تبیین اراده و مشیت الهی بر اساس روایات کافی- قسمت ۶

۲-۳-۵-  رابطه­ مشیت و علم خدا

 

تدبیر عالم در نظام آفرینش أحسن بر اساس مشیت خداوندی، اقتضا می­ کند که خداوند به تمام امور احاطه­ و علم تام داشته تا چیزی از امور عالم از او مخفی نماند؛ (مصطفوی، ۱۳۶۰: ۱۵۶) لذا می­توان گفت که علم حضوری به جمیع اشیاء و مخلوقات یکی از لوازم مهم در مشیت الهی می­باشد:
«یعْلَمُ ما بَینَ أَیدیهِمْ وَ ماخَلْفَهُمْ وَ لایحیطُونَ بِشَی‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِما شاء…»[۱۸] «آن چه را در پیش روى آنها [بندگان‏] و پشت سرشان است مى‏داند (و گذشته و آینده، در پیشگاه علم او، یکسان است.) و کسى از علم او آگاه نمى‏گردد، جز به مقدارى که او بخواهد. (اوست که به همه چیز آگاه است و علم و دانش محدود دیگران، پرتوى از علم بى‏پایان و نامحدود اوست)…»
در این آیه به احاطه­ی علمی خداوند اشاره شده که از لوازم تمامیت تدبیر امورات عالم است و خداوند با این آیه می­فهماند که تدبیر عالم، خاص اوست؛ چرا که تنها او به روابط بین موجودات آگاه بوده و تنها مشیت اوست که در عالم جریان دارد. (طباطبائی، ۱۳۷۴: ۳۳۵)

 

۲-۳-۶- رابطه­ مشیت و قدرت خدا

 

مشیت خداوند یکی از آثار و تجلّیات قدرت خداوندی است؛ زیرا حقیقت قدرت، کنار زدن حدود بوده و هر چه محدودیت­ها، کمتر و ضعیف­تر باشد، نشانی از کامل­تر بودن قدرت است. (مصطفوی، ۱۳۸۰: ۱۵۸ و ۱۳۶۰: ۹۵)
از آنجا که خداوند قادر مطلق است، چیزی در مقابل او نیست تا او را محدود گرداند؛ لذا مشیت او نیز به طور نامحدود نافذ بوده و قرآن درباره قدرت نامحدود خداوند و نفوذ مشیت در تمام امور می­فرماید:
«وَ رَبُّکَ یخْلُقُ ما یشاءُ وَ یخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیرَهُ»[۱۹] «پروردگار تو هر چه بخواهد مى‏آفریند، و هر چه بخواهد برمى‏گزیند؛ آنان (در برابر او) اختیارى ندارند»
آیه در مقام بیان این نکته است که تنها مؤثر در عالم، خداست و هیچ چیزى در عالم وجود ندارد که خداى متعال را مجبور به کاری بکند؛ فلذا او مختار حقیقى است.‏ (طباطبائی، ۱۳۷۶: ۶۶٫)

 

۲-۳-۷- تفاوت مشیت بندگان با مشیت الهی

 

 

۲-۳-۷-۱- عدم احتیاج به وجود لوازم

 

یکی از تفاوت­هایی که بین مشیت خدا و مشیت بندگان وجود دارد این است که مشیت مخلوقات به شرطی در خارج محقق می­ شود که لوازم آن وجود داشته باشد؛ یعنی، توجه به مشیء و تصور آن، تمایل و رغبت به سوی آن، عزم و تصمیم بر اجرای آن و مهم تر از همه این که مشیت بندگان منوط به اذن خداست… اما مشیت خدا به هیچ یک از این امور احتیاج ندارد چرا که خداوند بر همه­ی اشیاء، علم حضوری و احاطه داشته و به مجرد اراده، ایجاد و تحقق می­یابد. (مصطفوی، ۱۳۶۰: ۱۵۸)
«إِنَّما إِلهُکُمُ اللَّهُ الَّذی لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَسِعَ کُلَّ شَی‏ءٍ عِلْماً»[۲۰] «معبود شما تنها خداوندى است که جز او معبودى نیست و علم او همه چیز را فرا گرفته است!»
آیه بر این نکته دلالت دارد که علم خداوند که از صفات ذاتی اوست، نامحدود بوده و بر همه چیز احاطه­ی کامل داشته و با این حساب، خداوند نیازی به مقدمه چینی و فراهم آوردن لوازم ندارد. (طیب، ۱۳۷۸ش: ج۹، ص ۹۱ و ۹۲)
«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»[۲۱] «فرمان او چنین است که هر گاه چیزی را اراده کند، تنها به آن می­گوید: “موجود باش”، آن نیز بی­درنگ موجود می­ شود.»

 

۲-۳-۷-۲- مطلق و نامحدود بودن:

 

از دیگر تفاوت­های مشیت خداوند با مشیت بندگان این است که مشیت بندگان محدود و مقید به قیود فروانی است، زیرا همان طور که گفته شد، مشیت از تجلیات و آثار قدرت و علم است و قدرت مطلق و علم مطلق در هستی، از آن خداست و دیگر مخلوقات از علم و قدرتی محدود که از قدرت بی­انتهاء خداوند سرچشمه گرفته، برخوردارند؛ لذا محدوده­ مشیت و اختیار مخلوقات، به اندازه­­­ی علم و قدرت آن هاست. (طباطبائی، ۱۴۱۷: ۲۷۹) قرآن درباره محدود بودن بندگان و وابستگی مشیت آنان به مشیت خداوند مى‏فرماید:
«وَ لاتَقُولَنَّ لِشَی‏ءٍ إِنِّی فاعِلٌ ذلِکَ غَداً إِلاَّ أَنْ­یشاءَ اللَّهُ وَ اذْکُرْ رَبَّکَ إِذا نَسیتَ وَ قُلْ عَسى‏ أَنْ­یهْدِینِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً»[۲۲] «و هرگز در مورد کارى نگو: من فردا آن را انجام مى‏دهم، مگر این که خدا بخواهد! و هر گاه فراموش کردى، (جبران کن) و پروردگارت را به خاطر بیاور و بگو: امیدوارم که پروردگارم مرا به راهى روشنتر از این هدایت کند!»
آیه بیانگر این نکته است که چون انسان دارای علم و قدرت محدودی است و به موانعی که در آینده رخ می­دهد، علم ندارد؛ لذا مشیت او نیز محدود و وابسته به مشیت خداوند بوده و بدون مشیت خدا هیچ گونه کاری از پیش نمی­برد.(مکارم شیرازی، ۱۳۵۴: ۳۸۵)

 

۲-۳-۸- سوء استفاده مشرکان از مشیت خدا

 

مشرکان برای فرار از ایمان به توحید و نبوت به مشیت خدا احتجاج نموده ­اند:
«وَ قالُوا لَوْ شاءَ الرَّحْمنُ ما عَبَدْناهُمْ…»[۲۳] «آنان گفتند: اگر خداوند رحمان مى‏خواست ما آن ها را پرستش نمى‏کردیم!…»
و جهت فرار از انفاق به فقراء این گونه توجیه می­ کنند:
«وَ إِذا قیلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ قالَ الَّذینَ کَفَرُوا لِلَّذینَ آمَنُوا أَنُطْعِمُ مَنْ لَوْ یشاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ…»[۲۴] «و هنگامى که به آنان گفته شود: از آن چه خدا به شما روزى کرده انفاق کنید!، کافران به مؤمنان مى‏گویند: “آیا ما کسى را اطعام کنیم که اگر خدا مى‏خواست او را اطعام مى‏کرد؟! (پس خدا خواسته است او گرسنه باشد)”؛ شما فقط در گمراهى آشکارید!…»
و خیلی از آیات دیگر (أنعام/ ۱۴۸، نحل/۳۵ و فصلت/۱۴) که بهانه­ی مشرکان را در برابر اعمال پوچشان به تصویر کشیده است.
در این آیات مشرکان بین مشیت تکوینی و تشریعی خلط کرده و مشیت تشریعی خدا را نادیده گرفته­اند؛ چرا که موارد مذکور در آیات، در حوزه­ مشیت تشریعی خداوند است نه مشیت تکوینی؛ ولی کفار این موارد را از مشیت تکوینی خدا دانسته و خود را در عدم ایمان به توحید و نبوت و یا انفاق به زیر دستان، مقهور مشیت خدا دانسته ­اند. (طباطبائی، ۱۴۰۳: ۹۱و۹۲٫)

 

جهت دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت jemo.ir مراجعه نمایید.

 

 

۲-۳- ۹- جمع بندی فصل

 

این که برخی از اندیشمندان، اراده را عین علم و یا حب دانسته ­اند دیدگاه صحیحی نیست زیرا بدیهی است که مفاهیم ذاتا با هم مغایرند البته اراده خداوند در مقام ذات و از جهت مصداقی عین علم و حب است و از نظر معنایی نزدیک به این دو است. به عبارت دیگر اگرچه مصداق اراده همان مصداق حب یا علم است اما نمی­توان معنای اراده را به حب یا علم برگرداند. بنابراین مفاهیم اراده، علم و حب تنها وحدت مصداقی دارند نه اتحاد مفهومی.
همچنین اگر اراده خداوند را عبارت از علم او به مصلحت در فعل بدانیم لازمه‏اش انکار یکی از صفات کمالیه اوست زیرا اراده را به علم فروکاسته‌ایم و پر واضح است که چنین تفسیری به انکار اراده در مقام ذات برمی‏گردد. علاوه بر این که با پذیرش این تفسیر، خداوند را فاعل بالاضطرار (مجبور)تلقی نموده‌ایم چرا که صفت اراده را از او نفی کرده‏ایم و اراده او را عبارت از علم  دانسته‏ایم . صحیح آن است که اراده الهی، همان اختیار ذاتی اوست که در اصل این معنا تفاوتی میان اراده انسان و اراده خداوند نیست. ولی اراده انسانی دارای ویژگی هایی است که جنبه نقص آن به شمار می‏رود و آن خصوصیت تدریج و حدوث است؛ از این جهت نمی‏توان اراده را با این اوصاف بر خدا حمل نمود، ولی  نقطه کمال اراده این است که رمز اختیار و نشانه تسلط فاعل بر فعل است؛ زیرا فاعل در سایه آن، فعل را با کمال اختیار وآزادی انجام می‏دهد و در گزینش خود مقهور نمی‏باشد؛ بنابراین در توصیف خدا به اراده باید به ویژگی کمال اراده، اکتفا کرد و آن این که خدا را فاعل مختار دانست که در سلطنت خود مقهورِ غیر نبوده و در اعمال قدرت مجبور نمی‏باشد.
همچنین در فصل سوم به شرح احوال عالم و دانشمند بزرگ شیعه و صاحب اولین مجموعۀ گسترده و منظم شیعه، ثقه الاسلام شیخ ابو جعفر، محمد بن یعقوب کُلینی خواهیم پرداخت.

 

فصل سوم:شرح احوال و زندگی نامه ابوجعفر محمد بن یعقوب کلینی

 

فصل سوم
شرح احوال و زندگی نامه
ابوجعفر محمد بن یعقوب کلینی
در شرح حال و زندگى کلینى مانند بسیارى از علماء و محدثین سلف نقاط مبهم و نامعلومى باقى است که کنجکاوى و تلاشهاى امروز هم نتیجه اى جز تکثیر وجوه و احتمالات ندارد. (مصطفویی، بی تا ، ص ۶) ما براى این که این پژوهش خالى از این بهره نباشد، در این فصل به صورت کوتاه به شرح حال کلینی و چگونگی تدوین کتاب کافی می پردازیم.

 

مقدمه

 

چنان چه از تاریخ حدیث شیعه بر می ­آید اصحاب ائمه علیهم السلام تا دوران امام حسن عسکری علیه السلام کوشیدند میراث روایی اهل بیت علیهم السلام را در قالب اصول روایی ثبت و ضبط کنند، بدین ترتیب هرکس بنابرسلیقه ی خود و میزان حضور در جلسات ائمه علیهم السلام به ثبت پاره­ای از روایات اقدام کرد. اگرچه شماری از محدثان به جامع نویسی و تنظیم بخش­هایی از این اصول روی آوردند، اما بخاطر دسترسی نداشتن به تمام اصول روایی و به خاطر درک تنها بخشی از دوران صدور روایات از ائمه علیهم السلام، و نیز توجه آنان به بخشی خاص از روایات نظیر احکام، کاری درخور و جامع ارائه نگردید.
از سوی دیگر رشد و تعالی جامعه شیعی در دوران غیبت صغری و آغاز غیبت کبری امام زمان عجل الله فرجه الشریف و نیاز پیوسته عالمان دینی اعم از فقیهان، متکلمان، مفسران شیعه به میراث روایی مدون و رویکرد اختلاف در نگرش­های فقهی و کلامی در اثر پراکندگی اصول روایی، ضرورت تدوین جوامع حدیثی شیعه را بیش از هر زمان دیگر ضروری می­ساخت.
در پاسخ به چنین نیازی بود که ثقه­الاسلام کلینی اقدام به تنظیم و تبویب اصول روایی نمود و کتاب کافی به رشته تحریر درآمد.

 

۱- زندگی نامه کلینی

 

شیخ ابوجعفر محمّد بن یعقوب بن اسحاق رازی معروف به کُلِـینی، شیخ کلینی، ثقه‌الاسلام کلینی صاحب کتاب الکافی -یکی از کتب اربعه- و مشهورترین فقیه و محدث شیعه در سده ی سوم هجری در روستای کلین یکی از روستاهای قدیمی پیرامون تهران در ۳۸ کیلومتری شهر ری و نزدیک حسن آباد قم، و در زمان امام عسکری به دنیا آمد. به همین جهت، او را به لقب رازی، منسوب به ری هم می‌خوانند. پدرش به خاطر ارادتی که به رسول گرامی اسلام، حضرت محمد(صلی الله علیه وآله) داشت، او را محمد نامید. وی عالم و زاهدی متقی بود که در قریه‌ی کلین همه او را به ایمان و دیانت می‌شناختند. مادرش نیز عالمه‌ای مطهره، از خاندانی ربانی و دانشمندانی بزرگ بود. در این خاندان پاک، آن‌چنان نور معنویت و تقوا تلالؤ داشت که مردم ری به سبب علم و کمالات سرشار، آن‌ ها را “علّان” (یعنی کسی که علم و فضیلتش آشکار است) لقب داده بودند. ( کنگره بین‌المللی بزرگداشت ثقه الاسلام کلینی. )
زیر سایه‌ی تربیت‌های عالمانه‌ی چنین پدر و مادری که هر دو بندگان مؤمن خدا بودند، محمد ابن یعقوب کلینی از کودکی با معنویات مأنوس گشت و پاک و مطهر تربیت شد، لذا علاقه‌ی زیادی به کسب علوم اهل بیت از خود نشان می‌داد. وی تحصیلات اولیه را نزد پدرش گذراند و سپس برای کسب علوم بیشتر، نزد بزرگترین عالم آن‌زمان در شهر خود شاگردی کرد. این عالم وارسـته، “اسـتاد شهید”، “علی بن محمدبن ابراهیم ابان”، دایی شیخ کلینی(رحمهالله علیه) بود.
آری یکی از توفیقات بزرگ شیخ کلینی(رحمهالله علیه) این بود که اولین استاد اخلاق او چنین عالم با فضیلتی بود و تربیت‌های همین مرد خدا بود که از کلینی در همان ایام جوانی، فقیهی حدیث شناس و اهل معنا ساخت.
مـحـمـدابـن یعقوب پس از کسب فیض از محضر دایی بزرگوارش تصمیم گرفت تا موطن خود را به قصد ری ترک کند، تا در آن‌جا بتواند از محضر دیگر علما و اندیشمندان نیز بهره ببرد و با معارف خاندان عصمت و طهارت(علیهم‌السلام) بیش از پیش آشنا شود.(کلینی،۱۴۰۷: ج۱،ص۱۳)
‌مقصد بعدی شیخ شهر کوفه بود. زمانی که شیخ کلینی(رحمهالله علیه) وارد شهر کوفه شد، جای جای این شهر مملو از مردمانی بود که احادیث و روایات فراوانی از خاندان عصمت و طـهارت(علیهم‌السلام) در حافظه‌شان ثبت شده بود، ولـی سفـرهـای شیخ به کوفه هم ختم نشد. او طالب علوم خاندان عصمـت(علیهم‌السلام) بـود، لـذا به شهرهای مختلف بلاد اسلامی سفر می‌کرد به امید آن‌که شاید در شهری حقیقت جدیدی را درک کند و حدیثی را بشنود که تا آن زمان نشنیده است.تحمل رنج دوری از وطن و سختی مسافرت‌های طولانی مدت، برای او که جویای حقیقت بود، سهل و آسان می‌نمود.
او گوهر شناسی بود که قدر و منزلت کلام معصوم(علیه‌السلام) را فهمیده بود، لذا مثل جویندگان گنج، شهر، به شهر می‌گشت و دُرّ و گوهرهای کلام خاندان عصمت و طهارت(علیهم‌السلام) را ابتدا در صندوقچه‌ی دلش و سپس در مجموعه‌ی احادیثش، که بعدها با عنوان کتاب “کافی” عرضه شد، ثبت و ضبط می‌کرد.

 

۳- ۲- عـصـر کلـینی

 

عـصـر کلـینی را می‌توان عصر بروز و خودنمایی فرقه‌های مختلف نامید.در آن‌زمان فرقه‌های مختلف از شافعی و حنبلی و حنفی گرفته تا اسماعیلیه و صاحبان مکاتب کفر و شـرک، هـمـگـی بـه طـرز عـجـیبی، در بلاد مختلف اسلامی به تبلیغ می‌پرداختند.
به بیان دیگر می‌توان عصر کلینی را “عصر حدیث” هم نامید. زیرا نهضتی که برای فراگیری و نوشتن احادیث آغاز شده بود سراسر ممالک اسلامی را فرا گرفت و تشنگان علم حدیث از شهری به شهر دیگر و از محفلی به محفل دیگر در جستجوی روایت گری بودند تا بتوانند بر اندوخته های خویش بیفزایند. لذا در آن‌زمان تلاش فوق‌العاده‌ای بین مردم، برای جمع آوری حدیث وجود داشت، به طوری کـه هـر شـش کـتاب مـرجع اهل سنت (صحاح ستّه) در همین عصر جمع‌ آوری و به رشته‌ تحریر درآمد.
بـا توجه به این‌که ری در آن‌زمان یکی از مهم‌ترین شهرهای بلاد اسـلامی بود، سران فرقه‌ها بر این گمان بودند که اگر ری را در دست بگیرند، دیگر کار بر آن‌ ها سهل شده و به راحتی می‌توانند مردمان دیگر بلاد را هم با خود همراه سازند؛ از این رو در عصری که شیخ کلینی در ری تحصیل می‌کرد، فرق مختلف هم در جهت تبلیغات و هم در تلاش برای تصرف ری، رقابت عجیبی با هم داشتند. در عین حال این گروه‌ها ، ترس عجیبی از شیخ داشتند، چون شیخ به هر شهری که می‌رسید به افشاگری در مورد مسلک‌های انحرافی می‌پرداخت؛ به خصوص آن‌جا که شیخ دید فرقه‌ی قرامطه (از شاخه‌ های اسماعیلیه) که عقاید شرک آلودی را ترویج می‌کردند، ، دست به قلم برد و با نوشتن کتابی با عنوان «الردُّ علی القرامطه» مردم را با انحرافات عقیدتی این فرقه آشنا کرد. (دوانی ، ج ۳، ص ۲۶)
سر انجام کلینی در سال ۳۲۹ قمری در بغداد، درگذشت. ابو قیراط محمد بن جعفر حسینی، یکی از بزرگان بغداد بر پیکرش نماز خواند. آرامگاه او در «باب الکوفه» بغداد، زیارتگاه مسلمانان است(سبحانی، بی تا: ج۴، ص۴۸۰)

 

۳-۳- لقب “ثقهالاسلام”

 

در عصر حاضر، القابی چون “ثقهالاسلام” (کسی که مورد اعتماد اسلام و مسلمانان است)، حجه الاسلام (کسی که حجت و دلیل حقانیت اسلام است) و … ممکن است جنبه‌ی تشریفاتی داشته باشد ، اما اگر جنبه‌های تشریفاتی و غیر واقعی کنار گذاشته شوند، چنان که در گذشته چنین بود ، به خوبی در می‌یابیم که لقب “ثقهالاسلام” برای مرحوم کلینی که از بزرگترین دانشمندان تاریخ شیعه است و پس از هزار سال هنوز احادیث کتابش منبع اصلی احادیث شیعه به شمار می‌آید، لقبی بس بجا و شایسته است که باید برای رسیدن به چنین لقبی، ده‌ها سال زحمت و ریاضت تحمل نمود؛ لذا در اثر زحمات فراوان آن مرحوم، که مورد وثوق و اعتماد همه‌ی فرق اسـلامـی بـود به شایستگی به او لقب “ثقهالاسلام ” دادند. او نخستین دانشمند اسلامی است که به این لقب خوانده شد.( مدرس تبریزی، ۱۳۷۴ق، ج ۵، ص ۷۹٫)

 

۳-۴- کلینی در نگاه اندیشمندان

 

تمام بزرگان رجالی و شرح حال نگاران شیعه از کلینی به بزرگی و عظمت یاد کردند و او را به ویژه به خاطر تدوین مهم ترین جامع روایی شیعه ستوده­اند که در اینجا مناسب است شماری از این دیدگاه ­ها را ذکر کنیم:
۱- نجاشى گوید: او در زمان خود شیخ و پیشواى شیعه بود در رى، و حدیث را از همه بیشتر ضبط کرده و بیشتر از همه مورد اعتماد است.
۲- ابن طاوس گوید: توثیق و امانت شیخ کلینى مورد اتفاق همگان است.
۳- ابن اثیر گوید: او بفرقه امامیه در قرن سوم زندگى تازه‏اى بخشید و پیشوا و عالم بزرگ و فاضل و مشهور در آن مذهب است.
۴- ابن حجر عسقلانى گوید: کلینى از رؤساء فضلاء شیعه است در ایام مقتدر عبّاسى.
۵- محمد تقى مجلسى گوید: حقّ این است که در میان علماء شیعه مانند کلینى نیامده است و هر که در اخبار و ترتیب کتاب او دقت کند، در می یابد که او از جانب خداوند تبارک و تعالى مؤیّد بوده است.
۶- شیخ مفید گوید: کافى در ردیف جلیل‏ترین کتب شیعه و سودمندترین آن ها است.
۷- محمّد بن مکى شهید در اجازه خود به ابن خازن گوید: کتاب کافى در علم حدیث است و امامیه مانندش را ننوشته‏اند.
۸- محقق کرکى در اجازه خود به قاضى صفى الدین عیسى گوید: کتابى بزرگ در موضوع حدیث بنام کافى است که مانندش نوشته نشده. این کتاب از احادیث شرعى و اسرار دینى مقدارى جمع‏آورى نموده که در کتاب دیگرى یافت نمی شود.
۹- فیض کاشانى گوید: کافى شریف ترین و کامل ترین و جامع ترین کتب است‏ زیرا که در میان آن ها شامل اصول و خالى از عیب و فضول است.
۱۰- شهید ثانى گوید: کتاب کافى، آبشخور صافى است که بجان خودم هیچ نویسنده‏ئى مانندش را به رشته تألیف در نیاورده است و قدر و منزلت کلینى و جلالت او از این کتاب هویدا گردد.
۱۱- مولى محمّد امین استرآبادى در کتاب «فوائد المدنیه» گوید: ما از اساتید و علماء خود شنیده‏ایم که در اسلام کتابى تألیف نشده که برابر یا نزدیک به کتاب کافى باشد.(مصطفوی، بی تا : ص۷-۸)

 

۳-۴-۱- فرازی از پیام مقام معظم رهبری در همایش بزرگداشت کلینی

 

کلینی، تنها یک محدّث نبود. بررسی کتاب کافی، از جهت چگونگی تبویب و تقدیم و تأخیر ابواب آن و عناوین انتخابی آن ها (نظیر: کتاب العقل و الجهل، کتاب الحجه، کتاب التوحید و….) نشان می دهد که کلینی، علاوه بر آن که محدّثی بزرگ است، متکلّمی چیره دست نیز هست و محتوا و روش و عناوینِ به کار گرفته شده توسّط وی ، ناظر به مسائل کلامیِ رایج در روزگار اوست. ضمناً مقدّمه شیخ بر کافی، مقدمه درخشانی است که نشان می دهد این مرد، چه تسلّطی بر عبارات و کلمات و مطالب و مفاهیم کلامی و … داشته است.
عصر کلینی نیز روزگار حسّاس و دشواری است. ولادت او، در حوالی سال ۲۶۰ هجری اتّفاق افتاده است که سال وفات امام عسکری علیه السّلام و آغاز غیبت صُغراست و با در نظر گرفتن سال درگذشت او (یعنی ۳۲۹ هجری) ، در می یابیم که حیات وی، کاملاً منطبق بر دوره غیبت صُغراست که از پیچیده ترین و حسّاس ترین بُرهه ها در تاریخ تشیّع است و شیخ کلینی ، تقریباً بیست سال پایانی عمر خویش را، در بغداد به سرآورد که محلّ سکونت نُوّاب اربعه و وکلای ناحیه مقدّسه بود و این ویژگی ها در حیات کلینی، برای کسانی که می خواهند درباره حرکت علمی شیعه به تحقیق بپردازند ، در خورِ توجّه است.
از این ستایش­ها می­توان نتیجه گرفت که:
۱- کلینی در زمان خود به عنوان یکی از چهره­ های برجسته عالمان شیعه در شهر ری برای شیعیان و اهل سنت شناخته شده بوده است.
۲- کلینی در شناخت حدیث ونقل صحیح و نقد روایات بر همه­ی محدثان عصر خود پیشی داشته است.

 

۳- ۵- آثار کلینی

 

کلینی افزون بر کافی دارای آثار دیگری نیز بوده است که عبارتند از:
۱- الرد علی القرامطه (قرامطه ، فرقه ای بودند که عقیده داشتند اسماعیل پسر حضرت صادق (ع) امام غائب است و در حقیقت همان اسماعیلیه نخستین بودند. علت تسمیه آنها به قرامطه یا قرمطی این است که اولین بار شخصی به نام ” قرمط ” از مردم حومه کوفه چنین دعوی را کرد و پیروان او به نام وی خوانده شدند. قرامطه به مرور ایام سخت به انحراف در عقیده و اعمال کشیده شدند ، و بر ضد عموم مسلمین شورش کردند.)

Add a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *