه ارضا شود ممکن است در وی یک دلبستگی ناسالم توسعه یابد. دلبستگی‌های ناسالم نتیجه ی تثبیت ها بر مجرای دهانی در یک کوشش ارضا نشده است. این امر ممکن است در رفتارهایی نظیر سیگار کشیدن، جویدن مراد، یا از لحاظ ویژگی های خاص شخصیتی نظری صبری یا حرص بیان می‌شود. یکی از عقاید محوری نظریه روان پوشی فروید این بود که محرومیت اثراتی دارد که در طولانی مدت بدست می آیند. کودکی که از نیازهای غریزی اش محروم شده برای همیشه دارای کمبود است (فلانگان، 1999؛ به نقل از ناظمی، 13920).
2-1-4-2- در سطح رفتاری نگری
رفتارنگران معتقدند شخصی که کودک را تغذیه می‌کند، چهره‌ی اصلی دلبستگی می‌شود. آن‌ها بر این باورند که مراقبت کننده یک تقویت کننده‌ی شرطی شده می‌شود، نوازد یک پاسخ (بازتاب) غریزی به تغذیه شد دارد. او لذت را تجربه می‌کند و مراقبت کننده را به این لذت مرتبط می‌کند. این احساس به حس لذت بردن از تمامی موقعیت‌هایی که مراقبت‌کننده به وی نزدیک می‌شود تعمیم پیدا می‌کند (فلانگان، 1999؛ به نقل از ناظمی، 1390).
نظریه‌ های یادگیری آمریکایی تحت تاثیر دیدگاه لامارک در زیست شناسی، ارگانیزم را بی‌نهایت انعطاف‌پذیر می‌دانند و بر این باورند که ساخت‌های درونی نامتغیر یا ساخت‌های درونی که بتوانند مقاومت کنند یا حتی یک تعامل موثر با محیط برقرار کنند وجود ندارد (پیاژه، 1967؛ به نقل از منصور و دادستان، 1374).
نظریه‌پردازان یادگیری بر این واقعیت تاکید دارند که فرآیند دلبستگی یک راه دوطرفه است و به رابطه‌ی رضایت بخش متقابل و تقویت‌های دوجانبه وابسته است. مادر رضایت خود را در پایان دادن به فریادهای بچه پیدا می‌کند و در نتیجه خود را نیز آرام می‌کند. کودک با لبخند و قان و قون کردن‌های خود، به کسانی که او را آرام می‌کنند پاداش می‌دهد. رفتارهای دلبستگی کودک بسیار موثر است، زیرا موجب می‌شوند که فرآیند‌های دلبستگی بین او و والدین به جریان بیفتد. اما باید به خاطر داشته باشم که فرآیند دلبستگی به طور خودکار انجام نمی‌گیرد، بلکه به تدریج و در پی تعدادی مراحل بوجود می‌آید (انیزورث و همکاران، 1979؛ وندرزندن، 1996).
2-1-4-3- در سطح رفتارشناسی طبیعی
رفتارشناسان طبیعی مفهوم نقش‌بندان یا نگاره‌گیری را وارد فرآیند دلبستگی کردند. آن‌ها معتقدند که حیوانات یا کشاننده‌های فطری به دنیا آمده‌اند که توانایی بالقوه‌ی زنده ماندنشان ارا افزایش می‌دهند که یکی از این کشاننده‌ها آمادگی نگاره‌گیری از یک ریخت خاص موضوع (افرادی که یک صدای خاص ایجاد می‌کنند یا حرکت می‌کنند) است و این نگاره‌گیری به کودک اطمینان می‌دهد که مراقبت کننده در مجاورت اوست. یک نگاره‌گیری تنها از طریق بینایی صورت نمی‌گیرد بلکه ممکن است با بوسیدن رابطه داشته باشد، نظیر آنچه در بزها وجود دارد یا شنیدن مرتبط باشد مانند آنچه در اردک‌ها هست. و آن چیزهای یادگیری شده به وسیله‌ی مراقبت کننده و نوزاد است. شواهد خوبی در مورد این امر وجود دارد که نوزادان انسان نیز یاد گرفته‌اند، در ابتدا برای تشخیص از بوی مادرشان استفاده کنند. به طور مثال سرنوچ و پورتز (185) نشان داده‌اند که نوزادان روزه‌ای که از شیر مادر تغذیه نمی‌کنند، مانند نوزادانی که از سینه‌ی مادر تغذیه می‌کنند می‌توانند بوی آغوش مادرشان را از آغوش یک غریبه متمایز کنند. نگاره‌گیری دارای نتایج بلند مدت و کوتاه مدتی است که اغلب به طور قابل ملاحظه‌ای با یکدیگر مشابهند (فلانگان، 1999؛ به نقل از ناظمی؛ 1390).
2-1-5- کنش دلبستگی
2-1-5-1- اهمیت دلبستگی در تحول کودک
شکل‌گیری دلبستگی در شیرخوار تدریجی است، به صورتی که به عقیده بالبی واکنش اجتماعی کودک ابتدا نامتمایز است، و برای نمونه آنان در برابر هر چهره‌ای می‌خندند یا برای هر کسی که دور می‌شود گریه می‌کنند. اما بین حدود سه و شش ماهگی کودکان واکنش خود را محدود به چند فرد خاص می‌کنند و در مورد یک فرد بخصوص سلیقه و ترجیح مشخصی در آنان پدید می‌آید آنان سپس از بیگانگان می‌پرهیزند.
سیستم دلبستگی در دیدگاه بالبی (1969) نیز تا نیمه ی دوم سال اول زندگی سازمان داده نمی‌شود. اگر چه این سیستم بر اساس سیستم‌های جزئی که زودتر بکار گرفته شده‌اند ساخته می‌شود، چون حتی هنگام تولد نوزاد انسان رفتارهایی نشان می‌دهد که منجر به نزدیکی بیشتر واکنش متقابل با مراقبت می‌شود (انیزورث و مین؛ 1973؛ واترز و دین، 1985). در طول شش ماهه ی دوم بروز رفتارهای مجاورتی و تعامل یکپارچه می شوند و به صورت یک سیستم منسجم در مورد یک شخص یا اشخاص خاص سازمان داده می شوند (بالبی، 1969؛ انیزورث، 1973) . در حدود نه ماهگی که کودک توانایی حرکت کردن نیز می یابد رفتارهای آگاه کننده، به سیستم تصحیح هدف کودک اضافه می‌شود (بالبی، 1969).
همچنین بین نظریه پردازان هماهنگی وجود دارد که شیر خوار فقط هنگامی که از نظر شناختی رشد کرده باشد توانایی ایجاد دلبستگی را پیدا می‌کند. به عبارتی زمانی که بتواند مستقل بودن و حضور پایدار دیگران را درک کند (بل ، 1970؛ پیاژه ، 1973/1954؛ اشپیتز ، 1950؛ لمب ، 1977). شفر (1991) ویروو (1967) نیز معتقدند که ارتباط های دلبستگی در حدود8-7 ماهگی آغاز می شوند.
در تایید این مطالب یافته های یورو (1967) نشان می‌دهد وقتی یک کودک به فرزند خواندگی پذیرفته می‌شود، قبل از سن 6 ماهگی اشفتگی خیلی کمی نشان می‌دهد
ولی اگر این تغییر در 7 تا 12 ماهگی ایجاد شود، از آشفتگی های خیلی وسیعی برخوردار می‌شود. ایجاد دلبستگی جدید در سنین پیش دبستانی بسیار مشکل است (واترز و دین، 1985).
شکل‌گیری دلبستگی در نوازد انسان شبه فرایند نقش‌پذیری در پرندگان است. به صورتی که در پرندگان باهوشتر مثل زاغچه‌ها، پرنده وقتی از تخم بیرون می‌آید در مدت کوتاهی از طریق فرایند نقش‌پذیری به دنبال یک محرک خاص به حرکت در می‌آید.
مطالعات لورنز (1935/1957) این مطلب را تایید می‌کند، لورنز که از جمله‌ی کردار شناسان بوده است. پدیده‌های نقش‌پذیری به عنوان الگوی عملی ثابت در یک دوره‌ی حساس از زندگی نام می‌برد. جوجه اردک‌ها وقتی از تخم بیرون می‌آیند در صورتی که فردی را در حین یک زمان ویژه در حرکت ببینند او را تعقیب می‌کنند و با آن فرد دلبستگی خواهند یافت، و اگر فردی را قبل و بعد از دوره‌ی حساس ببینند دلبستگی شکل نخواهد گرفت (حجازی، 1376).
در سال دوم و سوم زندگی، کودک توانایی‌های بیشتری می‌یابد نظیر صحبت کردن و راه رفتن این توانایی‌ها به کودک کمک می‌کند تا با مراقب خود ارتباط کلامی برقرار کرده و یا این که خود را به وی برساند. مطالعات راینگولد و اکرمن (1973، به نقل از دهقان، 1376) نشان می‌دهد که این توانایی‌ها موجب می‌شود هنگام بیرون رفتن مادر از اتاق کودک کمتر احساس پریشانی کند و مادر را تعقیب کند.
از سن سه سالگی تا پایان کودکی که کودک توانایی درک پایداری شی را پیدا می‌کند، رفتارهای مشارکتی مشاهده می‌شود. کودک می فهمد که ندیدن مادر به معنای وجود نداشتن او نیست. بنابراین به او اجازه می‌دهد تا از کنار وی دور شود.
بالبی می‌گوید دلبستگی در بقیه‌ی عمر نیز وجود دارد او معتقد است تنها بودن، یکی از بزرگترین ترس‌های زندگی است. (کرین ، 1996؛ به نقل از دهقان، 1376).
2-2- تفاوت‌های فردی در سازمان دلبستگی
بررسی‌ها نشان می‌دهد ماهیت دلبستگی به دو دسته‌ی کلی ایمن و ناایمن تقسیم می‌شوند.
دلبستگی ناایمن خود دارای سه نوع است :
1- ناایمن – اجتنابی
2- ناایمن – مقاوم
3- ناایمن – دوسوگرا
2-2-1- دلبستگی ایمن
منظور از ایمنی در دلبستگی داشتن ارتباط نزدیک و پیوند عاطفی با شخص خاص است و نشاندهنده این است که کودک، دسترس پذیری، پاسخگو بودن و پذیرا بودن چهره‌ی دلبستگی خود اعتماد دارد. اصولا ایمنی از افراد شانا حاصل می‌شود، وقتی چهره‌ی دلبستگی حضور و دوام دارد و در تعامل او با شیرخوارش هماهنگی دیده می‌شود، او در واقع یک منبع ایمن است (اینزورث، 1974؛ واترز، 1977).

سایت ما حاوی حجم عظیمی از پایان نامه های کارشناسی ارشد است. می توانید در سایت جستجو کنید :

دانلود رایگان پروژه روانشناسیدانلود (متن) رشته علوم تربیتی(متن) رایگان رشته(متن) رایگان رشته روانشناسیدانلودرایگان (متن) رشته مشاورهدانلود رایگان (متن) روانشناسی بالینی(متن) رایگانمجازات(متن) رایگان مدیریت آموزشیدانلود رایگان (متن) روانشناسی عمومیدانلود (متن) رایگان علوم تربیتیدانلود رایگان (متن) روانشناسیروانشناسیدانلود (متن) رایگان مشاوره(متن) رایگان جامعه شناسی(متن) رایگان رشته مدیریت آموزشی(متن) رایگان علوم تربیتی(متن) روان شناسی(متن) رایگان علوم اجتماعیدانلود (متن) کارشناسی ارشد روانشناسی بالینیدانلود (متن) روانشناسی(متن) رایگان رشته جامعه شناسی(متن) رایگان رشته علوم اجتماعیدانلود (متن) رایگان رشته علوم تربیتیدانلود (متن) رایگان روانشناسیدانلود رایگان (متن) علوم تربیتی(متن) رایگان روانشناسیدانلود رایگان (متن) روانشناسی و علوم تربیتیدانلود رایگان (متن) کارشناسی روانشناسیدانلود (متن) علوم تربیتی(متن) علوم تربیتی رایگانحقوق کودکحقوق انگلیسدانلود (متن) رشته روانشناسی

بررسی‌ها نشان داده‌اند کودکان ایمن دارای والدین حساس هستند که بدون قید و شرط به آنان آرامش می دهند، به کودک کمک می‌کنند به کاوشگری و جستجو بپردازد و نسبت به درخواست‌های کودک و گریه ‌ی او پاسخگو هستند (بلسکی، رواینوتیلر ، 1984).
اسکری و کوبک (1988) در مطالعه خود نشان داده‌اند، والدین کودکان ایمن برای دلبستگی ارزش قائلند و به اهمیت ارتباطات دلبستگی معتقدند. آنها خاطرات مربوط به دلبستگی خود را که به طور معمول خاطراتی مثبت هستند، به راحتی به یاد می‌آورند.
انیزورث (1978) نیز بیان کرده است که مادران کودکان ایمن در تماس‌های بدنی با فرزاندانشان نسبت به والدین کودکان ناایمن شایستگی از خود نشان می‌دهند.
2-2-2- دلبستگی ناایمن
واترز و انیزورث (1987) معتقدند هدف اصلی سیستم دلبستگی رسیدن به احساس ایمنی است و شخصی که دلبستگی ناایمن دارد راهبردهای خاصی را بر می‌گزیند تا به این هدف دست یابد. این راهبردها، شامل راهبرد اجتناب، مقاومت و دوسوگرایی است.
این پزوهشگران بی‌توجهی و یا امتناع والدین را در پاسخ به درخواست‌های کودک و همچنین بی ثباتی و ناهماهنگی در برآوردن نیازهای کودک را از علل عمده‌ی ایجاد دلبستگی ناایمن می‌دانند.
واترز (1977) بیان می‌کند که کودکان ناایمن هنگام تماس با چهره‌ی دلبستگی قادر نیستند آرامش کسب کنند. بنابراین سیستم رفتاری دلبستگی آن ها کنش یکپارچه کننده و یا سازگار کننده ندارد. بدین ترتیب این کودکان حتی هنگامی که تهدید یا تنیدگی در محیط وجود نداشته باشد نیاز به تماس با والدین خود دارند. آن‌ها قادر نیستند از چهره ی دلبستگی به عنوان یک تکیه گاه ایمن استفاده کنند و به اکتشاف بپردازند. واترز، برانگیختگی سریع، ناامیدی، کج خلقی و داشتن رفتارهای وابسته را از خصوصیات کودکان ناایمن می‌داند.
پژوهش‌هایی که در مورد خصوصیات والدین کودکان ناایمن انجام شده نشان داده‌اند آن ها با فرزندان خود تعامل بسیار کمی دارند، پذیره‌ی درخواست‌های کودکان خود نیستند و رفتار آن‌ها ناخوانده و بی‌ثبات است. همچنین پاسخی که این والدین به فرزندشان می‌دهند وابسته به فعالیت کودک نیست. در واقع آن‌ها در کارهای عادی کودکشان دخالت می‌کنند. به عنوان مثال اجازه نمی‌دهند که کودک، خود غذا بخورد. اینگونه والدین اجازه‌ی مستقل شدن به کودک نمی‌دهند (انیزورث، 1987، برلین و کسیدی ، 1994؛ ایزابلا ولبسکی‌ ، 1991).
همانطور که ذکر شد دلبستگی ناایمن دارای انواع ناایمن – اجتنابی، ناایمن – مقاوم و ناایمن دسوگرا است که در ادامه توضیح داده خواهد شد.